شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

1

 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت ِ پنهان شدن نبود، تو بردی

 

من که به پیروزی ِ تو غبطه نخوردم

چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟

 

دست ِ تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست ِ مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه ی ِ قصه ی ِ تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره ها رفته اند! خاطره ی ِ من

پس تو چرا مثل ِ خاطرات نمردی؟

 

فاضل نظری

 

2

 

چهارم دی ماه 1306 در شهر  ِ بم، شهر  ِ ارگ و خرما، که سال هاست نامش برای مان دریغی جاودانه را زنده می کند، پسری به دنیا آمد که با آن که تنها سی و یک سال مجال زیستن داشت اما در همین مدت ِ کوتاه یادگارهایی از خود به جا گذاشت که اینک بعد از نیم قرن هنوز شنیدنی اند.

ترانه های ِ زهره،  گلنار و شب ِ انتظار ماندگارترین آثار  ِ داریوش رفیعی اند.

پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ی چهاردهم مجلس ملی نماینده ی بم بود، به همین خاطر به تهران رفتند. برای ِ جوان ساده و بی آلایش ِ شهرستانی تهران دام بود. اسماعیل نواب صفا در کتاب ِ خاطرات خود می نویسد:

قامتی رسا و متناسب داشت، چهراه اش مصداق ِ سبزه کشمیر بود که صدها دل را به زنجیر  ِ عشق کشیده بود. با لهجه غلیظ و شیرین ِ کرمانی سخن می گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.

توسط بدیع زاده به رادیو رفت و هنگامی که حدود ِ بیست سال بیشتر نداشت در رادیو ملی برنامه اجرا می کرد. در دبیرستان دارایی درس می خواند اما وقتی بیشتر درگیر  ِ موسیقی شد درس را رها کرد. به خواندن اشعار  ِ محلی رغبت ِ زیادی داشت و در ارکسترها اکثرن ضرب را خودش می گرفت، به همین خاطر ضربی خواندنش خوب بود. صدایش گرفتگی خاصی داشت و در آواز تحریرهایش کم بود.

اکثر  ِ کارهای ِ موفق او را مجید وفادار ساخته، کسی که مرا ببوس را برای ِ گل نراقی و عاشقم من را برای ِ دلکش ساخت.

نواب صفا می نویسد:

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آن جا که به یاد دارم مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم درگذشت. مادر داریوش بانوی ِ بزرگوار و متشخصی بود. سه پسر داشت که در میان ِ آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود. او محیط آلوده تهران را نمی شناخت و مسلمن نمی دانست که فرزندش روزی در خوانندگی به شهرت می رسد و نمی دانست که این شهرت، برای ِ عزیزترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.

با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران ِ بسیاری به دورش پرسه می زدند ولی او محیط ِ آلوده ی تهران را نمی شناخت و صداقت و پاکی ِ مردم بم را به تهران ِ مخوف آورده بود.

کم کم پایش به میهمانی های ِ شبانه باز شد و روزی به خود آمد که نصیحت ِ همه عالم به گوش ِ او باد بود و دیگر تذکر  ِ خیرخواهان که در راس ِ آن ها مادر  ِ شریف و بزرگوارش قرار داشت در او تاثیری نمی گذاشت. ابتدا به الکل پناه برد و بعد که الکل آتش ِ درونش را خاموش نکرد به دام ِ اعتیاد افتاد. نقش ِ زنی هرزه در این اعتیاد وجود دارد.

سرانجام بر اثر  ِ تزریق ِ آمپول ِ آلوده ی ِ مرفین به کزاز مبتلا شد، تشخیص ِ اشتباه ِ دکتر  ِ معالجش نیز بازی ِ تقدیر با او را کامل کرد تا در دوم بهمن ماه 1337 در عنفوان ِ جوانی صدایش برای ِ همیشه خاموش شود.

او را در ظهیرالدوله به خاک سپردند، سال ها بعد مادرش را نیز در کنارش دفن کردند تا بتواند فرزند ِ دوست داشتنی اش را تا همیشه در آغوش بگیرد.

 

خاطره ای از او به نقل از پرویز  ِ خطیبی:

 

حدود ساعت ِ 10 شب، من در دفتر  ِ روزنامه ام مشغول ِ کار بودم، برف ِ سنگینی می بارید، ناگهان حس کردم که کسی به پشت ِ پنجره می زند، پشت ِ پنجره که مشرف به خیابان بود داریوش را دیدم سر و پا برهنه، بدون ِ کت و شلوار و کفش. با عجله در را به روی اش باز کردم. مست ِ مست بود، روی ِ یک صندلی افتاد. صورت و سر و بدنش خیس بود و جوراب هایش گل آلود شده بود. از او پرسیدم: این چه وضعی است؟! گفت: همین جا سر  ِ میدان ِ فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود، من هم کت و پالتو و کفشم را به او بخشیدم، فورن از توی کمد خودم برای اش پیراهن و شلوار و جوراب درآوردم و حرارت ِ بخاری را بیشتر کردم تا بلکه زودتر بدنش خشک شود.

 

3

 

الا ! بارها برای ِ دل تنگی هایت نوشتم، بارها نوشتم و پاک کردم، هنوز نمی توانم چیزی بگویم، هنوز نمی توانم بگویم صبح ِ جمعه با خواندنت چقدر شوکه شدم، دوست داشتم به بازی ِ مان گرفته باشی، دوست داشتم آخرش بگویی همه اش یک خواب بوده، یک کابوس ِ وحشتناک، اما حالا خوبی، خوبی چون کابوس تمام شده و بیدار شده ای، دوست داشتم آخرش بخندی که چه خوب به بازی مان گرفته ای،  اما الا بغض ِ واژه هایت روی ِ سرم حقیقت را آوار می کرد.

الا ! الا ! الا ! چه قدر درد داری تو دختر؟ چه قدر واژه هایم حقیرند برای ِ آرام کردنت، بگویم صبوری کن؟ بگویم مرگ همیشه هست ؟ چگونه بگویم با مرگ ِ مادر کنار بیایی وقتی می دانم جهان بدون ِ مادران جهنم است، جهنم است الا !

بیا به آسمان نگاه کنیم، تو به جای ِ مادرت، من به جای ِ مادربزرگ، هر دو بغض می کنیم و زار می زنیم، شاید کسی آن بالا دلش برای ِ ما سوخت الا ! شاید مجال مان دادند برای ِ یک بار  ِ دیگر دیدن، به اندازه ی ِ لمس دستی حتا، به اندازه ای که باورمان شود هنوز این جایند، هنوز دل شان شور می زند مبادا دیر به خانه برگردیم… الا ! الای ِ کوچک ! مگر دل ِ تو چه قدر جا دارد دختر ؟! …

 

 

پانوشت:

 

1- هوا ابری ست، قرار بود تعطیلات را بروم محمودآباد اما بعد از تعطیلات مهمان دارم، دیدم بهتر است خانه را جمع و جور کنم، نظافت خانه یک طرف، وسواس ِ من در چیدمان ِ وسایل ِ خانه یک طرف، روزی دو بار وسایل را جا به جا می کنم و تنها نیم ساعت از چیدمان ِ جدید راضی ام. کلی هم فیلم هست که باید ببینم و خیر  ِ سرم درباره شان بنویسم، این آخر  ِ عمری دوباره مثل ِ بچه ها تکلیف می نویسم، حالا تکالیف ِ خودم کم است یکی از بچه ها هم گیر داده که برای اش چند عکس از مراسم ِ محرم بگیرم، من هم که عادت ندارم به این مراسم بروم توی ِ رودربایستی قرار گرفتم و حالا مجبورم بعد ِ چند سال دوباره صبح  ِ عاشورا به خیابان بروم.

 

2- کافی ست یک نفر بمیرد تا ما از او بت بسازیم، بدون ِ این که یادمان بیاید پیش از مرگش درباره ی ِ او چه می گفتیم، رییس جمهور  ِ آمریکا هم که منتظر است تا پیام تبریک و تسلیت بفرستد، احتمالن پیش از رییس جمهور شدن مسوول ِ صفحه ی پیام های ِ تبریک و تسلیت یک روزنامه بوده، آمریکایی ها هم نوبرند با این رییس جمهور انتخاب کردنشان، می گویند سریال ِ 24 ساعت جوگیرشان کرده و به اوباما رای داده اند، ما هم در ادامه ی ِ تقلید ِ کورکورانه از غرب در دوره ی ِ بعدی به جومونگ رای می دهیم البته اگر تا آن زمان کره ای ها یک ابر قهرمان ِ دیگر رو نکنند !!!

 

3- فیلم نامه ای کوتاه را برای ِ ممیزی ِ اولیه به شخصی در ارشاد دادم، کلی از آن تعریف کرد و بعد گفت فقط این موارد را رعایت کنید و این چند خط را حذف کنید و این جا این کار را بکنید و … آن وقت می توانید برای ِ ساختش روی ِ ما حساب کنید. دیدم  شیر  ِ بی یال و دم و اشکمی از آن باقی مانده، گفتم فدای ِ سرتان، کسی که می خواهد این فیلم را ببیند حتمن آن قدر فهم دارد که بفهمد این تار  ِ موها بازمانده ی ِ  محاسن ِ یک شیر است نه اوران گوتان ولی لطفن به کسی دیگر بدهید آن را بسازد. و با این تغییرات ِ گسترده که از فیلم نامه ی ِ اولیه تنها چند بود و است باقی مانده می توانید نام ِ خودتان را هم زیرش به عنوان ِ نویسنده بیاورید.

 

4-

از من عاشق تر نیست، اون که اومد از راه

همه چی رو میشه، همین امروز، فردا

از من عاشق تر نیست، اون که گل گفت با تو

من کمی مغرورم، نمی گم حرفامو

از من عاشق تر نیست، اون که خامت کرده

من که دل دادم، اون، چی به نامت کرده؟

اگه من دستاتو کم نوازش کردم

در عوض از عکست تو رو خواهش کردم

اگه من چشمامو از تو می دزدیدم

توی قلبم عشقو به تو می بخشیدم

از من عاشق تر نیست …

 

((؟))

نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت