شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

تمام روز زل زده بود به پنجره ی خانه شان. موهای جوگندمی بلندی داشت که پوست ِ سبزه اش را روشن تر نشان می داد و صورتی کشیده و چشم هایی درشت که از این فاصله هم درشتی شان توی چشم می زد. خیلی وقت نبود که به این محله آمده بود، با دوستش دو نفری این خانه را اجاره کرده بودند و زیاد هم اهل رفت و آمد نبودند، صبح به صبح می رفتند و غروب برمی گشتند، چندباری تنها سرخی آتش سیگارش را از پشت همین پنجره دیده بود که توی تاریکی بالا و پایین می رفت. پر شد از نوعی احساس غرور زنانه، این که یک مرد از صبح زل زده بود به پنجره ی خانه حتمن به خاطر او بود

- این همه وقتشو گذاشته تا منو ببینه، قیافه ش هم می ارزه به صدتا مث شوهرم، با اون قیافه ی زشت و بدترکیب زورش میاد آدمو نیگا کنه، ولی تو مهمونیا با چش از زن مردم بالا میره، بعد میگه دیگه از ما گذشته، هه هه، ارواح ننه ت، گور به گورم بشی چشت دنبال استخون جنازه ی زناست تو قبرستون

رفت سمت آینه، دستی به موهایش کشید، خیلی وقت بود که آن ها را مش کرده بود و حالا باز تارهای سفید مویش پیدا بود ،رژ لب صورتی اش را برداشت و کشید روی لب هایش، وسوسه شد که بقیه ی لوازم آرایشش را که مدت ها بود به جز در مهمانی ها استفاده نمی کرد بیرون بیاورد. آرایشش که تمام شد احساس کرد سال ها جوان شده، از دیدن قیافه ی خودش در آینه لذت می برد، آهنگ مورد علاقه اش را گذاشت و صدای اش را بلند کرد، با آهنگ شروع کرد به تکان دادن بدنش، خیلی وقت بود که نرقصیده بود، از پشت پرده نگاهی به آن طرف کرد تا مطمئن شود هنوز او پشت پنجره است. رفت سمت کمد لباس های اش، تاپ بندی بنفش اش را که خیلی دوست داشت درآورد، دستی روی سینه های سفیدش کشید، انگار داشت گُر می گرفت سینه اش، چند بار از جلوی آینه رد شد و به آینه نگاه کرد، عکس شوهرش جلوی آینه بود، عکس را برگرداند

- حیف من که با توئه نکبت عروسی کردم، نه قیافه داری، نه اخلاقت خوبه، دلمو به چی خوش کردم نمی دونم، تُف به گور عمه م که این نون گذاشت تو دامنم، اگه خوب بودی نمی ذاشت نصیب ِ من شی، از اون دخترهای کج و کوله یِ خودش یکی رو می نداخت تو پاچه ت، من ِ خرم که بچه بودم و هیچی نمی دونستم، اگه عقل الآنمو داشتم اگه تنها مرد ِ رو زمینم بودی بات ازدواج نمی کردم.

رفت سمت پنجره و پرده ی توری را کنار زد، هنوز زل زده بود به پنجره، لبخندی تحویلش داد اما مرد هیچ واکنشی نشان نداد، دستی به گردنش کشید و بعد موهایش را انداخت روی ِ گوش چپ اش و دستش را به آرامی کشید روی ِ پوست ِ شانه اش و چشمش را مثلن دوخت به کوچه، مرد انگار داشت مات و مبهوت نگاهش می کرد، برجستگی سینه هایش از بالای تاپ بندی اش معلوم بود، نفس هایش تندتر شده بود و سینه اش بالا پایین می رفت، باز به رو به رو نگاه کرد اما مرد هیچ واکنشی نشان نداد

- با این که داره دید می زنه اما این قد مغروره که انگار نه انگار، اگه شوهر ِ ایکبیری ِ من بود الآن باید یکی کف ِ دهنشو جم می کرد ولی ناقلا من که می دونم تو زل زدی به من، یه تکونی به خودت بده

کمی از پنجره فاصله گرفت و تاپش را درآورد و با دست شروع کرد به باد زدن خودش که مثلن گرمش شده و زیر چشمی مرد را می پایید اما حتا اجزای صورت ِ مرد هم ساکن بودند

- این دیگه کیه؟ دیوونه س حکمن، کره خر من واسه عمه م که این کارا رو نمی کنم، زل زدی که چی بشه، یه اشاره ای، چیزی

اعصابش به هم ریخته بود، لباسش را پوشید و پرده را انداخت و از پشت پنجره رفت

- بذار شوهرم بیاد، حالیت می کنم که بی خودی کرم نریزی و این جوری زل نزنی به خونه ی مردم وقتی بخاری ازت بلند نمی شه

رفت سمت کامپیوتر، آهنگ را قطع کرد و رفت جلویِ آینه تا آرایشش را پاک کند، سر و صدای ِ داخل کوچه دوباره کشاندش به سمت ِ پنجره

- دیشب خونه نیومدم، چن بار بش زنگ زدم اما گوشی شو ورنداشت، بار اولش نبود که گوشی شو جواب نمی داد واسه همین دلم شور نزد، صبحم که نیومد سر ِ کار گفتم حتمن حوصله نداشته، مث ِ خیلی وقتا

- خدا بیامرزش، چه مرگ ِ آرومی داشته، یه مرگ ِ رمانتیک و آروم.

- آخه سنی هم نداشت، بیچاره خانواده ش، چه جوری می خوای به اونا خبر بدی؟

- آقا! ناراحت نشیا، اما چیزی ام مصرف میکرد؟

- این چه سووالیه مرد؟ حال و روز ِ اینو ببین بعد از این سووالا بپرس، تو همه ی زندگی آرزوم شد یه بار مث ِ آدم با موضوعا برخورد کنی، به همه چی شک داری

- برین کنار، آمبولانس اومد...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت