شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

 

شب و شلیک یک واژه، دو کام ِ تلخ از سیگار

و یک فنجان پر از قهوه، شروع ِ لغزش ِ خودکار

 

 

حروفی درهم و برهم، خطوطی نصفه و نیمه

شبیه ِ حرفی از رفتن، غریب و خسته و این بار-

 

 

نمی دانم کجایی تو، که دنبالت بگردم من

هنوز اما کنار  ِ من، کنار  ِ ساحلی انگار

 

 

هنوز انگار می خواهی، بخندم من به این دنیا

بگویم دوستت دارم، ولی نه... راستی... بگذار-

 

 

برای ِ اولین دفعه، بگویم حرف هایم را

ترا دیگر نمی خواهم، برو، دست از سرم بردار

 

 

برای ِ لحظه های ِ من، تو بی رحمانه کم بودی

پر از لبخند ِ مصنوعی، پر از خودخواهی و آزار

 

 

شبیه ِ هرزه گی های ِ خیالت، من نرقصیدم

تو دنبال ِ کسی بودی برای ِ هرزه گی انگار

 

 

برای ِ من تو کم بودی، برای ِ خسته گی هایم

برای ِ من پر از خشکی، برای ِ دیگران رگبار

 

 

و حیف از لحظه هایی که، به پای ِ تو هدر کردم

دوباره کاغذ و واژه، دوباره قهوه و سیگار...

 

                                 آبان 88 - ساری

 

 

پانوشت:

 

1- همیشه فکر می کردم عاشقانه ترین واژه ها غزل می شوند، اما این یکی انگار حرف های ِ دیگری دارد...

 

 

 

2- این لیست ِ کنار  ِ صفحه حکایت ِ غریبی دارد، اتابک، افق، الهه، پریزاد، مریم و یک دوست، دیگر نمی نویسند، افسانه هم مدتی نبود، علی مانده و حوض اش...

 

3- این روزها خوبم، شاید باید خیلی پیشتر از این قبول می کردم، انگار خیلی از حرف ها را نخستین بار است که می شنوم، خیلی از احساس ها تازه اند، انگار پیش از این زندگی نکرده ام، از سال ِ پیش تنها حسرت ِ روزهای ِ رفته اش به دلم مانده که چرا به راحتی دور ریختم شان، مانند فروغ به آفتاب سلامی دوباره می کنم و بار دیگر متولد می شوم.

 

4- مدت هاست به ظهیرالدوله نرفته ام، یک بار سال ِ پیش بود که تا آن جا رفتم اما نشد فروغ را ببینم. خواهرم فروغ! این بار نگذار بی دیدنت بازگردم. لااقل به اندازه ی ِ سیگاری تحملم کن.

 

5- تا چند روز  ِ دیگر کلاس هایم شروع می شوند و برای ِ به این جا آمدن وقت کم می آورم. این روزها هم که درگیر  ِ اساطیر  ِ یونان و روم ام و جسدهای ِ شیشه ای ِ مسعود خان ِ کیمیایی که مدت ها بود در کتاب خانه ام نخوانده مانده بود. نبودن ِ دوستانی که در بند ِ 2 پانوشت هم اشاره کردم خودش دلیلی ست برای ِ این که این روزها کمتر سراغ ِ این جا می آیم.

 

6- ترانه خانه با خدای ِ ترانه ها، یاور  ِ همیشه مومن به روز شده...

نوشته شده در جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

ü     یک

 

در پاریس می میرم، در کولاک ِ باران

به روزی که هم اکنون نیز در خاطر ِ من است

در پاریس می میرم... و این آزارم نمی دهد...

حتم در پنج شنبه روزی چون امروز، در خزانی.

 

پنج شنبه خواهد بود چرا که امروز نیز پنج شنبه است و

همین حالا هم که دارم این سطرها را می نویسم

شانه هایم را به دست مصیبت سپرده ام.

هیچ گاه چون امروز چنین راه ِ خود را کج نکرده ام

و سفرم را در راه هایی که در آن تنهای ِ تنهایم، چنین در پیش نگرفته ام.

 

سزار وایه خو مرده است. گرفتندش

و با آن که کاری به کارشان نداشت همه گی

با ترکه و طناب بر تنش کوفتند.

 

شهود ِ واقعه به قرار  ِ ذیل اند:

پنج شنبه ها، استخوان ِ شانه ها، تنهایی، باران و جاده ها...

 

* سزار وایه خو

شاعر و نویسنده ی ِ پرویی

آمدن: 16 مارس 1892 

رفتن: 15 آوریل 1938 بر اثر ابتلا به یک بیماری ِ ناشناخته در فرانسه

برگردان: محمد رضا فرزاد ( از کتاب: تو مشغول مردن ات بودی)

 

 

 

 

ü     دو

 

در این چهار راه

حق تقدم با آمبولانسی است

که جنازه مرا می برد

دیگر سر  ِ راه ِ چشم های ِ تو سبز نمی شوم

تو باید پشت همین چراغ قرمز

موهایت را سفید کنی

 

* فریاد شیری

 

 

 

ü     سه

 

همین سنگه که مث ِ یک بختک رو سینه م می افته و نفسمو می بره. هِی میان روش می خونن و هِی می گن چه خط ِ خوبی. گیرم خدا بیامرز یا نیامرزیم گفتن، چه فایده؟ اینم آخرش. آدمو تو یه چاله می تپونن که نه راه ِ پس داره نه راه ِ پیش. جنت مکان، خلد آشیان. چه خاله خوش وعده. مسخره س...

 

* صادق چوبک

 روز  ِ اول ِ قبر

 

 پانوشت:

ترانه خانه با سیب و خاطره های اش به روز شده

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

به پیشنهاد ِ دوست ِ عزیزی برای ترانه خانه وبلاگ ِ جدیدی باز کردم تا شما هم بتوانید از آن ترانه و روزهای ِ شنیدنش بگویید. نشانی ِ ترانه خانه را در لینک های ِ وبلاگم گذاشته ام. ترانه خانه انگار کودک ِ تازه زاده ی ِ من است ... خانه ای در شهر ِ از یاد رفته، خانه ی ِ مردی که تو حتا عطر آمیخته با سیگارش را از یاد برده ای، خانه ای لبریز ِ خاطره های ِ بودنت، در و دیوار ِ خانه بودنت را شهادت می دهد در روزهایی که طعم ِ خوب ِ دوست داشتن را می دانستی، روزهایی که انگار پشت ِ همین پاییز از یاد برده ای...  

نوشته شده در جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

ترانه خانه ای ساخته ام (لینک اش کنار وبلاگ هست) ترانه خانه ای لبریز ِ خاطره های ِ روزهای ِ رفته، گنجینه ای از ترانه هایی که بارها بغض شان کرده ام، بارها مرا برده اند تا رویاهای ِ غریبی از باران ِ شمال و آسمان ِ ستاره باران ِ جنوب، ترانه هایی برای ِ شب های ِ بدرقه، شب های ِ بیداری و سیگار، ترانه هایی که زندگی من اند...

و در پایان ِ هر ترانه چند خطی خواهم نوشت از دل تنگی ِ اوقات آن ترانه

و اگر بتوانم لینک دانلودش را خواهم گذاشت تا کسانی که نشنیده اند بشنوند و ...

به ترانه خانه ی ِ من بیایید تا ترانه ها را با هم نفس بکشیم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

دیگر برای ِ این نمی نویسم که بخوانی. این ها آخرین بازمانده ی ِ مردی ست که باران شمال هوایی اش می کرد و آسمان جنوب را پی ِ رویای ِ غریبی رد می زد. واژه ها هم دیگر مرا به بازی می گیرند، می آیند، پیش ِ چشمانم می رقصند و می روند. هیچ واژه ای دیگر ترجمان ِ من نیست که من شبیه ِ هیچ کدام از کلمه های ِ رنگ به رنگ ِ این لهجه ی ِ غریب نیستم، من از دست رفته ام، سال هاست که مادرم دیگر از من دل بریده است، سرفه های ِ ممتد سیگار و درد ِ شب نخوابی های ِ اوقات ِ شعر و ترانه با همین بغض ِ ساده که انفجارش دیگر معنای ِ خواستنت نیست همه از روزهایی می گویند که پشت آخرین پاییز ِ رفته تو از یاد برده ای. ردپاهای ِ موازی ِ ساحل حالا دیگر حتا رد ِ گام های ِ مرا هم خواب می بیند چه رسد به تو که دریا یک عمر در حسرتت هی سر به ساحل کوبید و پیدایت نکرد. بگو از جانم چه می خواستی که تمامم کردی؟ بگو کدام وقت ِ نامراد برای ِ تو کم بودم که ندیدی ام؟ مگر همین تو، تو نبودی که می گفتی احتمال ِ شادمانی ِ ما نزدیک است ؟ پس این غروب ِ پنج شنبه چه می گوید که دیگر باید به خانه برگردیم، هیچ کس در ساحل انتظار ِ ما را نمی کشد؟

من از قطارهای ِ خالی می ترسیدم، میانه ی راه پر می شدند از صدای ِ غریبه هایی که نه از بوی ِ باران حرفی داشتند، نه از ماه ِ تمام خاطره ای، دست تکان می دادند شاید کسی آن سوی ِ پنجره کلاهش را با احترام بردارد و بگوید : سفر به خیر!

من از حوض ِ بی ماهی می ترسیدم وقتی مادربزرگ دیگر نبود که رویای ام را پر کند از بازگشت ِ دوباره ی بهار، بازآمدن همان مسافر که همه چشم به راه اش بودیم و هیچ وقت نیامد، نیامد و توالی ِ فصل ها ما را دوباره تا زمستانی می برد که خواب ِ کوچه های ِ برف پوشش را هیچ صدای ِ پایی به هم نمی زد، ما هِی بخار پنجره را پاک می کردیم و پدر مدام حافظ می خواند، فردا هم مدرسه ها تعطیل اند پسرم!

من هیچ وقت پدر نشدم تا درد ِ پدر را بدانم، من از گریه ی نابه هنگام تازه آمده گان می ترسیدم، زیر پوستم پر می شد از دردی که هیچ کس جز مادر آرامم نمی کرد:

- بخواب گلم! درد داری؟

- نه مادر! تنها می ترسم! می ترسم از باران ِ اواسط ِ پاییز

و صدای ِ من می لرزید و مادر بغض می کرد.

- مرا ببخش مادر! نه تب داشتم، نه هذیان می گفتم، تنها سردم بود و هیچ آتشی گرمم نمی کرد، حتا هُرم ِ دست هایت وقتی تازه از آشپزخانه برگشته بودی... حالا دیدی حق با من بود؟ تمامم کرد کسی که گفته بود زیر باران بیا، می خواهم خیس باران ببینم ات، تمام ام کرد، تمام...

 

پانوشت:

  • آن قدر تلخم که باید مرا لاجرعه بنوشی این روزها...

 

 

  • کسی، جایی، انتظار ِ مرا می کشد، انگار مادربزرگ از انتهای ِ قصه اش آمده برای ِ بردنم...

 

  • ای فارغ از من، فارغ از یادت نیَم...
نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

تمام روز زل زده بود به پنجره ی خانه شان. موهای جوگندمی بلندی داشت که پوست ِ سبزه اش را روشن تر نشان می داد و صورتی کشیده و چشم هایی درشت که از این فاصله هم درشتی شان توی چشم می زد. خیلی وقت نبود که به این محله آمده بود، با دوستش دو نفری این خانه را اجاره کرده بودند و زیاد هم اهل رفت و آمد نبودند، صبح به صبح می رفتند و غروب برمی گشتند، چندباری تنها سرخی آتش سیگارش را از پشت همین پنجره دیده بود که توی تاریکی بالا و پایین می رفت. پر شد از نوعی احساس غرور زنانه، این که یک مرد از صبح زل زده بود به پنجره ی خانه حتمن به خاطر او بود

- این همه وقتشو گذاشته تا منو ببینه، قیافه ش هم می ارزه به صدتا مث شوهرم، با اون قیافه ی زشت و بدترکیب زورش میاد آدمو نیگا کنه، ولی تو مهمونیا با چش از زن مردم بالا میره، بعد میگه دیگه از ما گذشته، هه هه، ارواح ننه ت، گور به گورم بشی چشت دنبال استخون جنازه ی زناست تو قبرستون

رفت سمت آینه، دستی به موهایش کشید، خیلی وقت بود که آن ها را مش کرده بود و حالا باز تارهای سفید مویش پیدا بود ،رژ لب صورتی اش را برداشت و کشید روی لب هایش، وسوسه شد که بقیه ی لوازم آرایشش را که مدت ها بود به جز در مهمانی ها استفاده نمی کرد بیرون بیاورد. آرایشش که تمام شد احساس کرد سال ها جوان شده، از دیدن قیافه ی خودش در آینه لذت می برد، آهنگ مورد علاقه اش را گذاشت و صدای اش را بلند کرد، با آهنگ شروع کرد به تکان دادن بدنش، خیلی وقت بود که نرقصیده بود، از پشت پرده نگاهی به آن طرف کرد تا مطمئن شود هنوز او پشت پنجره است. رفت سمت کمد لباس های اش، تاپ بندی بنفش اش را که خیلی دوست داشت درآورد، دستی روی سینه های سفیدش کشید، انگار داشت گُر می گرفت سینه اش، چند بار از جلوی آینه رد شد و به آینه نگاه کرد، عکس شوهرش جلوی آینه بود، عکس را برگرداند

- حیف من که با توئه نکبت عروسی کردم، نه قیافه داری، نه اخلاقت خوبه، دلمو به چی خوش کردم نمی دونم، تُف به گور عمه م که این نون گذاشت تو دامنم، اگه خوب بودی نمی ذاشت نصیب ِ من شی، از اون دخترهای کج و کوله یِ خودش یکی رو می نداخت تو پاچه ت، من ِ خرم که بچه بودم و هیچی نمی دونستم، اگه عقل الآنمو داشتم اگه تنها مرد ِ رو زمینم بودی بات ازدواج نمی کردم.

رفت سمت پنجره و پرده ی توری را کنار زد، هنوز زل زده بود به پنجره، لبخندی تحویلش داد اما مرد هیچ واکنشی نشان نداد، دستی به گردنش کشید و بعد موهایش را انداخت روی ِ گوش چپ اش و دستش را به آرامی کشید روی ِ پوست ِ شانه اش و چشمش را مثلن دوخت به کوچه، مرد انگار داشت مات و مبهوت نگاهش می کرد، برجستگی سینه هایش از بالای تاپ بندی اش معلوم بود، نفس هایش تندتر شده بود و سینه اش بالا پایین می رفت، باز به رو به رو نگاه کرد اما مرد هیچ واکنشی نشان نداد

- با این که داره دید می زنه اما این قد مغروره که انگار نه انگار، اگه شوهر ِ ایکبیری ِ من بود الآن باید یکی کف ِ دهنشو جم می کرد ولی ناقلا من که می دونم تو زل زدی به من، یه تکونی به خودت بده

کمی از پنجره فاصله گرفت و تاپش را درآورد و با دست شروع کرد به باد زدن خودش که مثلن گرمش شده و زیر چشمی مرد را می پایید اما حتا اجزای صورت ِ مرد هم ساکن بودند

- این دیگه کیه؟ دیوونه س حکمن، کره خر من واسه عمه م که این کارا رو نمی کنم، زل زدی که چی بشه، یه اشاره ای، چیزی

اعصابش به هم ریخته بود، لباسش را پوشید و پرده را انداخت و از پشت پنجره رفت

- بذار شوهرم بیاد، حالیت می کنم که بی خودی کرم نریزی و این جوری زل نزنی به خونه ی مردم وقتی بخاری ازت بلند نمی شه

رفت سمت کامپیوتر، آهنگ را قطع کرد و رفت جلویِ آینه تا آرایشش را پاک کند، سر و صدای ِ داخل کوچه دوباره کشاندش به سمت ِ پنجره

- دیشب خونه نیومدم، چن بار بش زنگ زدم اما گوشی شو ورنداشت، بار اولش نبود که گوشی شو جواب نمی داد واسه همین دلم شور نزد، صبحم که نیومد سر ِ کار گفتم حتمن حوصله نداشته، مث ِ خیلی وقتا

- خدا بیامرزش، چه مرگ ِ آرومی داشته، یه مرگ ِ رمانتیک و آروم.

- آخه سنی هم نداشت، بیچاره خانواده ش، چه جوری می خوای به اونا خبر بدی؟

- آقا! ناراحت نشیا، اما چیزی ام مصرف میکرد؟

- این چه سووالیه مرد؟ حال و روز ِ اینو ببین بعد از این سووالا بپرس، تو همه ی زندگی آرزوم شد یه بار مث ِ آدم با موضوعا برخورد کنی، به همه چی شک داری

- برین کنار، آمبولانس اومد...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت