شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

((به دوست ِ خوبم مهدی که دلم عجیب هوایش را کرده))

 

جاده بود و شب و صدای ِ آواز  ِ غریب ِ بنان...

((همه شب نالم چون نی که غمی دارم...))

ایستاده بود کنارم و داشت ها می کرد توی ِ دستش. گفتم:

- خیلی سرد شده، زمستان دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد.

- دلم نمی خواهد امسال برف ببارد. دلم می خواهد فقط باران بیاید. هر چه تندتر بهتر. هوای ِ رگبارهای ِ پاییزی کرده دلم.

- من اما نمی دانم دلم چه می خواهد، نه برف و نه باران، نه حتا آفتاب. دلم می خواهد چشم هایم را که ببندم و باز کنم، جایی باشم که هیچ وقت پیش از این نبوده ام.

- از هر چه که فرار کنی، از خودت که نمی توانی بگریزی.

یقه ی ِ پالتویش را داد بالا

- سیگار داری؟

بنان داشت می خواند هنوز:

((به کجایی غم گسار  ِ من، فغان زار  ِ من بشنو، بازآ...))

زیر  ِ لب نالید انگار:

- باز آ...

گفتم: بازگشت همه چیز را خراب می کند، گاهی رفتن و بازنیامدن خیلی بهتر از رفتن و بازآمدن است. گاهی نباید رفت اما وقتی رفتی دیگر نباید به پشت ِ سرت نگاه کنی.

- تمام ِ این روزها منتظر  ِ بازگشتش بودم اما نمی دانستم وقتی دوباره می بینمش چه باید بکنم، بارها لحظه ی ِ بازآمدنش را مرور کردم و هر بار نتوانستم بازی ِ مسخره ای را که شروع کرده بودم تمام کنم.

- تمام ِ حادثه ها را هم اگر در ذهنت مرور کنی باز جایی چنان غافلگیر می شوی که خودت هم باورت نمی شود به این راحتی گیر افتاده باشی، هاج و واج تنها نگاه می کنی.

- گفته بود برای ِ همیشه می روم، گفته بود این جا احساس خفه گی می کنم، حتا با تو، شاید با تو بیشتر از هر وقت ِ دیگر و من تنها نگاهش می کردم...

- همیشه هم نباید حرف ها را راست و درست گفت، گاهی با این که می دانیم فریب می خوریم اما گرمای ِ آن کلاه که سرمان می رود آن قدر دل چسب است که دل مان می خواهد مدام تنگ تر شود روی ِ سرمان.

- اما دروغ می گفت، دروغ می گفت که این جا خفه می شود، هر روز چشم هایش زیباتر می شد، روز  ِ آخر تمام ِ صورتش را دو چشم پر کرده بود، فقط دو چشم بود...

- بیچاره مادربزرگ ها که باور کرده بودند چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند.

- و بیچاره ما که آن قدر به فکر کلاغ ِ آخر  ِ قصه ها بودیم که نشانی ِ خانه ی ِ خودمان را هم گم کردیم. بیا برویم سمت ِ آن سیاهی ِ بی پایان.

و با دستش به سمتی اشاره کرد که تمامش را سیاهی پر کرده بود و کور سوی ِ چراغی تنها از آن دورها پیدا بود، آن قدر دور که باید چشم هایت را حسابی جمع می کردی برای ِ دیدنش و بدون آن که منتظر  ِ جواب ِ من شود راه افتاد.

راننده نگاهی به من کرد و گفت: - عاشقه؟

و من سرم را تکان دادم: - نمی دانم، شاید...

و راننده با تحکم گفت: آره، عاشقه، شک نکن و ادامه داد : - دیگر خوابم نمی آید، می توانیم حرکت کنیم.

***

 

هر چه دنبالش گشتیم بی فایده بود، انگار سیاهی او را بلعیده بود. در آن مدت کوتاه مگر چه قدر می شد دور شده باشد از ما؟

 

***

 

صبح آسمان پر از بوی ِ بابونه بود. نسیم ِ خنکی از همان سمتی که او رفته بود می وزید و روی ِ صورتم می خورد، صدای ِ قار قار  ِ کلاغ ها تمام ِ آسمان را پر کرده بود و ما راه مان را ادامه می دادیم.

 

پانوشت:

1

جشنواره ی ِ فیلم فجر و چند فیلم ِ مزخرف مانند ((آل)) و ((محفل ِ اکس))، چند فیلم ِ متوسط ، و چند فیلم ِ خوب مانند ((لطفن مزاحم نشوید)) و ((طلا و مس)). البته شاید اطلاق ِ واژه ی ِ خوب به این فیلم ها به خاطر  ِ رقابت شان با فیلم هایی بود که آدم ترجیح می داد سالن سینما را ترک کند و برود در خانه بنشیند و برای ِ بار  ِ چندم بعضی فیلم ها را ببیند تا این که وقتش را با فیلمی هدر بدهد که مستقیمن دارد به تو فحش ناموسی می دهد! فرم نظر سنجی جشنواره هم تنها سه گزینه دارد: متوسط، خوب و عالی ... و من بارها مجبور شدم گزینه ی افتضاح را هم به گزینه ها اضافه کنم. بدا به حال ِ مردمی که در معتبرترین جشنواره ی ِ کشورشان باید چنین فیلم هایی ببینند و هنگام دیدن ِ فیلمی که ادعا دارد در ژانر  ِ وحشت است از خنده ریسه بروند.

2

دست فروشی کنار  ِ خیابان بساط  ِ فیلم پهن کرده بود و وقتی دید فیلم هایش باب ِ میل ِ من نیست، گفت چند فیلم ایرانی هم دارم که ممنوعه اند و بعد از مغازه ی ِ بغل دستی اش چند فیلم آورد. فیلم های ِ بهمن قبادی،(( س – ن – گ – س – ا – ر – ث – ر – ی – ا )) و  چند فیلم ِ دیگر. فیلم ِ سامان سالور ((چند کیلو خرما برای ِ مراسم ِ تدفین)) هم بینشان بود. فیلم ِ فوق العاده ای که دیده نشد و شرایط اش را مناسب ِ اکران تشخیص ندادند! حق دارند! وقتی مردم  ِ کشوری برای ِ دیدن اخراجی ها پشت ِ درهای ِ سینما صف می کشند یقینن با دیدن ِ این فیلم حال شان بد می شود. بحث ِ ذائقه است. ما کله پاچه را با ولع می خوریم اما یک اروپایی با استشمام  ِ بویش هم حالش به هم می خورد، و یک ژاپنی عاشق ِ خوراک ِ خرچنگ و قورباغه است اما ما حتا نمی توانیم به قورباغه ی ِ پخته نگاه هم بکنیم. مردم ِ خوبی هستیم، همه چیز  ِ مان به هم می آید. ((این چیز با آن چیز که شما فکر می کنید فرق دارد!))

3

از نمایشگاه ِ کتاب مجموعه ی ِ اشعار  ِ منزوی و چند کتاب ِ دیگر خریدم. به خانه که رسیدم با اشتیاق شروع کردم به ورق زدن ِ کتاب ها. نمی دانم چه شد که یاد ِ غزلی از منزوی افتادم با این مطلع:

((در این مدار، که هم ماه، جز غریبی نیست...))

در فهرست پیدایش کردم و وقتی صفحه اش را گشودم شوکه شدم. به جای ِ بیت هایی از آن □ گذاشته بودند!!! کل ِ غزل شده بود 4 بیت . فکر  ِ بد نکنید، باور بفرمایید در این غزل  ِ منزوی نام ِ هیچ یک از اعضای ِ شریف ِ بدن نیامده، تازه قدیم ها رسم بود بیت را می آوردند و به جای ِ آن اعضای ِ شریف نقطه چین می گذاشتند؛ مثلن ... ن . یاد  ِ حرف ِ رفیقی افتادم که می گفت به سال ِ چاپ ِ کتاب نگاه می کند و اگر بعد از 84 باشد، کتاب را سر  ِ جایش برمی گرداند. کتاب را بستم و نشان به آن نشان که باقی ِ کتاب ها را هم نخوانده در کتاب خانه ام تلنبار کردم. گفتم که: همه چیزمان به هم می آید...!   

4

بالاخره داربی ِ تهران برنده داشت و پرسپولیس 2 – 1 برد، کریم باز به همه ثابت کرد دود از کنده بلند می شود. بعد از مدت ها باز از علی دایی خوش مان آمد!

5

شاعر همه جا شب است توضیح بده!

صبحی، سحری، برای تشبیه بده

روز از شب ِ ما سیاه تر شد شاعر!

ما هیچ! به ماه زنگ ِ تفریح بده...

((علی رضا دهرویه))

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت