سایه روشن

1

 

گاهی وقت ها فکر می کنم سایه ای که به دنبالم می آید از خودم خوشبخت تر است زیرا همیشه در سایه قرار دارد و خورشید ِ تفدیده را به هیچ هم قبول ندارد. فقط نمی دانم اوقاتی را که له له زنان به سایه پناه می برم او به کجا می رود، شاید خنکایی را که از نشستن در سایه در وجود ِ خود احساس می کنم، مربوط به سایه ی  ِ خودم باشد که درون گرا می شود. اگر این طور باشد، چرا حتا یک بار، سایه ام به من نگفته است که رفیق ِ نیمه راه نیست؟!

بزرگ و کوچک شدن او چه معنی دارد؟ کوچکی او در ظهر هنگام که گرسنه گی فشار می آورد و بلندای  ِ وی در غروب چه چیز را فریاد می زند؟ شب ها که چشم، چشم را نمی بیند، او کجاست که رهنما باشد؟

اگر این کارهای  ِ مجنون وار  ِ او نبود، شاید دوستش می داشتم و یقین می کردم که او همراه و هم گام من است، ولی مطمئنم که او رفیق ِ نیمه راه است. در تاریکی  ِ قبر که نیاز به هم صحبتی  ِ او دارم، تنهایم می گذارد. یادم باشد وصیت کنم، روزنه ای در قبرم تعبیه کنند. رفیق ِ نیمه راه را این گونه باید به دام انداخت!

دوست دارم آن بدبختی را که سایه ام را با تیر می زند ببینم و به او بگویم تا وقتی که اصل هست، فتوکپی چرا؟ تازه مگر نمی دانی که سایه ام رویین تن است! کار  ِ بیهوده چرا؟!

برای ِ اولین بار حس کردم که مرجع تقلید ِ سایه ام هستم، هر کاری می کنم او نیز تکرار می کند. وقتی می لنگم، سایه ام تماشایی تر می شود.

سایه ام از خودم ثابت قدم تر است، این را بارها تجربه کرده ام، به هر طرف که می چرخم او از جایش جُم نمی خورد. شاید لج بازی کودکانه ام نیز محصول ِ سایه ام باشد.

هر وقت تن به آب می زنم، سایه ام نیز به زیر  ِ آب می رود، تلاش ِ من برای ِ خفه کردن ِ او، نزدیک بود که به مرگم منتهی شود.

سایه ام با عطر و ادکلن میانه ی ِ خوبی ندارد، حیف ِ آن پول هایی که صرف ِ خرید ِ آن ها می کنم، زیرا سایه ام اگر چه ممکن است بی خاصیت نباشد ولیکن مسلمن بی بوست.

از رو به روی ِ خورشید ایستادن زود خسته می شوم، زیرا سنگینی ِ سایه ام را نمی توانم تحمل کنم، پشت به خورشید می ایستم تا روی ِ سایه ام سوار شوم!

آن قدر تحمل دارم که وقتی کسی پا روی ِ سایه ام بگذارد، فریاد نزنم!

هیچ وقت در روشنایی گریه نمی کنم، زیرا می ترسم سایه ام خیس شود. در تاریکی گریستن، لذت ِ تنهایی گریستن را هم با خود دارد!

ظهر  ِ روزهای ِ تابستانی، سایه ام رفیق ِ کفش هایم می شود! قدم های ِ سایه ام بی صداست.

وقتی در آیینه می نگرم، سایه ام از ترس ِ دورویی ِ من، پشت ِ سرم قایم می شود!

رقص ِ سایه ام در آب، باعث شد که در گزینش مردود شوم!

می ترسم سایه ام تا آخر  ِ عمر مجرد بماند، زیرا آن قدر خجالتی است که وقتی به سایه ی ِ دیگری می رسم، او پنهان می شود.

سایه ی ِ مودبی دارم، زیرا هر وقت به احترام ِ کسی کلاه از سر بر می دارم او هم کلاهش را بر می دارد.

سایه ام از خودم افتاده تر است!

سایه ام به لباس ِ تیره علاقه ی ِ بسیار دارد.

برای ِ این که با سایه ام حرف بزنم مجبورم ادای ِ لال ها را در بیاورم!

سایه ام بارها خود را به زیر  ِ اتومبیل های ِ عبوری انداخت تا از شر  ِ من راحت شود!

 

* این نوشته را با دست خط ِ پدر پیدا کردم، نمی دانم از نوشته های ِ خود ِ اوست یا از جایی گرفته است، هر چه هست شبیه ِ کاریکلماتورهای ِ پرویز  ِ شاپور است و خواندنی

 

2

 

در میهن ِ من

روزنامه به هنگام تولد لال است.

رادیو به هنگام تولد کر است.

تلویزیون به هنگام تولد کور است.

و آنان را که بخواهند، اینان همه سالم زاده شوند

لال شان می کنند و می کُشند،

کر می شوند و می کُشند،

کور می شوند و می کُشند،

در میهن ِ من!

آه! میهن ِ من!

 

شیر کو بی کس – شاعر  ِ کرد  ِ عراقی

 

3

 

و ((بسیار چاپ شده ها))

می گویند:

(( - که ما مردم

      نه می توانیم عوض بکنیم

      و نه، می توانیم عوض بشویم

...

چه می شود کرد؟

زندگی همین است

 

 

((عادت می کنیم))!...

 

مفتون امینی

 

پانوشت:

 

1-

 این روزها نه حرف ِ چندانی برای ِ گفتن دارم و نه دستم به قلم می رود. بیشتر دوست دارم بخوانم و ببینم، هرچند بعضی دیدنی ها اعصابم را به هم می ریزد. امشب تماشای ِ یک فیلم تمام بغض هایم را آوار کرد. دریغا زن!  که همیشه ی ِ تاریخ مظلوم بوده ای. دریغا مادرم! خواهرم! گلم! ... مرد بودنم را ببخش!

2-

این ترانه را دوست دارم، بی آن که هیچ خاطره ای پشتش نشسته باشد و یا چهره ی ِ کسی را به یادم بیاورد.

 

شکسته می رم امشب بانو! خدا نگهدارت

اگرچه می شکنه اون دل ِ سبز و سپیدارت

 

واسه من که پنجره یه آرزوی ِ مبهم بود

ولی تو پنجره باش و تموم ِ دیوارت

 

ببخش منو اگه بوی ِ زخم ِ چرکینم وُ

ضجه های ِ کبودم، می شه موجب ِ آزارت

 

دیگه صدای ِ گریه ی ِ بی وقتم نمی شکنه

سکوت سرد و پر از انبساط ِ افکارت

 

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیایی

باز برای ِ بدرقه م، با اون لباس ِ گلدارت

 

و دل خوشم کنی با یه دروغ ِ مصلحتی

که می شه شاید بازم بیام برای ِ دیدارت

 

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود

صدای ِ خاطره هامون که نکرد بیدارت

 

می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی

بمونه این اخرین غزلم واسه افطارت

 

شکسته می رم و خاطرات ِ سبز  ِ تو رو

به یادگار می برم امشب، خدا نگهدارت...

 

3-

از دوستانی که به خاطر  ِ نبودنم نگران شان کردم عذر می خواهم، به خصوص دوست ِ عزیزی که شاید خودش هم نداند، بودنش در این فضای ِ مجازی چه دل گرمی ِ بزرگی ست برای ِ من. اگر هنوز این جا هستم و می نویسم، به خاطر  ِ شماست که تمام ِ دل تنگی هایم را مهربانانه تاب آورده اید و هم بغضم شده اید. کاش بتوانم جواب گوی ِ این همه مهرتان باشم...

4-

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم... 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرام

منهم عجیب بی حال نوشتنم این روزهای غبار زده ... چه کنم کسانیکه این ویران سرا را دوست ندارند همه کاره اش هستند! زنی شده است ایران که به جای عاشقش هر شب در آغوش مردی دگر است که از او بیزار است....

دوست

سلام رفیق این جمله پدر بزرگوار سحر کننده است: " گاهی وقت ها فکر می کنم سایه ای که به دنبالم می آید از خودم خوشبخت تر است زیرا همیشه در سایه قرار دارد و خورشید ِ تفدیده را به هیچ هم قبول ندارد" در میهن من هم با وجود اینکه همه اینجورند ولی : کور شوم ، گنگ شوم، کرشوم، لیک محال است که من خر شوم. چه می شود کرد، باید بود ، باید ماند، زندگی همین است دیگر نمی دانم چرا با " باز برای بدرقه ام با اون لباس گلدارت" یاد فیلم های محسن مخلمباف می افتم اگر چند اپیزودی باشد که چه بهتر، نمی دانم چرا؟ شاید هیچ سنخیتی بین این و آن نباشد شاید! رفیق بودنت بودن است و نبودنت هم بودن، ولی کاش همیشه باشی در دلتنگی هایمان ......

بانو

از ظهر تا غروب طول کشید/دشتی را شخم زدم/تا دفنش کردم/بد عادت شده بود/جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد/سایه ام را می گوبم/که خواب دیده بود/تو به دیدارش آمده ای.. (کیکاووس یاکیده)

ماه بانو

1- با این آخریه قلبا موافقم 2- گاهی حاشیه از متن جلوتذ میره این بار اینطور شده ئر مورد شما

بی تا

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سؤال و حوصله قیل و قال کو قیصر امین پور

rainman

در آب که شستی تن بی تابت را دیدند تمام رود ها خوابت را لبهام به شکل بوسه-ماهی شده اند بنداز درون آب قلابت را

موشانا

قصه مون به سر رسیده، با یک دنیا خاطره ..... میدونم خاطره هوای ابری شمال و نم نم بارونش و حضور او هیچ وقت تکرار نمیشه.... همیشه از این تنهائی می ترسیدم.... ثانیه شماری میکنم برای کنار دریا راه رفتن... صدای زیبای بارون ِ دریا رو شنیدن و گریه کردن... از اعماق وجود داد زدن .... دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را... پایدار باشید

مرجان

پسر خوب دیروز... دیدی؟ دیدی که چطور پروانه هایم را در باد رها کردم؟ دیدی که یادش را قاب کرده ام به دیوار کاهگلی دلم... .. قصه به ظاهر تمام شد بامداد.. ... از خانه ی جدید می ایم

گلاره چگینی

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید گویم این نیز نهم بر سر غم های دگر باز گویم که نه، دوران حیات اینهمه نیست سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر ... . . . چه می شود کرد؟ زندگی همین است