شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

یک شب دل تنگ خنده هایم می شوی، شاید شبی از همین پاییز بی خبر آمده، می روی کنار پنجره، صدای رهگذری که دارد ترانه ی عشق سیاه اش را با سوت می خواند تو را می بَرَد تا شب ساحل، تا همان شب که برای ات خواندم، خواندم و زل زدی به آسمان بی دریغ شمال که سوسوی ستارگان اش دلت را هوایی کرده بود و صدای درختان کوچه تو را می بَرَد تا طوفانی که همان پنج شنبه ی نخست خبر از رفتن همیشه ات می داد. پرده را می اندازی تا فرار کنی از هجوم آن همه خاطره ی بی امان، چشم های ات که می چرخند، مرا می بینی که ساکت و آرام نشسته ام، درست همان جا که انگار قرار بود تو بنشینی...

یک شب دل تنگ بودنم می شوی، کنار همان خیابان برف پوش که شانه به شانه پرسه اش زدیم، دل تنگ همان رستوران کنار رودخانه، دل تنگ آخرین قرار دور از چشم باران شمال، دل تنگ همان غروب جنگل، همان شب دریا...

یک شب دل تنگ نگاهم می شوی، از همان پنجره ی رو به دریا، هوایی آمدن می شوی، می آیی، اما دیگر کسی پشت پنجره منتظرت نیست، تصویر مرا نخستین باران پاییزی از تمام پنجره ها پاک کرده است...

 

پانوشت:

1- دیگر دل تنگ تو نیستم، بگذار من هم یک بار دروغ بگویم...

2- چه قدر شنیدن یاور همیشه مومن خوب است وقتی شب بدرقه رویای دوری ست که انگار تنها خواب دیده ای...

3- دست هایت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت