شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

دیروز روز پدر زبان پارسی فردوسی بزرگ بود (چند نفر از ما این را می دانست؟)

نمی خواهم راجع به فردوسی حرفی بزنم که می دانم بیشتر ما می دانیم که او که بود و چه کرد، هر چند خیلی ها وقتی نام فردوسی می آید به یاد خیابان ها و میدان هایی می افتند که در شهرشان به این نام خوانده می شود که مشهورترین شان میدان فردوسی پایتخت است با مجسمه ای که سال هاست دارد دود می خورد.

این روزها تب سریال های کره ای در صدا و سیمای ملی!!! ما بالا گرفته، بعد از جواهری در قصر و یانگوم معروفش و تاجر پوسان نوبت به جومونگ رسید. نسل من خوب به یاد دارد سریال های دیگری از چشم بادامی های شرق آسیا را با نام های جنگجویان کوهستان، سال های دور از خانه (یا همان اوشین معروف!) و سریال دیگری که نامش را به خاطر نمی آورم اما به نام هانیکو می شناختیمش.

و خوب به یاد داریم سریال های تاریخی تلویزیون ملی مان را که چه بودند؛ از داستان مردان آنجلس و فیلم مریم مقدس که تهیه کننده اش سیما فیلم بود تا این روزها که به یوزارسیف و مصر رسیده است.

و باز به خاطر داریم فیلم هایی را که دیگران درباره ی ما ساختند و دیده و نادیده درباره شان قضاوت کردیم و داد و هوارمان بلند شد که این آمریکای جنایتکار تمام فرهنگ و تاریخ ما را زیر سووال برده و از ایران چهره ای غیرواقعی نشان داده و یک بار هم که در عرصه ی فرهنگی خواستیم جواب شان را بدهیم و فیلمی بسازیم در جواب ((بدون دخترم هرگز)) شان، ((عشق بدون مرز)) را ساختیم تا بگوییم وحشی جد و آبادتان است نه ما و اگر راست می گویید بروید اوضاع خیابان های خودتان را درست کنید که در روز روشن در آن ها آدم می کشند!

و همه مان می دانیم که خلیج فارس و مولوی و آثار باستانی تخت جمشیدمان را بردند و ما نشستیم و فریاد زدیم: آی دزد! و خودمان آب بستیم به قبر کوروش تا شاید مثل گیاهان رشد کند و ارتفاعش به برج های دوقلوی مرحوم برسد (باور کنید نیت شان این بود، هیچ قصد سویی نداشتند، مگر می شود یک ایرانی برای تخریب آثار باستانی کشورش کمر همت ببندد؟!)

و بعد هی شعار دادیم که تهاجم فرهنگی، تهاجم فرهنگی و یک بنده خدایی پیدا نشد بگوید خود این واژه جزو فرهنگ ما نیست و تهاجم لغتی بیگانه است بر مصدر تفاعل، و حالا این هیچ، در مقابل این یورش چه کرده اید؟ دارا و سارا ساختید؟ دارا و سارایی که نسل من به نام امین و اکرم می شناسندشان چه رسد به نسل فرزندان من، و این عروسک بازی را آن قدر ادامه دادید که شورش را درآوردید و آخرش هم نتوانستید باربی را از دست کودکان مان بگیرید.

و حالا کار من از افسوس خوردن بر این که فرهنگ ایرانی را نابود کردید گذشته است، از این که فروَهر حالا نمادی شده برای نشان دادن علاقه ی جوانان این سرزمین به خوانندگانی که در جنسیت شان تردید هست، افسوس امروز من این است که کاش بیگانگان فردوسی و خیام و حافظ و سعدی را هم به نام خود می کردند تا شاید این گونه جهانیان قدر و منزلت آن ها را بدانند، کاش همان بیگانگان تمام آثار باستانی مان را به یغما می بردند تا لااقل روزی چندین نفر در بازدیدشان از موزه های معتبر جهان فرهنگ ایرانی را می دیدند.

روزی اخوان بزرگ، هم او که به حق فرزند فردوسی می خوانندش و چند سال پیش قصد داشتند قبر او را تخریب کرده و به جای دیگری منتقل کنند تا از آغوش پدرش دور شود، در دفتر شعرش که آخر شاهنامه نام داشت، در مرثیه ای برای این خاک سرود:

نادری پیدا نخواهد شد، امید!

کاشکی اسکندری پیدا شود

و ما هنوز چشم در راه اسکندریم...

پی نوشت:

1- باز هم دچار خودسانسوری بودم!

2-  این پست قرار بود راجع به رکسانا صابری و بهمن قبادی باشد، اما دیدم آن ها رسانه ی خود را دارند، فردوسی بزرگ است که غریب مانده، به قول دکتر محمدی استاد ادبیات من:

ای گل زیبای باغ اطلسی                   مثل فردوسی بنال از بی کسی

3- این پست را تقدیم می کنم به دوست خوبم سید محسن مهرابی، با آن که نمی دانم کجاست و چه می کند و باز با این که می دانم احتمال خواندن این پست توسط او چیزی در حد صفر است اما می دانم هر کجا باشد هنوز دلش برای ایران و فردوسی می تپد.

4- و امین عزیز! نام فردوسی برایم با نام تو عجین شده، کاش یک بار دیگر بتوانیم با هم برویم سروقت پیر توس

نوشته شده در شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

1- همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد... سعی کرده ام آدم باشم در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام... ما فقط می توانیم حسی را زیر پای مان لگد کنیم ولی نمی توانیم آن را اصلا نداشته باشیم.

                                          ((از میان حرف های فروغ))

2- اسباب کشی من به خانه ی جدید زیاد طول نکشید و از امروز در این خانه منتظر شما دوستان عزیزم هستم. امیدوارم در این خانه بشود نوشت، فریاد زد، فکر کرد و خیلی چیزهای دیگر که همه شان در یک جمله خلاصه می شوند: کاش در این خانه بشود آزادی را نفس کشید.

از دوستان عزیز خواهشمندم اگر می خواهند لطف کنند و نشانی خانه ی جدید مرا در وبلاگ شان بگذارند، مرا به نام ((بامداد)) در لیست قرار دهند تا پای کسانی که مرا وادار به فرار از آن خانه کردند به این جا باز نشود.

3- این شعر قیصر بزرگ را بسیار دوست می دارم، مطلع زیبایی ست برای خانه ی جدید:

دلم را ورق می زنم

به دنبال نامی که گم شد

در اوراق زرد و پراکنده ی این کتاب قدیمی

به دنبال نامی که من...

- منِ شعرهایم که من هست و من نیست

به دنبال نامی که تو...

- توی آشنا ناشناس تمام غزل ها-

به دنبال نامی که او...

به دنبال اویی که کو؟

4- دوباره واژه ها را کنار هم می چینم، نیمی سهم باران، نیم دیگر سهم مسافری که در سال های دورِ خاکستری تمام خاطره هایم را به رنگ پاییز رفتنش درآورد، مسافری که طاقت زمستان را نداشت، مسافری که رفت بی آن که بداند دست هایم چقدر کِش آمدند برای نرفتنش، مسافری که با رفتنش ماندنی شد، مسافری که تمام اهالی آن حوالی می دانستند سراغش را از کدام پنج شنبه بگیرند، مسافری که دلم لک زده برای یک بار دیدنش، مسافری که نیست... مسافری که... (هر چه واژه دلت می خواهد به جای این سه نقطه ی همیشگی آخر حرف هایم بگذار، تنها دلت نلرزد)

5- سال های زیادی ست دلم می خواهد مادربزرگ با همان لبخندِ همیشه اش کنار سماورِ قدیمی نشسته باشد و سیگاری که تازه گیرانده دود کند، و من کنارش بنشینم و یک دل سیر نگاهش کنم، آن قدر که خوابم ببرد و دیگر هیچ چیز را به خاطر نیاورم به جز صدایی که در گوشم می خواند:

 لالا لالا گل پسته/ لبای من شده خسته

چرا امشب نمی خوابی/ ستاره م چشماشو بسته

6- عاشق بوسه های آتشین سیگارم بر دل زیرسیگاری...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت