شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

درست یادم نیست، اولین دیدار بود یا آخرین دیدار که خندیدی و مثل ِ همیشه گونه ات چال افتاد، گفتی پرنده ی ِ خوش بخت روزی راه ِ قفس را گم می کند، از آن به بعد تمام ِ روز را زل می زدم به آسمان تا بدانم کدام پرنده ی ِ خوش بختی از حوالی ِ رویاهایم می گذرد، اما هیچ وقت هیچ پرنده ای نشانی ِ قفس را نگرفت تا به دیدار  ِ جفتش برود که در قفس تنها مانده بود.

***

علی به کتی سپرده بود برایش دو برگ ِ سبز چای بیاورد از شمال و کتی هیچ وقت دیگر بازنگشت و علی دیگر هیچ وقت سر  ِ میز  ِ صبحانه با ما ننشست و هرجا استکان می دید بغض می کرد و به دروغ می گفت: یاد  ِ عینک های ِ ته استکانی مادربزرگ افتادم!

***

پنج شنبه بود که امین پیراهن  ِ قرمزش را گذاشت داخل ِ ساک ِ من و گفت: دیگر به دردم نمی خورد و دیگر هیچ وقت شنبه ها به دانشکده نرفت و حتا دیگر هیچ وقت به گلدان ِ گل ِ سرخش آب نداد و دیگر هیچ وقت گریه نکرد مبادا چشم هایش در آیینه سرخ شوند.

***

سال ها گذشت... حالا من در خانه ام یک قفس دارم که هیچ پرنده ای در آن نیست، علی هر پنج شنبه به قهوه خانه می رود و چای ِ بدون قند می خورد و امین تمام ِ دیوارهای ِ خانه اش را رنگ ِ قرمز زده است... ما چه قدر خوش بخت بودیم و نمی دانستیم... !!!

 

پانوشت:

 

1- شخصیت ها واقعی اند اما باقی اش را زیاد جدی نگیرید...

2- به قول ِ فروغ:

می توان با هر فشار  ِ هرزه ی ِ دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

((آه ! من بسیار خوش بختم...))

3- این روزها زندگی را به ... م هم حساب نمی کنم، این است که می توانم ساعت ها داریوش گوش کنم و سیگار بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم.

4-  حذف شد!!!

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت