شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

می گویم: من سال هاست پرواز را از خاطر برده ام، همین جا نشسته ام و ترانه های ِ سالی غریب را با کولیان ِ اهوازی دم گرفته ام، تو اما دیگر این جا نمان! این جا پنج شنبه که از راه می رسد مادربزرگ می آید پشت ِ همین پنجره تا با هم سیگاری بگیرانیم و دودش را فوت کنیم توی ِ آسمان، من سال هاست آن قدر پیر شده ام که شانه هایم بی تکیه ی ِ کسی می لرزد، سال هاست چروک ِ روی ِ پیشانی ام هر شب چند برابر می شود، تو اما هنوز برای ِ خندیدن آن قدر جوانی که وقتی می خندی گونه هایت، همین گونه های ِ خیس ِ باران ِ اردی بهشت، چال می افتد.

 می خندی و می گویی: پا به پایت آن قدر پیر می شوم که موهایم روی ِ همین آسمان ِ جنوب برف شود. می گویی: کسی که می اندیشد بهار تنها با بوی ِ بهار نارنج بهار می شود، هیچ چیز از بهار نمی داند، نشانی ِ تمام  ِ به دریا رفته گان را از سید می پرسیم، بعد می نشینیم رو به دریای ِ جنوب و زل می زنیم به آب تنی کردن ِ خورشید، شب که از راه بیاید، ماه چراغ ِ همیشه روشن مان می شود، زیر  ِ نور  ِ مهتاب دست هایت را می گیرم تا برایم از شهری بگویی که دوستش می داشتیم، شهری که خیابان هایش شبیه ِ هیچ خیابانی نبود، بعد می نشینیم کنار  ِ حسین، او خوب می تواند لب هایش را هم صدای ِ فلوت ِ یدی کوره کند، تازه می گوییم شعر هم بخواند برای مان، او هم زیر  ِ همین آسمان آغوش ِ نازی را نفس کشیده ، آن قدر بیدار می مانیم که آتش بخوابد، بعد برای ِ پسرک تنهای ِ کلبه ی ِ شمال دعایی شبیه ِ دعای ِ مادران مان می خوانیم، شاید هلیا راه ِ دریا را به یاد بیاورد.

می گویم: چشم هایم دیگر سو ندارند تا برایت داستان های ِ غزاله را بخوانم، گُر گرفته اند چشم هایم، از رفتن ِ کسی، از دوری ِ جایی، از بدرقه ای نا به هنگام.

آرام زیر  ِ گوشم زمزمه می کنی: چشم هایت را ببند، ما خانه ی ادریسی ها را با چشم  ِ بسته هم می توانیم ببینیم، اصلن اگر دلت خواست یک شب می رویم همان خانه ی ِ پر از حوض و کاشی که پیرزن سال هاست دارد روی ِ ایوانش جوراب های ِ پشمی می بافد و قلیان دود می کند.

می گویم: راستی تو فکر می کنی هنوز پیرزن می تواند با دود ِ قلیانش ماهی درست کند و بفرستد به آسمان؟

می گویی: پیرزن تمام  ِ این سال ها برای ِ این زندگی کرده که آسمان بدون ِ ماهی نماند و دخترک ِ گل فروش بدون ِ جوراب، والا سال ها پیش، که باد خبر از بازنیامدن ِ کسی می داد پیرزن تمام می شد.

چشم هایم را می بندم، شانه به شانه ی ِ هم غرق می شویم زیر  ِ باران...

 

پانوشت:

 

1- سید: سید علی صالحی، شاعر  ِ خوب ِ باران و بابونه

2- حسین: حسین پناهی، که جهان ارثیه ی ِ بابای ِ اوست

3- یدی کوره: حسین می گوید هفتاد سال ِ تمام است که عاشق ِ یک دختر  ِ چهارده ساله ی ِ بور است.

4- نازی: کسی که می پندارد آن که چتر را ساخت عاشق بود، مگر می شود کسی حسین پناهی را بشناسد و نازی را نه؟

5- هلیا: دخترک ِ ((بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی)) که تازه فهمیده بازگشت همه چیز را خراب می کند، خدا کند دیر نشده باشد!

6- غزاله: غزاله علیزاده، نویسنده ای که سال هاست در جنگل های ِ جواهر ده تاب می خورد بر درخت، ، حالا تمام  ِ درخت های ِ آن حوالی نام  ِ او را می دانند.

7- خانه ادریسی ها: رمان ِ غزاله علیزاده

8- پیرزن: به گمانم سال ها پیش او را در خواب دیده ام...

نوشته شده در جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت