شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

 

1

 

امروز 21 آذرماه سال روز  ِ میلاد ِ بامداد ِ شعر ایران، احمد شاملوست.

در اسفندماه ِ 78 مرد ِ بزرگ ِ قصه ها، هوشنگ گلشیری که خود با قصه های ش انگار شعر می گفت، این چنین نوشته است:

 

(( خدایا شاعران ِ ما را از ما مگیر

... با شاملو این سال ها، خداوندا، چه ها که نکردیم از دشنام و نفرین و تهمت به پاس ِ آن همه شعرها که گفته است:

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت می دارم

 

حالا،

او را از ما نگیر پیش از آن که کتاب ِ کوچه اش را درآورد، از ما مگیرش پیش از آن که ترجمه هایش را، که همه نه ترجمه که خلق بر متن نوشته ی ِ دیگری ست، درآورد، از ما مگیرش پیش از آن که شعرهایش را درآورد بی هیچ حذفی، تغییری ناخواست بی هیچ حاشیه ای، مقدمه ای معذرت خواه. مهلتی مان ده تا بیاوریم چهارچرخه اش بر سر  ِ دست از پله هایی بالا ببریم، بر سکوی ِ خطابه اش بر زمین بگذاریمش و ما، همه ی ِ ما، هزار نفر، ده ها هزار نفر بنشینیم نماز  ِ شعر را دو دست بر زانوان و ساکت تا او با آن صدای ِ عمیق و زیبایش بخواند. تا ما برخیزیم، مهلت مان ده تا اشک ریزان برخیزیم و ساعت ها کف بزنیم و بگوییم متشکریم و آن گاه قامتش را، چهارچرخه اش را در همه ی ِ انواع ِ گل ها غرقه کنیم...

خداوندا این سال ِ آتی را فرصت مان بده... ))

 

انگار هوشنگ طاقت نداشت دنیا را بی بامداد ببیند، سه ماه پس از این نوشته هوشنگ رفت، شاید هم فرستادندش، و بامداد هم نماند. دو ماه پس از هوشنگ بامداد هم رفت. نصرت هم نماند. نادرپور و بیژن جلالی و شاپور بنیاد هم نماندند. سال ِ 79 انگار تنها برای ِ بردن ِ شاعران آمده بود و به قول ِ سید علی صالحی ِ عزیز (( در حیرتم چگونه این خاک ِ سرد ِ بی سووال، می تواند چنان آتشفشان نامیرایی را به خود بپذیرد))

امروز زادروز  ِ بامداد است، کاش بامدادی دیگر متولد شود.

 

2

 

ناگهان قِل خوردم امشب در کفن عالیجناب

خوف دارم از مرور  ِ این سخن عالیجناب

 

عاشقم کردید و رفتید و غزل تزریق شد

در شعورم، مثل خون ِ اهرمن عالیجناب –

 

خودکشی کردم پس از بدرودتان در آینه

اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب

 

آن طپانچه/ یک گلوله/ این شقیقه/ حکم تیر

یادتان می آید اصلن اسم ِ من عالیجناب؟!!!

 

عشق را تفسیر کردید از ازل تا آن اتاق

با ولع از تیشه بر سر کوفتن عالیجناب

 

یادتان می آید آن شب بحث مان حول ِ چه بود؟

حول افلاطون و عشاق ِ کهن عالیجناب

 

من که قلابم به قلاب شما افتاده بود

دفن گشتم در شما بی گورکن عالیجناب

 

من که از جغرافی ِ بد اخم ها می آمدم

بی هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب

 

خب شما جذاب بودید و سخندان و بلد

لحنتان ذاتن پر از مشک ِ ختن عالیجناب

 

جانم از شوق زیارت پشت ِ لب ها حبس بود

لب گشودم جان برآمد از دهن عالیجناب

 

با شما کمبودهایم رنگ ِ عرفان می شدند

چشم تان ناموس بود عین ِ وطن عالیجناب

 

عاشقم کردید، نفرین بر شما، ((اندیشه)) مرد

یادتان می آید اصلن اسم ِ من عالیجناب؟!!!

 

                               اندیشه فولادوند

 

 

اندیشه فولادوند همان ((نقره)) ی فیلم ِ سربازهای ِ جمعه کیمیایی است که دفتر  ِ شعرش با نام ((عطسه های ِ نحس)) در سال ِ 87 توسط انتشارات ِ ثالث چاپ شده. دفتر  ِ شعری که قالب های ِ مختلف ِ شعر را در آن آزموده، از غزل و مثنوی تا ترانه. قدیمی ترین شعر  ِ این دفتر غزلی ست با مطلع (( من از هجوم ِ وحشی ِ دیوار خسته ام / از سرفه های ِ چرکی ِ سیگار خسته ام))  که تاریخ ِ سرودنش مهرماه ِ 76  است یعنی زمانی که او 15 ساله بوده.

خواندن این دفتر  ِ شعر را به همه ی ِ دوستداران ِ شعر توصیه می کنم.

 

 

3

 

خوب یادم مانده آن شب چه بارانی می آمد، همیشه ی ِ خدا انگار باران باید باشد وقتی قرار است دلت بلرزد، این یک سال می شد لبریز  ِ خاطره باشد، اما نشد، نخواست که بشود. می گوید یادش مانده اما نه! یقین دارم یادش رفته، تمام ِ حرف ها را، تمام ِ خاطره های ِ آن شب را، تمام ِ لذت ِ دیدنش از پنجره ی ِ رو به دریا را، حتا صبح هایی که با سلامش آغاز می شد... ((شما قند دارین ؟ )) ... یادش رفته... من هم دیگر نمی خواهم به یادش بیاورم که روزی می گفت من آرامشش شده ام... می گفت در آینه زیباتر شده... می گفت ... انگار تنها می گفت... می گفت و باور می کردم ...

 

ساده گی ِ مرا ببخش، که خویش را تو خوانده ام

برای ِ برگشتن ِ تو به انتظار مانده ام................

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت