شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

بغض ِ تو را مـــن آیه آیه گـــریه کــــردم

دیگر نمی شد با خیالـــت هــم بخندم

روی ِ بخار ِ شیشــه ها اسـم تو مانده

اما خــودت گفتی؛ به ایـن ها دل نبندم

می دانم آری! باورش سخت اسـت اما

تو رفتـــه ای، مـن مانده ام، لبریز ِ دردم

دیـــگر نمی آیی تـــو، ایـن تقدیر من بود

حـالا کـــدامین کوچــه دنبالت بگـــردم؟

بـــودی بهــار ِ آرزو، افســـوس رفــــتی

ای کاش می دیدی که بی تو زرد ِ زردم

گرمای ِ دستانت همیشه سهم ِ او بود

مـن بــودم و تنهـایی و دستان ِ ســردم

دیدی؟ خـدا هم پا به پایم گـریه سر داد

وقتی به یـادت بغض ها را گــریه کــردم

                                                                                                                      28 /9/81      گچساران

 

پانوشت:

1- گچساران، بلوار وسط و خانه شرکتی ها... گچساران، امین و علی و پرسه های شبانه... گچساران و ابی و مجید و اتابک دیرآمده... گچساران و خنده های فرزاد و رضا ... گچساران و سینما و فیلم قرمز... گچساران و شب های دور بیلیارد و صدای مرجان... گچساران و سربالایی سایت... گچساران و پنج شنبه و کلاس شماره ی هفت... گچساران و محسن و فرزین و نشریه ی حافظ... گچساران و حامد قبادی و محمدآقازاده... گچساران و کلاس ادبیات دکتر محمدی... گچساران و ترمینال شبانه و پرنده ی مهاجر...

ورق زدن آلبوم های قدیمی و مکث روی هر عکس در غروب جمعه ای که هوای ِ شمال انگار باز هوای ِ باریدن دارد مرا بُرد تا سال هایی که انگار تنها خواب شان را دیده ام...

2- دیشب خواب ِ تو را دیدم، انگار دوباره آمده بودی شمال، انگار داشتیم ساحل را یک بار ِ دیگر قدم می زدیم، انگار از همیشه مهربان تر شده بودی، انگار دست هایت را گرفته بودم و تو می خندیدی...

3- هزار بار رفتم و برگشتم، تو یک بار رفتی و دیگر برنگشتی...

نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

گفتی این بار زودتر از همیشه بازمی گردم، رفتی کنار پنجره، درخت انار را نشانم دادی، پرسیدی : یادت هست؟ بغض بیخ گلویم را گرفته بود، تنها سرم را تکان دادم که یعنی خوب یادم هست از کدام خاطره می گویی. چشم هایت می درخشید، لبریز شوقی کودکانه برای رفتن، رفتن به جایی که هر چه بزرگ تر شدیم نامش عوض شد. گفتی: پاییز بی رحم تر از آن است که تنهایت بگذارم، زود باز می گردم. گفتی: دارم با چمدان خالی می روم، چمدان خالی یعنی بازگشت و من تنها نگاهت می کردم. گفتی : همین نگاهت از بالای عینک بود که دیوانه ام کرد و واژه هایت که دلبری می کردند و لحن صدایت وقتی برایم فروغ می خواندی. گفتی: همین ماه! همین ماهِ تمام هم می داند که پیش از هلال شدن دوباره اش بر می گردم. گفتم: اگر برنگشتی سراغت را از کدام آسمان بگیرم که ماه تمامش دیوانه ام نکند؟ خندیدی و گفتی: بی تو هیچ آسمانی سرپناهم نمی شود. گفتم: هنوز آن قدر نمانده ای که آسمان این جا باورش شود که آمده ای. گفتم: برای رفتن همیشه وقت هست. گفتم: لااقل بگذار این پیراهن آن قدر بوی تو را بگیرد که باورم شود روزی این جا بوده ای. گفتی: به آمدنم شک نکن، ما عشق را بی هیچ تردیدی می خواستیم. گفتم: قبول! شک نمی کنم، اما به جان همان پرنده که روزی مهمان تنهایی مان شد، دلم برایت تنگ می شود. گفتم و گریستم، بغض کردی و رفتی، آسمان هم انگار یادش رفت که پشت سرت آب بریزد.

یک چمدان لباس برایت آماده کرده ام، هوا هر روز سردتر می شود، تو که قرار نبود بیایی، چرا با چمدان خالی رفتی؟...

 

* عنوان مطلب برگرفته از نام مجموعه شعری ست از روجا چمنکار

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

یک شب دل تنگ خنده هایم می شوی، شاید شبی از همین پاییز بی خبر آمده، می روی کنار پنجره، صدای رهگذری که دارد ترانه ی عشق سیاه اش را با سوت می خواند تو را می بَرَد تا شب ساحل، تا همان شب که برای ات خواندم، خواندم و زل زدی به آسمان بی دریغ شمال که سوسوی ستارگان اش دلت را هوایی کرده بود و صدای درختان کوچه تو را می بَرَد تا طوفانی که همان پنج شنبه ی نخست خبر از رفتن همیشه ات می داد. پرده را می اندازی تا فرار کنی از هجوم آن همه خاطره ی بی امان، چشم های ات که می چرخند، مرا می بینی که ساکت و آرام نشسته ام، درست همان جا که انگار قرار بود تو بنشینی...

یک شب دل تنگ بودنم می شوی، کنار همان خیابان برف پوش که شانه به شانه پرسه اش زدیم، دل تنگ همان رستوران کنار رودخانه، دل تنگ آخرین قرار دور از چشم باران شمال، دل تنگ همان غروب جنگل، همان شب دریا...

یک شب دل تنگ نگاهم می شوی، از همان پنجره ی رو به دریا، هوایی آمدن می شوی، می آیی، اما دیگر کسی پشت پنجره منتظرت نیست، تصویر مرا نخستین باران پاییزی از تمام پنجره ها پاک کرده است...

 

پانوشت:

1- دیگر دل تنگ تو نیستم، بگذار من هم یک بار دروغ بگویم...

2- چه قدر شنیدن یاور همیشه مومن خوب است وقتی شب بدرقه رویای دوری ست که انگار تنها خواب دیده ای...

3- دست هایت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت