شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

1

پیچ ِ اول را که گذراند، انگار مادرش ایستاده بود زیر  ِ باران و زل زده بود به چشم هایش: من هیچ وقت، هیچ زنی را به اندازه ی ِ مادرم دوست نداشته ام، لبخند ِ هیچ کدام شان مرا هوایی نکرده.

گفتم اهل ِ گلایه نیستم، تنها می ترسم بعد از این وقتی دلت از دنیا می گیرد، کسی نباشد که برایت حافظ بخواند، یا شب ها که خوابت نمی برد آن قدر از رویای ِ خوب ِ دریا بگوید که صبح با صدای ِ دریا از خواب بیدار شوی.

تو داشتی خاک ِ باغچه را با کفش هایت زیر و رو می کردی.

پیچ ِ دوم داشت به شبی فکر می کرد که زن ِ همسایه برایش دست تکان داده بود.

گفتم میان ِ این همه غریبه اگر گم شوی، باز یادم نمی رود که دست هایت چه خوب طعم  ِ دوست داشتن را می فهمید.

تو نشسته بودی کنار  ِ باغچه و زل زده بودی به گل های ِ بنفشه که با هم کاشته بودیم شان.

پیچ ِ سوم را که رد کرد، مه تمام  ِ جاده را پوشاند.

گفتم تمام  ِ این ها به کنار، دارد باران می آید.

تو مرده بودی!

 

2

آن چه که زندگی بوده است از دست داده ام. گذاشتم و خواستم از دست برود و بعد از آن که من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذ پاره های ِ مرا بخواند، می خواهد هفتاد سال ِ سیاه هم نخواند. من فقط برای ِ این احتیاج به نوشتن که عجالتن برایم ضروری شده است می نویسم.

((صادق هدایت))

 

3

همیشه صفحه ی ِ اول ِ این آلبوم خالی بوده است

جای ِ عکس ِ دختری

با پاهای ِ بهار

پیش ترها از ترس ِ مادرم

اکنون، همسرم.

((مجید کوهکن))

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت