شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

 

ü     یک

 

در پاریس می میرم، در کولاک ِ باران

به روزی که هم اکنون نیز در خاطر ِ من است

در پاریس می میرم... و این آزارم نمی دهد...

حتم در پنج شنبه روزی چون امروز، در خزانی.

 

پنج شنبه خواهد بود چرا که امروز نیز پنج شنبه است و

همین حالا هم که دارم این سطرها را می نویسم

شانه هایم را به دست مصیبت سپرده ام.

هیچ گاه چون امروز چنین راه ِ خود را کج نکرده ام

و سفرم را در راه هایی که در آن تنهای ِ تنهایم، چنین در پیش نگرفته ام.

 

سزار وایه خو مرده است. گرفتندش

و با آن که کاری به کارشان نداشت همه گی

با ترکه و طناب بر تنش کوفتند.

 

شهود ِ واقعه به قرار  ِ ذیل اند:

پنج شنبه ها، استخوان ِ شانه ها، تنهایی، باران و جاده ها...

 

* سزار وایه خو

شاعر و نویسنده ی ِ پرویی

آمدن: 16 مارس 1892 

رفتن: 15 آوریل 1938 بر اثر ابتلا به یک بیماری ِ ناشناخته در فرانسه

برگردان: محمد رضا فرزاد ( از کتاب: تو مشغول مردن ات بودی)

 

 

 

 

ü     دو

 

در این چهار راه

حق تقدم با آمبولانسی است

که جنازه مرا می برد

دیگر سر  ِ راه ِ چشم های ِ تو سبز نمی شوم

تو باید پشت همین چراغ قرمز

موهایت را سفید کنی

 

* فریاد شیری

 

 

 

ü     سه

 

همین سنگه که مث ِ یک بختک رو سینه م می افته و نفسمو می بره. هِی میان روش می خونن و هِی می گن چه خط ِ خوبی. گیرم خدا بیامرز یا نیامرزیم گفتن، چه فایده؟ اینم آخرش. آدمو تو یه چاله می تپونن که نه راه ِ پس داره نه راه ِ پیش. جنت مکان، خلد آشیان. چه خاله خوش وعده. مسخره س...

 

* صادق چوبک

 روز  ِ اول ِ قبر

 

 پانوشت:

ترانه خانه با سیب و خاطره های اش به روز شده

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت