غبار ِ پشت ِ شیشه میگه رفتی، ولی...

  

برای ِ افق و رضا و چشم های ِ همیشه منتظر  ِ خاله

 

من که باور نمی کنم!

آن روز وقتی از تماشاخانه بیرون می آمدیم، همه دورت را گرفته بودند و تو خوش حالی ات را مثل ِ یک کودک نمی توانستی پنهان کنی، مدام می خندیدی و گونه ات چال می افتاد و سر به سر ِ همه می گذاشتی. بعد انگار تازه یاد ِ من افتاده باشی، صدایم زدی و گفتی : - برو، الآن میام و من نیم ساعت ِ تمام توی ِ پارکینگ منتظرت بودم، چند بار زد به سرم که به تلافی ِ دیر آمدنت بروم تا مجبور شوی با تاکسی بیایی اما دلم نمی آمد. می دانستم آن قدر از اولین اجرای ِ عمومی ات خوش حالی که دیگر حواست به هیچ چیز نیست ولی وقتی آمدی صورتت خونی بود، آن قدر شوکه شده بودم که نمی توانستم حرفی بزنم. خندیدی و با دست صورتت را پاک کردی و گفتی: - نترس! گریمه!  و من چه قدر فحشت دادم و تو هی می خندیدی.

یادت هست آن غروب ِ پنج شنبه از شدت ِ باران پناه بردیم به تاریکه بازار، بعد آن دختر ِ کولی با آن روسری ِ زرد ِ خیس خورده مثل ِ یک گنجشک ِ بی پناه کز کرده بود کنار ِ دیوار و گریه می کرد. تمام ِ فال هایش خیس خورده بود و تو تمام ِ فال ها را خریدی، یکی یکی فال ها را باز می کردی و شعرهایش را می خواندی و وقتی می رسیدیم به تعبیرش کلی می خندیدیم که یکی در میان خبر از پولدار شدن ِ صاحب ِ فال می داد. داخل ِ بازار هی دور می زدیم تا از شدت باران کم شود که بوی ِ قلیان آمد. گفتی برویم داخل ِ قهوه خانه چای بخوریم تا گرم شویم ، یادت هست چه قدر از قهوه خانه یِ حافظیه و بوی ِ نارنج هایش گفتی؟ آن قدر گفتی که قرار گذاشتیم آن قدر درس بخوانم که دانشگاه شیراز قبول شوم تا با هم برویم حافظیه. توی ِ قهوه خانه من فال ها را دسته کردم و جلویت گرفتم تا یکی شان را بیرون بکشی تا هرچه هست بشود فال ِ ما... و تو چشم هایت را بستی و مثل ِ همیشه که فال ِ حافظ می گرفتی شروع کردی زیر ِ لب با حافظ حرف زدن و بعد یکی را بیرون کشیدی و خواندی:

آن یار کزو خانه ی ِ ما جای ِ پری بود

سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود...

و بعد تمام ِ غزل را از حفظ برایم خواندی... گفتم دوست دارم روی ِ همان صندلی های ِ حافظیه، زیر ِ درختان ِ نارنج بنشینیم و برایم حافظ بخوانی و تو دستم را گرفتی و گفتی: تو هم سرت را بگذاری روی ِ شانه ام، بعد من بهار نارنجی بگذارم لای ِ موهایت، کاش باران هم بیاید و من همان روز توی ِ رویاهایم تمام ِ حافظیه را با تو قدم زدم، خیس ِ خیس... یادت هست وقتی خبر ِ قبولی ام توی ِ کنکور را به تو دادم بغض کرده بودم؟ گفتم شیراز قبول نشدم، باید بروم شمال و تو سر به سرم می گذاشتی و می خندیدی:

 - یه جوری میگه انگار باید بره خارج! یا این که بره شمال اون جا می بندنش... و بعد دلداری ام دادی که اسفند هرطور شده می آیی شمال دنبالم تا برویم شیراز. قرار گذاشتیم با قطار برویم چون می دانستی من عاشق ِ قطارم...

مهر تمام نشده بود که آمدی شمال، گفتم قرار بود اسفند برویم شیراز، گفتی دلم برایت تنگ شده ، قرار ِ اسفند سر ِ جای ِ خودش... یادت هست آن روز کنار ِ دریا... می گفتی کاش می شد یک نمایش این جا اجرا کنم و بعد دیالوگ های ِ در انتظار ِ گودو را بلند بلند تکرار می کردی... آن قدر مسخره بازی درآوردیم که ماهی گیران ِ شمالی دیگر هواس شان به دریا نبود و خیره خیره به ما نگاه می کردند، بعد تو رفتی سمت شان و راضی شان کردی بیایند بنشینند تا تو برای شان نمایش اجرا کنی. یادت هست یکی شان بعد از نمایش از تو پرسید کی تلویزیون نشانش می دهد و تو خندیدی و گفتی معلوم نیست، باز بی خیال نشد و پرسید کانالِ چند و تو انگشت هایت را بالا آوردی و با دست هایت 2 را نشان دادی و گفتی کانالِ 2 ؟

یادت هست غروب ها می رفتیم کنار ِ راهبند و برای ِ مسافران دست تکان می دادیم؟ بعضی های شان با مهربانی سر از پنجره بیرون می آوردند و جواب ِ دست تکان دادن ِ ما را می دادند، شاید هم توی ِ دل شان فکر می کردند ما دیوانه ایم و دل شان برای ما می سوخت. یک بار هم رفتی روی ِ ریل ِ قطار ایستادی و گفتی : این جا هم برای ِ اجرا بد نیست و من خندیدم:

- می ترسم آن قدر درگیر نقش بشوی که قطار بیاید و از رویت بگذرد، بعد مردم هم فکر کنند این جزیی از نمایش است و هیجان زده دست بزنند و سوت بکشند.

و تو خندیدی: - چه هیجان انگیز، اوج ِ هنر ِ نمایش اینه که بیننده باورش کنه، با همه ی ِ وجودش...

ولی من باور نمی کنم، تو همیشه خوب نقش بازی می کنی، حالا احتمالن جایی این اطراف ایستاده ای و داری به من می خندی. به من که دارم کنار ِ این تل ِ خاک اشک می ریزم. الآن می آیی جلو و مثل ِ همیشه می خندی و گونه ات چال می افتد و خوش حالی که توانسته ای آن قدر خوب نقشت را بازی کنی که اشک ِ مرا در بیاوری. تو قول داده بودی با هم برویم حافظیه، تو هیچ وقت زیرِ قولت نمی زنی...   

 

 پانوشت مربوط:

 

 تاریکه بازار: بازاری سنتی در کرمانشاه که به دلیل سرپوشیده بودن به

 آن تاریکه بازار (بازار  ِ تاریک) می گویند.

 

پانوشت های ِ نامربوط:

به زودی اضافه می شود!

 

/ 36 نظر / 75 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Bita

شما را به بازدید از سایت تخصصی مدل لباس و آرایش دعوت میکنم. ..:: Www.FaraModel.ir ::.. زیباترین مدل های لباس ..:.. همه در فرامدل ..:..

rainman

کسی نیست در این گوشه فراموش تر از من وز گوشه نشینان تو خاموش تر از من

بانو

بیهوده؟... باور نمی کنم!

شازده کوچولو

آدم های نا تمامی که پیشتر باید تمام می شده اند و نشده اند توی روزگاری که خیلی چیزها تمام شده سخت است بمانند ... (به بانو : می بینم دور مدام خاطره را ... یاد آن روز افتادم که با تنی چند! از بچه های خوابگاه توی آن کوچه های باریک زنگ یک مهمانسرا را (همه ی طبقات) زدیم و فرار کردیم... باورم نمی شود از آن همه اوج توی همچین حضیضی افتاده باشیم که دستمان به زنگ در خانه ی خودمان هم نرود... )

rainman

با رفتن تو من از خودم هم سیرم با عقربه ها ثانیه ها درگیرم مرگ آمده راه نفسم را بسته وقتی چمدان بسته شود می میرم

سحر

باور نکن رفیق... بگذارو بگذر... سپاس [گل]

سامان

راستی... یک روزی به تاریکه بازار رفته بودم، وقتی خیلی بچه بودم... یادم نیست فقط شبحی ازش تو ذهنم مونده...

سامان

پرحرفی؟ پرحرفی نبود، حرفِ پری بود. [گل]

دوست

سلام رفیق چشمهایم را می بندم می خواهم تصور کنم که : وقتی باد آمد او هم به همراه رختهایی که بر روی بند پهن می کرد به آسمان رفت، فقط من و مادربزرگ آنجا بودیم...... اما نمی شود چشم هایم حتی جرات تصور کردن را هم از دست داده اند