شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

دیگر برای ِ این نمی نویسم که بخوانی. این ها آخرین بازمانده ی ِ مردی ست که باران شمال هوایی اش می کرد و آسمان جنوب را پی ِ رویای ِ غریبی رد می زد. واژه ها هم دیگر مرا به بازی می گیرند، می آیند، پیش ِ چشمانم می رقصند و می روند. هیچ واژه ای دیگر ترجمان ِ من نیست که من شبیه ِ هیچ کدام از کلمه های ِ رنگ به رنگ ِ این لهجه ی ِ غریب نیستم، من از دست رفته ام، سال هاست که مادرم دیگر از من دل بریده است، سرفه های ِ ممتد سیگار و درد ِ شب نخوابی های ِ اوقات ِ شعر و ترانه با همین بغض ِ ساده که انفجارش دیگر معنای ِ خواستنت نیست همه از روزهایی می گویند که پشت آخرین پاییز ِ رفته تو از یاد برده ای. ردپاهای ِ موازی ِ ساحل حالا دیگر حتا رد ِ گام های ِ مرا هم خواب می بیند چه رسد به تو که دریا یک عمر در حسرتت هی سر به ساحل کوبید و پیدایت نکرد. بگو از جانم چه می خواستی که تمامم کردی؟ بگو کدام وقت ِ نامراد برای ِ تو کم بودم که ندیدی ام؟ مگر همین تو، تو نبودی که می گفتی احتمال ِ شادمانی ِ ما نزدیک است ؟ پس این غروب ِ پنج شنبه چه می گوید که دیگر باید به خانه برگردیم، هیچ کس در ساحل انتظار ِ ما را نمی کشد؟

من از قطارهای ِ خالی می ترسیدم، میانه ی راه پر می شدند از صدای ِ غریبه هایی که نه از بوی ِ باران حرفی داشتند، نه از ماه ِ تمام خاطره ای، دست تکان می دادند شاید کسی آن سوی ِ پنجره کلاهش را با احترام بردارد و بگوید : سفر به خیر!

من از حوض ِ بی ماهی می ترسیدم وقتی مادربزرگ دیگر نبود که رویای ام را پر کند از بازگشت ِ دوباره ی بهار، بازآمدن همان مسافر که همه چشم به راه اش بودیم و هیچ وقت نیامد، نیامد و توالی ِ فصل ها ما را دوباره تا زمستانی می برد که خواب ِ کوچه های ِ برف پوشش را هیچ صدای ِ پایی به هم نمی زد، ما هِی بخار پنجره را پاک می کردیم و پدر مدام حافظ می خواند، فردا هم مدرسه ها تعطیل اند پسرم!

من هیچ وقت پدر نشدم تا درد ِ پدر را بدانم، من از گریه ی نابه هنگام تازه آمده گان می ترسیدم، زیر پوستم پر می شد از دردی که هیچ کس جز مادر آرامم نمی کرد:

- بخواب گلم! درد داری؟

- نه مادر! تنها می ترسم! می ترسم از باران ِ اواسط ِ پاییز

و صدای ِ من می لرزید و مادر بغض می کرد.

- مرا ببخش مادر! نه تب داشتم، نه هذیان می گفتم، تنها سردم بود و هیچ آتشی گرمم نمی کرد، حتا هُرم ِ دست هایت وقتی تازه از آشپزخانه برگشته بودی... حالا دیدی حق با من بود؟ تمامم کرد کسی که گفته بود زیر باران بیا، می خواهم خیس باران ببینم ات، تمام ام کرد، تمام...

 

پانوشت:

  • آن قدر تلخم که باید مرا لاجرعه بنوشی این روزها...

 

 

  • کسی، جایی، انتظار ِ مرا می کشد، انگار مادربزرگ از انتهای ِ قصه اش آمده برای ِ بردنم...

 

  • ای فارغ از من، فارغ از یادت نیَم...
نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت