شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

 

* برای ِ اتابک و فرهود که طعم  ِ خوب ِ ترانه و رفاقت را می دانند

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

چند روزی ست اصلاح می کنم

و چشم به سپیده ها دارم.

وقتی دستانم را برای ِ دست بند زدن بالا می آورم،

گوش به صدای ِ آن سوی ِ دیوارها دارم.

دل تنگ ِ مرگم و – دیوانه وار – عاشق ِ زنده گی.

ای کاش می توانستم عمرم را نثار کنم به مادری

که قلبش را در مشت می گیرد و آسیمه می دود

به خاطر  ِ پسرش

و به خاطر  ِ نثار کردن به سرزمینش.

جوانم و مغرور.

آرزوهایم به شماره در نمی آیند.

کودکم را به هم سنگرانم می سپرم،

با بغضی سر باز کرده بر گونه هایم.

 

به قهرمانان بیندیش! مادرم!

به پیرسلطان، شیخ بدرالدین، بورک لوجه...

به انسان ها بیندیش و دل آرام دار!

تا هنگامی که انسانی به روزهای ِ خوب می اندیشد

یوسف ها را رخصت ِ تولد هست!

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

وقتی در هر سپیده ستاره گان ِ سرزمینم به زیر کشیده می شوند،

من می نشینم و خون ِ دلمه بسته ی ِ خود را می نوشم.

مرگ چه حس ِ غریبی ست! مادر!

به یاد می آورم تمام  ِ دخترانی را که بوسیده ام!

بی شک مرگم بی ثمر نخواهد بود.

قلم و کاغذ بر میز  ِ پشت ِ سرم می گریند.

مادر! مرا ببخش!

اگر نامه ای که سزاوارش هستی را برایت ننوشتم!

 

نخواستم چیزی بنویسم که به دست ِ نااهلان بی افتد!

نخواستم به بوسیدن ِ نامه ام دل خوش باشی و

چشمانت با دیدن ِ آن بارانی شوند!

نخواستم سال ها با خود حملش کنی!

تنها بدان زنده گی وبال ِ گردنم شده بود،

اگر چه می خواستم مانند ِ ترانه هایم زنده گی کنم!

بر لبه ی ِ تاریکی ایستاده ام!

کفن جیب ندارد! آغوشم را لبریز  ِ ستاره کن!

بیایید! بچه ها! رسیدن ِ سحر آزارم می دهد...

 

خلاصه این که ... مادر  ِ زیبایم!

پژمرده کردن ِ گلی که فکر می کند، خطاست!

خندیدن به او، یا امید بستن به نامه هایش نیز ...

با چشمان ِ باز می خوابم!

دیگر نمی توانم – با ناخن های ِ شکسته ام –

شعری پر امید بر دیوار  ِ سلول حک کنم

و با امید، چشم بر سقف ِ سلولم بدوزم!

هرگز پدر نخواهم شد!

خاک شدن چیز غریبی ست!

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

بعد از این در هر نزاعی خواهم مرد!

در هر میدانی پرچمی به دست خواهم داشت!

دلتنگی هایت را به من بده!

دردها و حسرت ها و عشق هایت را به من ببخش!

منتظر بمان! مادر!

یک صبح که برای ِ جارو کردن ِ دل تنگی هایت

در را باز می کنی، مرا می بینی

که با نامی دیگر،

با صدا و صورتی دیگر ...

سرزمینی پر گل برایت هدیه می آورم!

 

 

 

* ترانه ای از احمد کایا خواننده ی ِ کرد تبار  ِ ترکیه که در پاریس درگذشت و در پرلاشز دفن شد. این ترانه بر اساس ِ وصیت نامه ای که مادر  ِ یک اعدامی به او هدیه کرد سروده شد.

 

برگرفته از کتاب ((دیوارها سخن نمی گویند)) ترجمه ی ِ ((یغما گلرویی و آیدین آقاخانی))

 

 

 

 

 

 

پانوشت:

 

درست در آخرین ساعت های ِ سی و یک مین سالگرد  ِ تولدم آرژانتین با پیروزی اش بر یونان هدیه ی ِ تولدم را داد.

در همین یکم تیرماه بود که دیه گو آرماندوی ِ بزرگ با ٢ گل ِ استثنایی در سال ِ ١٩٨۶ نسخه ی ِ انگلستان را پیچید و انتقام ِ شکست ِ سیاسی کشورش بر سر  ِ جزایر  ِ فالکلند را از روباهان بریتانیایی گرفت.

 

ممنون جناب دیه گوی ِ عزیز.

 

 * عنوان ِ مطلب هم نام  ِ یکی دیگر از ترانه های ِ کایا ی ِ بزرگ است.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت