شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

تو زودتر از همه رفتی، راست می گفتی که دلتنگ ترین مایی برای مادربزرگ و ما انگار باورمان نمی شد، حالا سر روی پایش گذاشته ای تا مادربزرگ دوباره سیگاری آتش بزند و برایت از ماه پیشونی بگوید که اسیر دیو قصه ها شده...

***

پدر هیچ وقت دروغ نمی گفت اما چقدر آرزو کردم حرف های آن روزش دروغ باشد، چقدر شنیدن دروغ خوب است وقتی حقیقت تو را آوار می کند ، باز بغض پنج شنبه کار خودش را کرده بود، لعنت به تمام پنج شنبه ها. می گویند قلبت از کار ایستاده است، می گویند دیر رسیده اند بالای سرت، می گویند از همیشه زیباتر شده بودی هنگام رفتن، می گویند... می گویند... اما من که به چشمم ندیده ام، حتا باورم نمی شود تو طاقت این همه خاک را داشته باشی که روی تنت سنگینی کند، همه دیدند که تو میان قاب عکس می خندیدی، مگر می شود ما گریه کنیم و تو بخندی؟ مگر می شود مادرت تا همیشه چشم به راه تو بماند که خسته از راه دور تهران برگردی و بگویی آمده ام تا به کارهای خانه برسم؟ مگر می شود این کتاب سهراب که عاشقش بودی را بگذاری و بروی؟ بگذار خیال کنم پدر دروغ گفته است، بگذار مثل کودکان مرا با سفر فریب دهند که تو رفته ای به جایی دور و من ندانم به کجا باید خیره شوم که امتداد رفتنت باشد، تو که خوب می دانستی هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد، تو دیگر چرا به این دل پاره رحم نکردی؟ نه! پدر دروغ گفته است، تو حتا برای آمدنت به عروسی خواهرم لباس خریده ای، مگر می شود تو نیایی؟ دلت می آید تو سپید بپوشی و ما سیاه؟ خودت که خوب می دانی مرداد، ماه دل تنگی ست، بارها مرداد را نفرین کرده بودیم که مادربزرگ را برده بود، حالا بگو بی تو چه خاکی بر سر تنهایی مرداد بریزم؟ نه! بگذار این بار به صداقت پدر شک کنم، حتا به تمام پارچه های سیاه سر در خانه تان، حتا به گریه های مادرت، بگذار تمام این ها ادامه ی همان خواب صبح جمعه باشد، پیش از آن که صدای لعنتی تلفن بلند شود، پیش از شنیدن بغض پدر، بگذار از خواب که بیدار می شوم خواهرم را با همان لباس سپید تصور کنم، با لبخند و تو را که تا شمال آمده ای، با همان لباس آبی...

***

 همان پنج شنبه ای که باران نا به هنگام شمال و صدای داریوش بغض بی مادربزرگ بودن را روی سرم آوار کرده بود، دختر خاله ی 26 ساله ام به صبح نرسید،روزها گذشته و هنوز باورش همان قدر سخت است که برای نخستین بار شنیدنش، صبح جمعه میان خواب و بیداری، صدای پدر از رفتنش گفت، بیرون هنوز باران می بارید، هنوز مرداد بود، و من باز دیر رسیدم، بی آن که مجالی باشد برای یک بار دیگر دیدنش، برای باور این که رفته، تنها تلی از خاک را نشانم دادند با عکسی از او در قاب که می خندید، می گویند خانه ی جدید او آن جاست اما هنوز کتاب هایش توی قفسه ی کتابخانه ی پدری مانده، یقین دارم اگر به خانه ی جدید می رفت ابتدا کتاب هایش را می برد، لااقل بی سهراب نمی رفت، من او را خوب می شناسم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

یک

انگار همین چند سال پیش بود، همین که روی صندلی پشت ماشین پدر می نشستیم هنوز از خانه خارج نشده دستمال کاغذی را روی پایش می گذاشت و به من می گفت اه... اه... و با اشاره می فهماند که من هم باید این کار را انجام دهم تا برویم و بستنی بخوریم.

حالا چند روز دیگر عروس می شود، اما انگار هنوز برای من همان خواهر کوچک غروب های دم کرده ی بوشهر است که تمام دنیایش بستنی بود. همان خواهری که نخستین تجربه ی آشپزی اش آن قدر برایش مقدس بود که شوخی های من و پدر به گریه اش می انداخت.

در عکس چندماهگی اش که رو به روی من است دارد می خندد، هروقت خنده اش را می بینم دلم غنج می رود، ولی می دانم آن شب وقتی در تور سپید می بینمش، حتا اگر بخندد باز گریه ام خواهد گرفت...

 

دو

مرداد که می آید می دانم یاد چه کسی بیفتم، کدام دریغ همیشگی دوباره زنده می شود تا در پس پرده ی این همه سال دست های مهربانش را به خاطر بیاورم که حسرت یک بار دیگر فشردنش هنوز با من است.

ده سال از آن روزی که حسرت دیدار مادربزرگ برای آخرین بار برای همیشه روی دلم ماند می گذرد، هنوز نمی دانم باید مادر را به خاطر این کارش ببخشم یا نه.

آن غروب لعنتی مرداد که بغض ناخوانده ای گلویم را گرفته بود نمی دانستم از کدام حادثه ی نامراد خبر می دهد که بی اختیار اشک از گونه هایم سر می خورد و خیابان های گچساران را بی اعتنا به رهگذران گز می کردم، وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود، آن قدر دیر که از رفتن همیشگی مادربزرگ بیشتر از چهل روز می گذشت.

ده سال گذشته و داغش هنوز آن قدر تازه است که غروب های پنج شنبه حس می کنم هنوز آرام و مهربان روی سکوی جلوی خانه نشسته و هنوز دلواپس من است، با همان چادر سپید، و چشم دوخته به پیچ کوچه تا من از راه برسم. نمی دانم آن غروب لعنتی مرداد مادربزرگ چقدر منتظرم ماند، چقدر چشم های مهربانش منتظر رسیدن من بود، اما من هیچ وقت نرسیدم، رسیدم اما وقتی که دیگر چشم هایش برای همیشه بسته شده بود.

راستی به همین دلیل ساده نیست که بعد از این همه سال هنوز احساس می کنم غروب های پنج شنبه روی سکوی کنار خانه نشسته و چشم هایش منتظرند؟

 

سه

هرگـز گــمان مبر ز خیال تـو غافلــم

گر مانده ام خموش، خدا داند و دلم

 

پانوشت:

1- یک ماه می شود که برنامه های تلویزیون را نمی بینم، آخرین روزنامه ای که خوانده ام اعتماد ملی بیستم خرداد است، از روز بعد از انتخابات به سایت های خبری سرنزده ام، تنها صبح ها در مسیر محل کارم به اجبار چند دقیقه ای از اخبار رادیو را می شنوم. در محل کار هم گاهی از میان حرف های همکارانم خبرهایی دستگیرم می شود که هیچ کدام هم خبر خوبی نیست، مثل مرگ اسماعیل فصیح.

درد بی تفاوتی درد بزرگی ست اما انگار چاره ای جز این نیست.

2- برای چندمین بار ((خانه ای از شن و مه)) را دیدم و مثل هربار بازی فوق العاده ی ((بن کینگزلی)) – در نقش یک سرهنگ ایرانی- در من ،به عنوان یک ایرانی، حس غروری را برانگیخت که شاید در هیچ فیلم ایرانی نمونه اش برای من پیش نیامده بود، حالا ایراد از احساس من است یا از فیلم های ایرانی،نمی دانم، اما دیدن این فیلم را ،به خصوص در این روزها، به هرکس که تاکنون موفق به دیدنش نشده توصیه می کنم.

3- برای یک سفر کاری قرار است به اهواز بروم، از همین حالا شرجی داغش را روی پوستم احساس می کنم، از آخرین باری که به اهواز رفته ام چهارسال می گذرد، آن بار هم تابستان بود، شب، کنار کارون، با صدایی که می خواند:

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی

تو را در بازوان خویش خواهم دید...

این بار چه خواهد شد؟ انگار خیلی چیزها فرق کرده است...

4- غروب پنج شنبه باشد، باران ریز شمال هم هوای باریدن به سرش زده باشد و راننده هم عشق داریوش باشد و داریوش هم یاور همیشه مومن را بخواند، با دکلمه ی جادویی خود ایرج...

امروز مسیر محل کار تا خانه را که چهل و پنج دقیقه می شود با تمام این ها گذراندم و کلی خاطره که جلوی چشمم رژه می رفت، شیشه ی ماشین را پایین کشیدم تا صورتم و چشم هایم را بسپارم به دست باد و باران، هوا هیچ نشانه ای از مرداد نداشت...

5- ...

نوشته شده در پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت