شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

چهار شعر از پدرم

 

1

در وا مکن که ز دنیا دلم گرفت

حرفی مزن! که ز غوغا دلم گرفت

بیزارم از شلوغی دنیا، خدای من!

با جمع این چنینم و تنها دلم گرفت

یوسف صفت به دام بلاها شدم اسیر

با این همه، ز جور زلیخا دلم گرفت...

 

*حافظه ام یاری نمی کند تا باقی این غزل پدر را بنویسم، این سه بیت را آن قدر تکرار کرده ام که حتا در این روزهای بی حافظه گی باز هم در گوشم زنگ می زنند، باقی این غزل را روزی در همین وبلاگ خواهم گذاشت... اگر نفسی و مجالی بود...

 

2

من و تو به روز بارون

زیر رگبار، تو خیابون

توی غربت

- غربت دلگیر تهرون-

که حالا بعد یه عمری واسه من

                               ، واسه این عاشق دل خون،

پُره از خاطره های با تو بودن

                        با تو گفتن

                        از لبات قصه ی عشقی رو شنفتن

تو مسیر زندگی، مثه یه گل،

                       تو چیک چیک بارون شکفتن ...

من و تو به روز بارون

صدهزار تا حرف تازه

توی صندوق دلامون

که اگه زمونه می ذاشت

همه رو به هم می گفتیم

ولی افسوس ... سفر می کردی

تو شب رفتن تو

                ،وقتی دستامو فشردی که بری،

آسمون ابری و سرد چشام

واسه ی بدرقه ی تو ، که سفر می کردی،

                  گل بارون کاشتن

آسمون مثل چشام می بارید

و تو افسوس...

           سفر می کردی...

 

* این شعر پدر را زندگی کرده ام، انگار جنتی عطایی راست می گفت که سخت است وارث درد پدر بودن و من عاشقانه دردهای پدر را لمس کرده ام...

 

3

خونه بی تو مث زندونه، بیا

تو چشام شرشر بارونه، بیا

گفتی می رم، تو بهار پیدا می شم

تا بهار کی زنده می مونه؟ بیا

 

* انگار پدر دارد در گوشم به ساده ترین زبان لالایی می خواند اما نه برای آن که بخوابم، تنها برای آن که آرامم کند...

 

4

گل من! عشق را بهانه مکن

خویش را عاشق فسانه مکن

این زمان کاخ عشق بر باد است

در چنین منزلی تو خانه مکن

 

* پدر می دانست که شکسته ام، می دانست که عشق بی هوا آمده است، این شعر را با خط خوبش برایم نوشت، با آن که خوب می دانست کار از کار گذشته است، یکی از همان غروب ها برای نخستین بار اشک را در چشم هایش دیدم، داشت چیزی می نوشت، وقتی بلند شد تا سیگاری آتش بزند نوشته ی روی کاغذ را خواندم: ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم... و هوای سیگار و بغض را دور از چشم پدر نفس کشیدم... مرا ببخش پدر!

 پانوشت نیمه شب:

استاد پرویز مشکاتیان درگذشت...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

1

گفتی تو نباید می رفتی ! و من هنوز گیج نگاه آخر بودم! ۱۷ تیر۷۹.ساعت ۱۲شب:
دخترای ننه دریا کومه مون سرد و سیاس / چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس.

امین! می دانم هیچ کس جز تو نمی داند چه می گویم! قصه هزار و یک شب که نیست ! فیلم هندی هم نیست که پایان خوشی داشته باشد ! قصه زندگی ست با همان زخم ها که به قول هدایت روح را در انزوا آهسته می خورد و می تراشد.

 امین! یاسمن یادت هست؟! همان دختر بچه کوچک شمالی که راه اهواز را نمی دانست؟! همان پرده پوش رویا و گریه؟! چرا کسی به من نگفت پنج شنبه وقت ستاره چیدن نیست؟! بعد یکی به من می خندد اگر بگویم این آسمان دیگر ماه ندارد! اما تو که نمی خندی ! تو خودت شاهدی یک نفر آن شب زیر آسمان روسریش ماه را با خود از آسمان شهر ما برد!

بی پرده به تماشای باران رفتم ، این درست! نشانی پرسه و رویا را نمی دانستم ، درست! شبستان رویا پر از عطر بی قراری بود ، درست! اما خودت که خوب می دانی چقدر بوسه های مقدس دیوان شاعر آشنای شیراز را نذر آخرین دیدار کردم! حالا کجای راه را اشتباه آمدم نمی دانم! اما خوب می دانم پیش از باران اواخر اردی بهشت ردپایی اینجا بود که دیگر نیست! گناه را به گردن باران نمی اندازم! خدا می داند چقدر پا به پای همین باران کبوترهای گم کرده آشیان را تا خانه رساندیم و بی هوا به یاد مسافری که آمدنش را کولی دوره گردی در خطوط دستم دیده بود گریستیم.

باغچه کوچک ظهیر الدوله ! مادر بزرگ ! و سنگ قبری که پرستوی کوچک تو را از دیدار آسمان محروم کرده است ! امین ! فقر تنها نداشتن چند اسکناس تا خورده نیست ! ما فقر را همپای تمام درخت های پاییزی گریسته ایم.

تو لااقل سراغ مسافرت را از من نگیر!

 

2

هوای شرجی شمال.ماسه ها را کنار می زدیم و می رفتیم.تو هیچ وقت غروب دریا را ندیدی.حالا تمام اهالی اینجا نام ترا می دانند! حتی نام مرا که شاید پشت آن ابرها از یاد برده باشی.آسمان جوری غریب دیشب بوی نارنج را خیرات می کرد.تفاله خاطراتم به درد هیچ کس نمی خورد.اما طاقت و بی قراری همیشه پا به پایم تا همان ساحل که ردپایت را ارزان به موج ها فروخت می آیند.تو گمان می کردی یادم می رود! اما به همان شاخه نبات که سوگند گشایش دیوان شاعر خوش خبر شیراز شده تمام شعرهای آن حوالی هنوز در سرم می چرخد.

گفتی از باران نگو! با آنکه هنوز هوای این طرفها بارانی ست! گفتی خوابهایت را با ماه قسمت کن! حتی رویاهایت را! و تو نمی دانی آسمان این حوالی هر شب به یاد آن ماه که تو زیر آن روسری گلدارت از اینجا بردی غرق ترانه های ماهیگیران شمالی ست.

گفتی از هوای علاقه نگو! گفتم مگر می شود؟! تو جوابی ندادی! گفتی خوب گوش کن! صدای باران را می شنوی؟! می دانستم بهانه می آوری! گفتم لااقل روسریت را...گفتی دوباره این طرفها اگر آمدی به دریا بگو !بگو هوای همیشه اش خاطرم می ماند! گفتم خداحافظ؟! ... گفتی هنوز برای سلام آغاز دلتنگم!

هنوز باران می آید.هنوز خیس رویا هر پنج شنبه سراغت را از آسمانی می گیرم که وقتی می خواستی گونه های بدرقه را ببوسی صورتم را غرق باران کرد! هنوز.......

هنوز مردمان این حوالی باران غریب آن شب را به خاطر دارند.پیرمرد ماهیگیر می گفت آن شب خودش سایه ای را دیده که رو به روی دریا آوازی شبیه نمی آیم های تورا فریاد می زده است و هیچ کس جز من حرفش را باور نمی کند!

هنوز...........................

پانوشت:

1- این دو نوشته را از میان نوشته های پنج سال پیش بیرون کشیده ام، از سال های پرشین لاگ، انگار هنوز آن روزهایم را دوست تر دارم...

 

2- حافظ می خوانم صدای تو را می شنوم، به سهراب و صدای پای آب اش فکر می کنم، تصویر دور تو را در سیزدهمین روز بهار سالی غریب به یاد می آورم، شعر کوچه تا همیشه برایم یادآور توست، صدای زخمی داریوش و شام مهتاب اش را می دانم که عاشقانه دوست داشتی، به من می گفتی آن قدر هدایت خوانده ای که شبیه بوف کور شده ای، می دانستی فروغ خواهر رویاهای من است، برای همین عکسی از فروغ روی دیوار اتاقت بود، می خواهم آن قدر بنویسم تا آرام شوم اما تو دیگر نیستی که بخوانی، نیستی تا بخندی و بخوانی، نوشتن آرامم نمی کند، شنیدن ترانه آرامم نمی کند، حتا رویای این که با مادربزرگی نیز تسلایم نمی دهد، دلم گریستن می خواهد، کنار مزارت بنشینم و ترانه های بختیاری بخوانم، در غروب پنج شنبه ای که هیچ صدای دیگری نباشد جز قار قار کلاغ های آن حوالی، اما آن قدر دورم از مزارت که صدای خسته ام تا سنگ سیاه مزارت نمی رسد...(چهل روز از رفتنت گذشت...)

 

3- آغاز با تو بود، تقصیر من نبود...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

1

هر روز به پست خانه می رفتم. آن جا همه مرا می شناختند و می دانستند که منتظر نامه ی تو هستم، به همین خاطر بود که وقتی چشم شان به من می افتاد، دست از کار می کشیدند و اظهار تاسف می کردند که هنوز نامه ات نرسیده است.

رفته رفته اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. تو در پست خانه مشهور شدی. حالا دیگر ماه هاست که به پست خانه نمی روم چرا که پست چی ها ندیده عاشقت شده اند و مطمئنم اگر نامه ای هم بفرستی به دست من نمی رسد. آن ها هر روز به خانه ی من می آیند و از شکل و شمایل تو می پرسند و اصرار می کنند که برای شان از تو بگویم. دوست دارند هر روز چیزهای تازه ای از تو بدانند اما من دیگر گفتنی ها را گفته ام و حرف ناگفته ای درباره ی تو ندارم.

با این همه تا آن ها رویاهای شان را از دست ندهند باز حتا به دروغ هم که شده از تو می گویم و دیگر در گفته های من رنگ چشمانت تغییر یافته، نامت عوض شده و قد کشیده تر شده ای.

خلاصه این که با شکل تازه ات بیچاره ام کرده ای. حالا تو باید آن باشی که آن ها می خواهند.

حالا باید تو تغییر کنی. لعنتی! تو باید چشم های سبز داشته باشی.

                                                        رسول یونان

2

تمام این سال ها همیشه کسی از من سراغ تُرا می گرفت

تو نشانی من بودی و من نشانی تو.

گفتی بنویس

من شمال زاده شدم

اما تمام دریاهای جنوب را من گریسته ام.

سید علی صالحی

3

راست بگو! هنگام رفتن حلالم کردی یا نه؟...

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت