شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

گفتی این بار زودتر از همیشه بازمی گردم، رفتی کنار پنجره، درخت انار را نشانم دادی، پرسیدی : یادت هست؟ بغض بیخ گلویم را گرفته بود، تنها سرم را تکان دادم که یعنی خوب یادم هست از کدام خاطره می گویی. چشم هایت می درخشید، لبریز شوقی کودکانه برای رفتن، رفتن به جایی که هر چه بزرگ تر شدیم نامش عوض شد. گفتی: پاییز بی رحم تر از آن است که تنهایت بگذارم، زود باز می گردم. گفتی: دارم با چمدان خالی می روم، چمدان خالی یعنی بازگشت و من تنها نگاهت می کردم. گفتی : همین نگاهت از بالای عینک بود که دیوانه ام کرد و واژه هایت که دلبری می کردند و لحن صدایت وقتی برایم فروغ می خواندی. گفتی: همین ماه! همین ماهِ تمام هم می داند که پیش از هلال شدن دوباره اش بر می گردم. گفتم: اگر برنگشتی سراغت را از کدام آسمان بگیرم که ماه تمامش دیوانه ام نکند؟ خندیدی و گفتی: بی تو هیچ آسمانی سرپناهم نمی شود. گفتم: هنوز آن قدر نمانده ای که آسمان این جا باورش شود که آمده ای. گفتم: برای رفتن همیشه وقت هست. گفتم: لااقل بگذار این پیراهن آن قدر بوی تو را بگیرد که باورم شود روزی این جا بوده ای. گفتی: به آمدنم شک نکن، ما عشق را بی هیچ تردیدی می خواستیم. گفتم: قبول! شک نمی کنم، اما به جان همان پرنده که روزی مهمان تنهایی مان شد، دلم برایت تنگ می شود. گفتم و گریستم، بغض کردی و رفتی، آسمان هم انگار یادش رفت که پشت سرت آب بریزد.

یک چمدان لباس برایت آماده کرده ام، هوا هر روز سردتر می شود، تو که قرار نبود بیایی، چرا با چمدان خالی رفتی؟...

 

* عنوان مطلب برگرفته از نام مجموعه شعری ست از روجا چمنکار

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت