شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

نه این که دیگر یادم رفته باشد بانو، نه ! حضور  ِ این همه ترانه میان ِ خلوت ِ پنج شنبه شب ِ آخر  ِ مرداد، قاب خالی مانده از عکس ِ تک نفره ات، حتا این کوچه ی ِ پشت ِ پنجره که رد  ِ گام هایت را هیچ گاه نفس نکشیده، با هرم  ِ شرجی ِ این شهر که شبیه ِ شهر  ِ شما نیست، خواب ِ ناتمام  ِ عصر  ِ پنج شنبه با صدای ِ گریه ی ِ شاهین و مرور  ِ هزار باره ی ِ ((دوباره از همان خیابان ها)) ی ِ نجدی، همه می دانند بعد از تو، دیگر هیچ چیز  ِ این زندگی شبیه ِ گذشته ها نیست ... حتا سیگارم کلفت تر شده بانو ... فقط دیگر دلم نمی آید نبودنت را به رویت بیاورم... تنها گاهی زیر  ِ لب زمزمه می کنم : ساده بودم، تو نبودی، باران بود... !

به جان ِ هر دوی مان، به همین ساده گی ...

 

ü      عنوان ِ مطلب برگرفته از ترانه ی ِ ((بهار من گذشته شاید...)) با صدای  ِ مخملی  ِ عماد رام است.

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

غروب- داخلی – کافه

درب کافه باز می شود. زن 1 وارد می شود، می ایستد و به کافه نگاه می کند. دنبال ِ کسی می گردد.

 

مرد 1 پشت میزش نشسته، روزنامه می خواند و قهوه می نوشد. ساعت دیواری پشت ِ سرش عدد 5 را نشان می دهد.

 

مرد 2 پشت میزش نشسته و به رو به رو خیره شده است.

 

مرد 3 فنجان قهوه اش را دو دستی گرفته، سرش را به پایین انداخته و به قهوه اش نگاه می کند.

 

زن 2 پشت ِ میز رو به پنجره نشسته و با فنجان قهوه اش بازی می کند. گاهی زیر چشمی به بیرون نگاه می کند.

 

غروب – خارجی – خیابان

مرد 4 سیاه پوشیده، مضطرب و بی قرار به نظر می رسد، پشت درختی خود را پنهان کرده و کافه را زیر نظر دارد.

 

غروب – داخلی – کافه

مرد 2 (در حالی که کمی از قهوه اش می نوشد)- تو این پنج سال، هر پنج شنبه ساعت ِ پنج این جا بودم. پنج یه قلبه که سر و ته اش کردن.

 

زن 1 – چه قدر شکسته شدی

مرد 1 (روزنامه را می بندد) – هنوز قهوه بدون شکر

مرد 2 سیگاری آتش می زند.

زن 1 – هنوز سیگار می کشی؟

تلفن همراه زن 2 زنگ می خورد. زن 2 به شماره نگاه می کند، رد تماس می زند و گوشی را روی میز می گذارد.

مرد 1 (سیگار می کشد) – تمام ِ این مدت فقط به این فکر می کردم که چرا؟

مرد 3 – هیچ نشونه ای؟ ردی؟

 

غروب – خارجی – خیابان جلوی کافه

مرد 4 بی قرار است. چمباتمه می نشیند کنار دیوار و به کافه نگاه می کند.

 

غروب – داخلی – کافه

زن 1 – همه گفتن مُردی!

مرد 2 – فقط مرگه که می تونه امیدو از آدم بگیره

مرد 1 – دوستش داشتی؟

( زن 2 داخل کیفش را می گردد.)

مرد 3 – هیچ وقت نتونستم اینجور عشق ها رو درک کنم.

(زن 1 اشکش را با دست پاک می کند)

مرد 2 – اون شب، اون باد، اون بارون ... (بقیه جمله اش را زیر لب زمزمه می کند و در فکر فرو می رود)

زن 1 – هنوز سیاه ِ تو تنم بود.

 

غروب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

(مرد 4 با گوشی همراهش شماره می گیرد.)

 

غروب – داخلی – کافه

(گوشی زن 2 زنگ می خورد. باز به شماره نگاه می کند و رد تماس می زند. )

مرد 1 – یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد، خون جلوی چشمامو گرفت.

مرد 2 – اولش فقط یه اتفاقه، بعد یه اتفاق دیگه، انگار یه نفر داره همه چی رو برات آماده می کنه، اما یه جایی ولت می کنه... درست وقتی که داری از پرواز لذت می بری، می فهمی که چتر نجاتت باز نمی شه...

زن 1 – می گن آدمی که چشم ِ یکی دیگه دنبال زندگیشه هیچ وقت خوشبخت نمی شه.

مرد 3 – دریغا عشق  که شد و باز نیامد.

زن 2  (مشغول صحبت با گوشی اش) – آره مامان! آشتی کردیم... الآن نشسته رو به روم. امشب می ریم خونه ی خودمون، منتظرم نباش

مرد 1 – پدرش زل زد تو چشمام و گفت، می فهممت چون خودمم مَردم.

مرد 2 – بهترین لحظه های ِ عمرمو این جا گذروندم، انتظار سخته اما شیرینه، هروقت ناامیدی می افتاد تو جونم به خودم می گفتم کافیه یکی از این پنج شنبه ها دلش هوای ِ این جا رو بکنه... یا اصلن نه... ببینمش که دست ِ بچه ش تو دستشه و داره از جلوی ِ کافه رد می شه، بعد یه لحظه سرشو برگردونه سمت ِ کافه...

زن 1 – تو منو نمی فهمی، چون زن نیستی

مرد 3 – همیشه تو دلم تحسینت کردم اما اعتراف می کنم نفهمیدمت!

(مرد 3 بلند می شود ، دستش را می گذارد روی ِ شانه ی ِ مرد 2 ، با او خداحافظی     می کند و از کافه خارج می شود)

مرد 1 – دیگه نمی تونم برگردم اون محل... نگاه ِ مردم مث بختک می مونه... امشب راهی ام...

(مرد 1 از جایش بلند می شود، ساکش را که روی ِ زمین است برمی دارد)

زن 1 – کاش می شد دوباره...

(مرد 1 بی تفاوت راهش را می گیرد و از کافه خارج می شود، زن 1 هم به دنبالش از کافه خارج می شود)

 

شب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

( زن 2 از در کافه خارج می شود و آرام آرام از کافه دور می شود)

( مرد 3 به مرد 4 ملحق می شود، سیگاری آتش می زند)

مرد 4 – گفتی؟

مرد 3 – (سرش را به علامت نفی تکان می دهد) اون همه ی زندگیش انتظارشه...

( مرد 1 جلوی تاکسی را می گیرد و سوار می شود.)

(زن 1 به رفتن مرد 1 نگاه می کند، مرد 2 از کافه بیرون می آید)

 

پانوشت:

1- این متن اولیه ی ِ فیلم نامه ای ست که قرار است بسازم . تا زمان ِ ساخته شدن تغییرات ِ زیادی خواهد کرد. شادمان می شوم اگر برای ِ انجام  ِ تغییرات موردی به ذهن تان می رسد در بخش ِ نظرات بنویسید. سعی می کنم بعد از نهایی شدن استوری بورد آن را هم این جا بگذارم.

 

2- بعد از مرگ ِ دختر خاله ام، دلم نمی خواست ایلام را ببینم، شاید این گونه قرار بود به خودم بقبولانم که او هنوز هست و کابوس ِ نبودنش تنها یک شوخی ِ بی مزه بوده، برای ِ سالگردش اما باید می رفتم... رفتم ولی بعد از 21 ساعت در راه بودن تنها مجال پیدا کردم که کمتر از 12 ساعت در ایلام بمانم، کار  ِ فوری ای پیش آمد و سفری که قرار بود 4 روزه باشد به نیمه روزی تمام شد. غروب از گورستان یک سره به ترمینال رفتم و برگشتم.

مهدی ِ عزیز ! قرارم با خودم این بود که چیزی از آمدنم نگویم تا غافلگیرت کنم اما انگار خودم غافلگیر شدم... ببخش که بدون ِ دیدنت بازگشتم...

 

3- دریغا دیه گوی ِ بزرگ که آرژانتین چون تویی میان ِ زمین نداشت!

 

4- افاضات ِ جناب ِ فرج الله سلحشور در رابطه با سینما خواندنی ست، کارشناسان ِ بزرگی چون ایشان و جمال ِ شورجه که عمری را در این راه گذاشته اند بی گمان می توانند در بزرگ ترین دانشگاه های ِ دنیا رشته ی ِ سینما را تدریس کنند، آن وقت همه گان خواهند فهمید که اورسن ولز ، هیچکاک ، برگمان و تروفو عمری را در گمراهی به سر کرده اند و خسر الدنیا و الآخره شده اند و به جای ِ مراجعه به همشهری کین و سرگیجه می نشینند و مثل ِ بچه ی ِ آدم یوزارسیف می بینند.

 

5- قرار است پرشین بلاگ را واگذار کنند... درست مثل ِ این می ماند که خانه ات را ویران کنند تا اتوبانی از آن بگذرد ...

 

6- بغض ِ این ترانه را با صدای ِ خود ِ شاهین باید بشنوید. پیشنهاد می کنم پیدا کنید و بشنوید، در روزگار  ِ قحطی ترانه و صدای ِ خوب غنیمتی ست شنیدنش...

 

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی ِ چمدانی که عازم ِ سفر است

من از نگاه ِ کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت ِ درختان ِ باغ مان تبر است

...

به کودکانه ترین خواب های ِ توی ِ تنت

به عشق بازی ِ من با ادامه ی ِ بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس ِ جنون

به بچه ای که توام در میان ِ جاری ِ خون

به آخرین فریادی که توی ِ حنجره است

صدای ِ پای ِ تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی ِ تخت ِ یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به هرگزت که سووالی شد و نوشت کدام

به دست های ِ تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن ِ یک مرد آن ور  ِ گوشی

به شعر خواندن تا صبح ِ بی هم آغوشی

به بوسه های ِ تو در خواب ِ احنمالی ِ من

به فیلم های ِ ندیده، به مبل ِ خالی ِ من

به لذت ِ رویایت که بر تن ِ کفی ام ...

به خسته گی تو از حرف های ِ فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از سعدی

به چای خوردن ِ تو پیش ِ آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من، به همین شاعر  ِ تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای ِ خط خطی ام

دوباره بر می گردم به شهر  ِ لعنتی ام

به بحث ِ علمی ِ بی مزه ام در  ِ گوش ات

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوش ات

به آخرین رویامان به قبل  ِ کابوس  ِ

دوباره برمی گردم به آخرین بوسه

 

(ش ا ه ی ن – ن ج ف ی)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت