مرداد غبار گرفته ی سال ها

یک

انگار همین چند سال پیش بود، همین که روی صندلی پشت ماشین پدر می نشستیم هنوز از خانه خارج نشده دستمال کاغذی را روی پایش می گذاشت و به من می گفت اه... اه... و با اشاره می فهماند که من هم باید این کار را انجام دهم تا برویم و بستنی بخوریم.

حالا چند روز دیگر عروس می شود، اما انگار هنوز برای من همان خواهر کوچک غروب های دم کرده ی بوشهر است که تمام دنیایش بستنی بود. همان خواهری که نخستین تجربه ی آشپزی اش آن قدر برایش مقدس بود که شوخی های من و پدر به گریه اش می انداخت.

در عکس چندماهگی اش که رو به روی من است دارد می خندد، هروقت خنده اش را می بینم دلم غنج می رود، ولی می دانم آن شب وقتی در تور سپید می بینمش، حتا اگر بخندد باز گریه ام خواهد گرفت...

 

دو

مرداد که می آید می دانم یاد چه کسی بیفتم، کدام دریغ همیشگی دوباره زنده می شود تا در پس پرده ی این همه سال دست های مهربانش را به خاطر بیاورم که حسرت یک بار دیگر فشردنش هنوز با من است.

ده سال از آن روزی که حسرت دیدار مادربزرگ برای آخرین بار برای همیشه روی دلم ماند می گذرد، هنوز نمی دانم باید مادر را به خاطر این کارش ببخشم یا نه.

آن غروب لعنتی مرداد که بغض ناخوانده ای گلویم را گرفته بود نمی دانستم از کدام حادثه ی نامراد خبر می دهد که بی اختیار اشک از گونه هایم سر می خورد و خیابان های گچساران را بی اعتنا به رهگذران گز می کردم، وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود، آن قدر دیر که از رفتن همیشگی مادربزرگ بیشتر از چهل روز می گذشت.

ده سال گذشته و داغش هنوز آن قدر تازه است که غروب های پنج شنبه حس می کنم هنوز آرام و مهربان روی سکوی جلوی خانه نشسته و هنوز دلواپس من است، با همان چادر سپید، و چشم دوخته به پیچ کوچه تا من از راه برسم. نمی دانم آن غروب لعنتی مرداد مادربزرگ چقدر منتظرم ماند، چقدر چشم های مهربانش منتظر رسیدن من بود، اما من هیچ وقت نرسیدم، رسیدم اما وقتی که دیگر چشم هایش برای همیشه بسته شده بود.

راستی به همین دلیل ساده نیست که بعد از این همه سال هنوز احساس می کنم غروب های پنج شنبه روی سکوی کنار خانه نشسته و چشم هایش منتظرند؟

 

سه

هرگـز گــمان مبر ز خیال تـو غافلــم

گر مانده ام خموش، خدا داند و دلم

 

پانوشت:

1- یک ماه می شود که برنامه های تلویزیون را نمی بینم، آخرین روزنامه ای که خوانده ام اعتماد ملی بیستم خرداد است، از روز بعد از انتخابات به سایت های خبری سرنزده ام، تنها صبح ها در مسیر محل کارم به اجبار چند دقیقه ای از اخبار رادیو را می شنوم. در محل کار هم گاهی از میان حرف های همکارانم خبرهایی دستگیرم می شود که هیچ کدام هم خبر خوبی نیست، مثل مرگ اسماعیل فصیح.

درد بی تفاوتی درد بزرگی ست اما انگار چاره ای جز این نیست.

2- برای چندمین بار ((خانه ای از شن و مه)) را دیدم و مثل هربار بازی فوق العاده ی ((بن کینگزلی)) – در نقش یک سرهنگ ایرانی- در من ،به عنوان یک ایرانی، حس غروری را برانگیخت که شاید در هیچ فیلم ایرانی نمونه اش برای من پیش نیامده بود، حالا ایراد از احساس من است یا از فیلم های ایرانی،نمی دانم، اما دیدن این فیلم را ،به خصوص در این روزها، به هرکس که تاکنون موفق به دیدنش نشده توصیه می کنم.

3- برای یک سفر کاری قرار است به اهواز بروم، از همین حالا شرجی داغش را روی پوستم احساس می کنم، از آخرین باری که به اهواز رفته ام چهارسال می گذرد، آن بار هم تابستان بود، شب، کنار کارون، با صدایی که می خواند:

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی

تو را در بازوان خویش خواهم دید...

این بار چه خواهد شد؟ انگار خیلی چیزها فرق کرده است...

4- غروب پنج شنبه باشد، باران ریز شمال هم هوای باریدن به سرش زده باشد و راننده هم عشق داریوش باشد و داریوش هم یاور همیشه مومن را بخواند، با دکلمه ی جادویی خود ایرج...

امروز مسیر محل کار تا خانه را که چهل و پنج دقیقه می شود با تمام این ها گذراندم و کلی خاطره که جلوی چشمم رژه می رفت، شیشه ی ماشین را پایین کشیدم تا صورتم و چشم هایم را بسپارم به دست باد و باران، هوا هیچ نشانه ای از مرداد نداشت...

5- ...

/ 15 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

سلام بابت خواهرتون تبریک میگم .... شما تصمیم ندارید دامادتونو همون شب اول حسابی بتکونید ؟؟؟؟[تعجب] این چیزی بود که همیشه برادرم میگفت ... میگفت هرکی که بخواد باهات ازدواج کنه باید اول حسابی از زیر کتکهای من رد بشه تا یادش باشه که اگه بخواد اذیتت کنه با من طرفه ... که البته هرگز موفق نشد [بغل] بابت مادر بزرگتون ... مادرتون رو حتما ببخشید ... هرچی عشق به مادر بزرگ دارید نثار مادرتون کنید ... مطمئن باشید مادر بزرگ این عشق رو لمس میکنه ... حالا دیگه باید از اهواز برگشته باشید ... و انشاالله که با کلی خاطرات خوب و دوست داشتنی... با انگیزه ![چشمک][نیشخند][هورا] ضمنا زندگی همون بارون ریز و نسیمیه که از شیشه ماشین شما رو قلقلک داده ... نه صدای دلگیر و غمگین داریوش.. داریوش کیلویی چند ؟ ... بخند ... بی دلیل بخند... به هر شکلی زندگی داره میگذره .... پس چرا با غصه و ناراحتی؟...

فاطیما

با اینکه ندیدمش ولی حس میکنم به اندازه یه دوست بهم نزدیک بود...حسش میکردم...اون روزی که ازش حرف میزدی ازش خوشم اومد و حس کردم دوستش دارم... نمیتونم باور کنم...هنوز نتونستم...میگم شاید یه شوخی... مرداد باز هم برات دلتنگ تر و دلتنگ تر شد....متاسفم... منا...آرزو کردم توی اون چند لحظه تو اسم دیگری رو بر زبون بیاری...میترسیدم بگم منا....... وای خدای من...خدای من...تصور اینکه الآن زیر.......وای ببخشید.... متاسفم.خدا بیامرزدتش... خدا.میدونم الان داری بهم فحش میدی و منو میکشی زیر سوال.... چیزی که حتمی اینه که یه روزی هممون میریم... دلم میخواد بشینم براش زار بزنم....مدتها بود مردن کسی منو بهم نریخته بود...برام ناراحت کننده نبود....

اتابک

حامد! تو هم مرداد ماه برادرـ مهربان ترین عروس دنیایی؟ یاد من هم باش! من هم به هنگام بدرقه به یادت خواهم بود راستی خوشحالم که تولدت رو تبریک نگفتم!

اتابک

حامد! تو هم مرداد ماه امسال , برادرـ مهربان ترین عروس دنیایی؟ یاد من هم باش! من هم به هنگام بدرقه به یادت خواهم بود راستی خوشحالم که تولدت رو تبریک نگفتم!

فاطیما

نمیدونم...درست زمانی که در اوج خوشحالی هستی باید اتفاق بیافتد... مهمانهای عروسی حالا برای عزا لباس ژوشیده اند...لباسهای رنگی به سیاه مبدل شده است.... اه.... تصور کردنش خیلی سخته....نمیدونم چه میکنی تو....خاله ات ....و بقیه.... وقت مردن من کی میرسه؟وقتی که منو هم میخوابونن زیر خروارها خاک و تنها رهام میکنن...اون موقع دیگه جائی برای گریه کردن هم نمیمونه ...وای.....از تنهائی قبر میترسم.....

الهه ...

قصد ِ آمدن به خانه تان را که می کنم ، پیش ترش می دانم یک عالمه لذت ِ خواندن انتظار می کشد آمدنم را ... و یک عالمه غم ِ غریب هم ... و [گل] ...

فاطیما

شاید الآن وقت عروسی بود... پنج شنبه که میشود یادم میافتد که چه روز نحسی ست... یک هفته گذشت...فراموش شده برای لحظه ای؟؟؟

پروانه سفید

چقدر زیبا و دلنشین نوشتید .... کلمات زیبا و حس زیبا اشک من نشانه ی زیبائی حس شما از ازدواج خواهر کوچکترتان است [گل]

دختر نارنج و ترنج

امیدوارم که خواهرت خوشبخت بشه، و مطمئنم که با دعاهای تو خوشبخت ترین خواهد بود. برای مادر بزرگ، اینقدر به انتظارهاش فکر نکن... همه ما آدم ها انتظار رو دوست داریم با این که سخت ترین و کشنده ترین کار دنیاست. اما لذت خودش رو داره.. خوشحال باش که عزیز رفت و سعی کن خودت رو آزار ندی... با بن کینگزلی در اون فیلم موافقم! اون فیلم رو کلا دوست داشتم هرچند خیلی حسرت آور بود.... و اما می دونم الان سفرت تموم شده.. خوش گذشت بهت؟؟؟؟؟