به لذت ِ رویایت که بر تن ِ کفی ام

غروب- داخلی – کافه

درب کافه باز می شود. زن 1 وارد می شود، می ایستد و به کافه نگاه می کند. دنبال ِ کسی می گردد.

 

مرد 1 پشت میزش نشسته، روزنامه می خواند و قهوه می نوشد. ساعت دیواری پشت ِ سرش عدد 5 را نشان می دهد.

 

مرد 2 پشت میزش نشسته و به رو به رو خیره شده است.

 

مرد 3 فنجان قهوه اش را دو دستی گرفته، سرش را به پایین انداخته و به قهوه اش نگاه می کند.

 

زن 2 پشت ِ میز رو به پنجره نشسته و با فنجان قهوه اش بازی می کند. گاهی زیر چشمی به بیرون نگاه می کند.

 

غروب – خارجی – خیابان

مرد 4 سیاه پوشیده، مضطرب و بی قرار به نظر می رسد، پشت درختی خود را پنهان کرده و کافه را زیر نظر دارد.

 

غروب – داخلی – کافه

مرد 2 (در حالی که کمی از قهوه اش می نوشد)- تو این پنج سال، هر پنج شنبه ساعت ِ پنج این جا بودم. پنج یه قلبه که سر و ته اش کردن.

 

زن 1 – چه قدر شکسته شدی

مرد 1 (روزنامه را می بندد) – هنوز قهوه بدون شکر

مرد 2 سیگاری آتش می زند.

زن 1 – هنوز سیگار می کشی؟

تلفن همراه زن 2 زنگ می خورد. زن 2 به شماره نگاه می کند، رد تماس می زند و گوشی را روی میز می گذارد.

مرد 1 (سیگار می کشد) – تمام ِ این مدت فقط به این فکر می کردم که چرا؟

مرد 3 – هیچ نشونه ای؟ ردی؟

 

غروب – خارجی – خیابان جلوی کافه

مرد 4 بی قرار است. چمباتمه می نشیند کنار دیوار و به کافه نگاه می کند.

 

غروب – داخلی – کافه

زن 1 – همه گفتن مُردی!

مرد 2 – فقط مرگه که می تونه امیدو از آدم بگیره

مرد 1 – دوستش داشتی؟

( زن 2 داخل کیفش را می گردد.)

مرد 3 – هیچ وقت نتونستم اینجور عشق ها رو درک کنم.

(زن 1 اشکش را با دست پاک می کند)

مرد 2 – اون شب، اون باد، اون بارون ... (بقیه جمله اش را زیر لب زمزمه می کند و در فکر فرو می رود)

زن 1 – هنوز سیاه ِ تو تنم بود.

 

غروب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

(مرد 4 با گوشی همراهش شماره می گیرد.)

 

غروب – داخلی – کافه

(گوشی زن 2 زنگ می خورد. باز به شماره نگاه می کند و رد تماس می زند. )

مرد 1 – یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد، خون جلوی چشمامو گرفت.

مرد 2 – اولش فقط یه اتفاقه، بعد یه اتفاق دیگه، انگار یه نفر داره همه چی رو برات آماده می کنه، اما یه جایی ولت می کنه... درست وقتی که داری از پرواز لذت می بری، می فهمی که چتر نجاتت باز نمی شه...

زن 1 – می گن آدمی که چشم ِ یکی دیگه دنبال زندگیشه هیچ وقت خوشبخت نمی شه.

مرد 3 – دریغا عشق  که شد و باز نیامد.

زن 2  (مشغول صحبت با گوشی اش) – آره مامان! آشتی کردیم... الآن نشسته رو به روم. امشب می ریم خونه ی خودمون، منتظرم نباش

مرد 1 – پدرش زل زد تو چشمام و گفت، می فهممت چون خودمم مَردم.

مرد 2 – بهترین لحظه های ِ عمرمو این جا گذروندم، انتظار سخته اما شیرینه، هروقت ناامیدی می افتاد تو جونم به خودم می گفتم کافیه یکی از این پنج شنبه ها دلش هوای ِ این جا رو بکنه... یا اصلن نه... ببینمش که دست ِ بچه ش تو دستشه و داره از جلوی ِ کافه رد می شه، بعد یه لحظه سرشو برگردونه سمت ِ کافه...

زن 1 – تو منو نمی فهمی، چون زن نیستی

مرد 3 – همیشه تو دلم تحسینت کردم اما اعتراف می کنم نفهمیدمت!

(مرد 3 بلند می شود ، دستش را می گذارد روی ِ شانه ی ِ مرد 2 ، با او خداحافظی     می کند و از کافه خارج می شود)

مرد 1 – دیگه نمی تونم برگردم اون محل... نگاه ِ مردم مث بختک می مونه... امشب راهی ام...

(مرد 1 از جایش بلند می شود، ساکش را که روی ِ زمین است برمی دارد)

زن 1 – کاش می شد دوباره...

(مرد 1 بی تفاوت راهش را می گیرد و از کافه خارج می شود، زن 1 هم به دنبالش از کافه خارج می شود)

 

شب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

( زن 2 از در کافه خارج می شود و آرام آرام از کافه دور می شود)

( مرد 3 به مرد 4 ملحق می شود، سیگاری آتش می زند)

مرد 4 – گفتی؟

مرد 3 – (سرش را به علامت نفی تکان می دهد) اون همه ی زندگیش انتظارشه...

( مرد 1 جلوی تاکسی را می گیرد و سوار می شود.)

(زن 1 به رفتن مرد 1 نگاه می کند، مرد 2 از کافه بیرون می آید)

 

پانوشت:

1- این متن اولیه ی ِ فیلم نامه ای ست که قرار است بسازم . تا زمان ِ ساخته شدن تغییرات ِ زیادی خواهد کرد. شادمان می شوم اگر برای ِ انجام  ِ تغییرات موردی به ذهن تان می رسد در بخش ِ نظرات بنویسید. سعی می کنم بعد از نهایی شدن استوری بورد آن را هم این جا بگذارم.

 

2- بعد از مرگ ِ دختر خاله ام، دلم نمی خواست ایلام را ببینم، شاید این گونه قرار بود به خودم بقبولانم که او هنوز هست و کابوس ِ نبودنش تنها یک شوخی ِ بی مزه بوده، برای ِ سالگردش اما باید می رفتم... رفتم ولی بعد از 21 ساعت در راه بودن تنها مجال پیدا کردم که کمتر از 12 ساعت در ایلام بمانم، کار  ِ فوری ای پیش آمد و سفری که قرار بود 4 روزه باشد به نیمه روزی تمام شد. غروب از گورستان یک سره به ترمینال رفتم و برگشتم.

مهدی ِ عزیز ! قرارم با خودم این بود که چیزی از آمدنم نگویم تا غافلگیرت کنم اما انگار خودم غافلگیر شدم... ببخش که بدون ِ دیدنت بازگشتم...

 

3- دریغا دیه گوی ِ بزرگ که آرژانتین چون تویی میان ِ زمین نداشت!

 

4- افاضات ِ جناب ِ فرج الله سلحشور در رابطه با سینما خواندنی ست، کارشناسان ِ بزرگی چون ایشان و جمال ِ شورجه که عمری را در این راه گذاشته اند بی گمان می توانند در بزرگ ترین دانشگاه های ِ دنیا رشته ی ِ سینما را تدریس کنند، آن وقت همه گان خواهند فهمید که اورسن ولز ، هیچکاک ، برگمان و تروفو عمری را در گمراهی به سر کرده اند و خسر الدنیا و الآخره شده اند و به جای ِ مراجعه به همشهری کین و سرگیجه می نشینند و مثل ِ بچه ی ِ آدم یوزارسیف می بینند.

 

5- قرار است پرشین بلاگ را واگذار کنند... درست مثل ِ این می ماند که خانه ات را ویران کنند تا اتوبانی از آن بگذرد ...

/ 17 نظر / 89 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rihanna

در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است ... خوب خوبه که به روز کردید بالاخره !

ماه بانو

به عنوان یک داستان خوبه اما به عنوان فیلم باید پر از نمای بسته چهره باشه؟ اینطور نیست؟ نماهایی که از یک دیالوگ به دیالوگ بعدی تغییر می کنن؟ اونوقت تمام سئوال اینه که کی داره چه چیزی رو به کی می گه که البته چون نمی شه فیلم رو از اول دید (آخه من برای درک ماجرا داستان رو دوبار خوندم تا آدمها رو دوباره سرجاشون بذارم) کمی سرگیجه آور میشه البته این نظر منه

تلخوون

سلام ... بیا بخند طوری که من می خندم ... دعوتید با احترام به خواندن و نقد [گل]

افسانه

از همون فردای مذکور روزی دو مرتبه این صحنه و دایلوگها رو در ذهنم مجسم کردم ... حالا منتظرم فیلم رو ببینم ... اما دقت کردین که پنج و پنجشنبه شده جزء لاینفک و اساسی زندگیت ؟

ساده

منو بگو رفیق که فکر می کردم که منم تنها این دیالوگها را چندبار می خوانم بگو همه خوانده اند، چندباره که میخونم، اما کارگردان می خواهد که این سکانسها را درآورد پشت سرهم و بدون اینکه موضوع بپرد یعنی بیننده از داستان منفک شود. قول میدم چندبار دیگه بخونم که اگر خوب دوزاریمان افتاد خبرتان بکنم.

پریزاد

با این موزیک گریه ها کرده ایم ... گریه ها ......

وحید

این شعر و موزیک هر کلمه اش حکم یک کتاب آسمانی را دارد و به قول دوستمون گریه و راز و نیاز ها کرده ایم با این اشعار و الفاظ و آهنگ های شاهین نجفی

ماری

البته حتما می دونید که اصل شعر مال "سید مهدی موسوی" هستش. عالی بود. مرسی.

آرمان

خوشحالم ازینکه تکراری نبود... در رابطه با شعر سید مهدی موسوی که با اجرای فوقالعاده شاهین بوده مختصر توضیحی بدم اینکه تو یکی از ابیات شعر که درستش:به خواب رفتن تو روی تخت یک نفرم/و خوردن دمپایی بر آخرین حشرم...هستش که شاهین جو دیگه ادا ش میکنه...

.. ،

همه قهوه ننوشن ، کلیشه ای میشه . بعد این که واضح نیس همه توو یه میز نشستن . واینکه عالیه . بیشتر به فضای داخل کافه جون بده ‌ وقتی زن شماره ۲ گوشیش زنگ میخوره یه مرد که دوسش داره باس سرفه کنه .