شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

بیچاره نسلی که اسطوره ندارد، قهرمان ندارد، چیزی ندارد که به آن ببالد، نسلی که می سوزد بی آن که از خاکسترش ققنوسی سر برآورد، بیچاره نسلی که ((هدایت)) نمی شود، ((بامداد)) ندارد و دنیایش بی ((فروغ)) است.

نسل من اسطوره ها را یک یک بدرقه کرد و به سوگ نشست، نسل غول ها دارد منقرض می شود، نسل من نسل انسان های متوسط است، نسل بی عصیان، نسل عادت های ناگزیر، نسلی که تاریخ مجبور به فراموش کردن آن است.

نسلی که نه ورزشش ((تختی)) دارد و نه موسیقی اش ((شجریان))، نسلی که ادبیاتش ((نیما)) ندارد و نقاشی اش نتوانسته یک ((فرشچیان)) به تاریخ تحویل دهد، نسلی که تنها خوشنویسی های استاد ((میرخانی)) و بازی درخشان ((بهروز وثوقی)) را دیده و سرش را بالا گرفته که این ها افتخارات من اند، بی آن که بگذارند افتخاری شود برای نسل فرزندهایش، نسل گم شده در رقص مایکل جکسون و دنیای جنگ ستارگان، نسلی که موسیقی اش می خواست فریاد باشد اما به زیرزمین ها کشیده شد و آن جا به ناله های هنگام س.ک.س تبدیل شد با مشتی واژه ی حقیر که از دهان مانکن ها بیرون می آمد؛ نسلی که ادبیاتش قرار بود ادامه ی بامداد و اخوان و گلشیری باشد اما به کج راهه ی فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی کشیده شد که ویترین کتاب فروشی ها را پر کرده بودند و قیمت شان با چاپ اعلا و عکس ها و عنوان های اغوا کننده و کاغذ مرغوب نصف قیمت بوف کور زیراکسی بود که گاهی یک صفحه در میان سفید چاپ شده بود. نسل من می خواست دغدغه هایش را روی پرده ی نقره ای تصویر کند اما ((یک شب)) و ((دایره)) اش را توقیف کردند و مجبورش کردند که ((اخراجی ها)) را ببیند و بخندد.

نسل من به جای آن که شب ها قصه ی ((مسافر کوچولو)) خوابش کند با صدای بمباران و موشک باران به خواب رفت و صبح ها به جای آن که زندگی را فریاد بزند، داد می زد ((مرگ بر آمریکا))، ((مرگ بر انگلیس))، ((مرگ بر فرانسه)).

و بعد هنگامی که نسل من آزادی را فریاد زد خفه اش کردند که تو آزادی را در بی بند و باری می بینی و نگذاشتند لب باز کند تا بدانند دردش فراتر از دغدغه ی حجاب و آزادی روابط دختر و پسر است و دریغا که نسل من اسطوره ای نداشت تا دردهایش را فریاد کند.

بیچاره نسلی که اسطوره ندارد، قهرمان ندارد...

 

* برای سید محمد که نسل مرا باور داشت

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد

بایـــد بچشــــد عذاب تنهـــایی را

مـردی که ز عصر خود فراتر باشد

                                   ((دکتر شفیعی کدکنی))

پانوشت:

1- چقدر دلم می خواست بامداد هنوز بود، جای خالی اش در روزهای آخر بهار(بهار؟؟؟!) و نخستین روزهای تابستان بیشتر از همیشه به چشم آمد.

2- آلبر کامو می گوید ملت های خوشبخت تاریخ ندارند. چقدر ما بدبختیم!!!

3- درست یک شب مانده به تولدم چهره ی خونین ندا را دیدم. امسال بدترین سالروز تولدم را تجربه کردم، این که به سی سالگی رسیده بودم بیشتر برایم مایه ی ننگ بود تا دلخوشی، برای همین دوست نداشتم هیچ کس این روز را به من تبریک بگوید، مانند کسی که با آدم فروشی از زندان آزاد شده باشد هر تبریکی برایم بیشتر شبیه کنایه بود، دوستانی که تماس گرفتند مرا بابت تلخی آن روز ببخشند.

4- عنوان مطلب برگرفته از غزلی است از قیصر بزرگ با این مطلع:

آواز عاشقانه ی مــا در گلــــو شـکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

5- ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت