شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

چشم هایم را که گشودم رفته بود. تنها روسری لبریز بوی باران روی نرده ها مانده بود و نوشته ای که روی بخار شیشه جان می داد: دنبالم نیا!

بعد از همان گرگ و میش رویا بود که گمت کردم، هیچ کس در آن حوالی تو را ندیده بود، انگار خوابی بودی که تنها چند شب از کنار خانه ی من گذشتی، با همان روسری سپید لبریز بوی باران و چند نشانه ی ساده که بوی خاک جنوب می دادند، جنوب، جنوبِ آن سال ها که رویاهای ما چند نفر زیر شرجی اش جان داده بود، دیگر خوب می دانستم چرا از سر همان کودکی کارون را بیشتر از تمام رودهایی که به سمت شمال حرکت می کردند دوست داشتم. به گمانم پنج شنبه بود، یعنی باید پنج شنبه می بود، وقتی تمام دایره های تقویم دیواری پنج شنبه ها را نشان می دادند ، آن روز هم یقیناً یکی از همین پنج شنبه ها بود، بعد حتا مادرم به بودنت شک کرد، کسانی آمدند، دست مرا گرفتند، به عادت سال های کودکی مرا به شمالی بردند که تابستان داغ آن سال رنگ جنوب را رویش پاشیده بود، خیلی از شب ها کنار تو تا انتهایِ راهِ بازِ ساحل من ترانه خواندم و تو گریه کردی، بعد گفتی(به گمانم پنج شنبه بود) امتداد مسیر ماه رویِ آب، امشب تمام قایقرانان این حوالی را هوایی می کند و چشم هایت رنگ خورشید جنوب شده بود وقتی در کارون غرق می شد. دستت را گرفتم: بیا به خانه بازگردیم، هنوز هم در خانه کتاب هایی هست که دوست شان داشتیم، بیا برویم شعرهایِ بامدادِ خسته را برایِ کودکانِ ساده یِِ شمال بخوانیم تا یادشان نرود دخترایِ ننه دریا هرشب به جستجویِ پسرای عمو صحرا خود را به ساحل می کوبند، بیا برویم برایِ فروغ یک روسری لبریزِ بهارنارنج سوغات ببریم، یا حتا می توانیم به جنوب بازگردیم، جنوب هم دلش برایِ ما تنگ شده...

به خانه برگشتیم، دریا تمام ماه را دزدیده بود، صدای آواز قایقرانان شمالی لالایی خوابِ تو شده بود...

حالا فرقی نمی کند شمال یا جنوب، وقتی ماه تمام زیبایی اش را روی آب رها می کند، سایه ای از پشت درخت ها آرام می آید، دستش را روی چشم هایم می گذارد و می گوید: تو نَخ ابری که بارون بزنه؟

- نه! چشم انتظار مسافری ام که یک شب، وقتی ماه بیرون نیامد و دریا دل تنگِ ماه، خود را به ساحل می کوبید روسری اش را روی نرده ها جا گذاشت و رفت، تو او را ندیدی؟

 

پانوشت:

عنوان مطلب نام یکی از مجموعه شعرهای سیروس جمالی ست.

پانوشت های بی ربط:

١- چند روز دیگر سی ساله می شوم، درست در آستانه ی تابستان!

٢- دوست ندارم وارد بحث های سیاسی و انتخاباتی شوم اما کاش مردم ایران کمی حافظه ی تاریخی داشتند!

٣- به قول شریعتی: دنیا را بد ساخته اند!

نوشته شده در شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت