شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

 

این تصویر  ِ دخترک بالای ِ وبلاگ برای ِ تمام  ِ کودکانی که شب ِ آغاز  ِ سال ِ نو پدران و مادران شان در زندان اند... به این امید که سالی که می آید سالی باشد بی زندان و بی واهمه ... چشم های ِ منتظرشان لبریز  ِ شادی باد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

 امروزنوشت (١٧ اسفند ٨٨) :

 

 

ترانه خانه با  خاطره های ِ برج و کبوتر به روز شد.

 

 

1

 

گفت: اقبالت بلند است و پسرک می خندید.

گفتم: یعنی دیگر نمی بینمت؟ و پسرک می خندید.

برج ِ میلاد از دور پیدا بود، سرش را میان دود پنهان کرده بود.

گفتی: تا شب طاقت بیاور، تهران شب ها زیباتر می شود ... و پسرک می خندید.

گفت: میان ِ خطوط ِ دستت، سفر می بینم، سفری طولانی ... و پسرک می خندید.

گفتم: زیر  ِ باران تا همیشه جایت خالی می ماند ... و پسرک می خندید.

برج ِ میلاد پشت ِ ساختمان ها پنهان شده بود.

گفتی: تمامش بین ِ خودمان بماند ... و پسرک می خندید.

من و کولی پیاده شدیم... تو بی نگاهی دور شدی... پسرک برگشته بود رو به ما و  می خندید...

 

2

 

به احتمال ِ بسیار این آخرین پست ِ سال ِ 88 من است... سالی که بی گمان تا همیشه در ذهن ِ من می ماند... سالی که با لبخند آغاز شده بود و می شد لبریز  ِ لبخند باشد به کابوسی وحشت ناک بدل شد. از خرداد  ِ بیداد همه چیز رنگ عوض کرد. یادم هست اردی بهشت نالیده بودم که اردی جهنم شده است، نمی دانستم اردی بهشت درب ِ ورودی جهنم است. نمی دانستم پس از خرداد و تیر، مرداد ِ داغ می آید با داغی که هنوز دوست دارم باورش نکنم. هنوز هم شب ها با ترس می خوابم که نکند فردا صدای ِ زنگ ِ تلفن بیدارم کند و از رفتنی دیگر بگوید. هنوز هم وقتی می خواهم با خیال ِ راحت بخوابم گوشی ام را خاموش می کنم و تلفن را از پریز می کشم.

آسمان هم امسال سر  ِ یاری نداشت و خساست به خرج داد در بارش ِ برف و باران.

در میان ِ آنان که دورادور می شناختم مرگ ِ هیچ کس مانند ِ مشکاتیان مرا متعجب نکرد. از کسی که خبرش را داد پرسیدم:

- مطمئنی اشتباه نمی کنی؟ مشکاتیان جوان است ها ! ...

و افسوس که اشتباه نمی کرد.

از طرفی دیگر مرگ ِ آیت الله منتظری هم برایم غیر منتظره بود. چند شب پیشش او را در یکی از شبکه ها سرحال دیده بودم با لبخندی بر لب.

زمستان ِ امسال هم عجیب بود. هوا هیچ نشانه ای از زمستان نداشت. اکثر  ِ روزها هوا بهاری بود، حتا یک روز گرمای ِ هوا به حدی بود که احساس می کردی تابستان است، بیچاره به فروشنده هایی که لباس های ِ زمستانی شان فروش نرفت. با تمام  ِ این ها زمستان بسیار مهربان تر از بهار و تابستان بود امسال، به خصوص این روزهای ِ پایانی اش.

 

سال هاست دیگر برای ِ آمدن ِ بهار و عید لحظه شماری نمی کنم اما هنوز عید را دوست دارم، هنوز بوی ِ عود را دوست دارم و هنوز عاشقانه کنار  ِ هفت سین می نشینم و فال ِ حافظ می گیرم.

 

گل ِ نارنج و تنگ ِ آب و ماهی

صفای ِ آسمان ِ صبح گاهی

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم

که از او می ستانی هر چه خواهی         

(فریدون مشیری)

 

می گویند آدمی به امید زنده است پس آرزو می کنم سالی که می آید سال ِ رهایی باشد، سالی که آسمان مهربان تر به زمین بنگرد، سالی لبریز  ِ لبخند و شادمانی برای ِ مردمی که خندیدن را فراموش کرده اند.

 

3

 

در منزل ِ خجسته ی ِ اسفند

- همسایه ی ِ سراچه ی ِ فروردین –

با شاخه های ِ ترد، بلوغ ِ جوانه ها

باران به چشم روشنی ِ صبح آمده ست.

زشت است اگر که من

-  یار  ِ قدیم و همدم  ِ هم ساغر  ِ سحر –

در کوچه های ِ خامش و خلوت نجویمش

یا

با جام  ِ شعر  ِ خویش

               خوش آمد نگویمش.

(دکتر شفیعی کدکنی)

 

  

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

  

برای ِ افق و رضا و چشم های ِ همیشه منتظر  ِ خاله

 

من که باور نمی کنم!

آن روز وقتی از تماشاخانه بیرون می آمدیم، همه دورت را گرفته بودند و تو خوش حالی ات را مثل ِ یک کودک نمی توانستی پنهان کنی، مدام می خندیدی و گونه ات چال می افتاد و سر به سر ِ همه می گذاشتی. بعد انگار تازه یاد ِ من افتاده باشی، صدایم زدی و گفتی : - برو، الآن میام و من نیم ساعت ِ تمام توی ِ پارکینگ منتظرت بودم، چند بار زد به سرم که به تلافی ِ دیر آمدنت بروم تا مجبور شوی با تاکسی بیایی اما دلم نمی آمد. می دانستم آن قدر از اولین اجرای ِ عمومی ات خوش حالی که دیگر حواست به هیچ چیز نیست ولی وقتی آمدی صورتت خونی بود، آن قدر شوکه شده بودم که نمی توانستم حرفی بزنم. خندیدی و با دست صورتت را پاک کردی و گفتی: - نترس! گریمه!  و من چه قدر فحشت دادم و تو هی می خندیدی.

یادت هست آن غروب ِ پنج شنبه از شدت ِ باران پناه بردیم به تاریکه بازار، بعد آن دختر ِ کولی با آن روسری ِ زرد ِ خیس خورده مثل ِ یک گنجشک ِ بی پناه کز کرده بود کنار ِ دیوار و گریه می کرد. تمام ِ فال هایش خیس خورده بود و تو تمام ِ فال ها را خریدی، یکی یکی فال ها را باز می کردی و شعرهایش را می خواندی و وقتی می رسیدیم به تعبیرش کلی می خندیدیم که یکی در میان خبر از پولدار شدن ِ صاحب ِ فال می داد. داخل ِ بازار هی دور می زدیم تا از شدت باران کم شود که بوی ِ قلیان آمد. گفتی برویم داخل ِ قهوه خانه چای بخوریم تا گرم شویم ، یادت هست چه قدر از قهوه خانه یِ حافظیه و بوی ِ نارنج هایش گفتی؟ آن قدر گفتی که قرار گذاشتیم آن قدر درس بخوانم که دانشگاه شیراز قبول شوم تا با هم برویم حافظیه. توی ِ قهوه خانه من فال ها را دسته کردم و جلویت گرفتم تا یکی شان را بیرون بکشی تا هرچه هست بشود فال ِ ما... و تو چشم هایت را بستی و مثل ِ همیشه که فال ِ حافظ می گرفتی شروع کردی زیر ِ لب با حافظ حرف زدن و بعد یکی را بیرون کشیدی و خواندی:

آن یار کزو خانه ی ِ ما جای ِ پری بود

سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود...

و بعد تمام ِ غزل را از حفظ برایم خواندی... گفتم دوست دارم روی ِ همان صندلی های ِ حافظیه، زیر ِ درختان ِ نارنج بنشینیم و برایم حافظ بخوانی و تو دستم را گرفتی و گفتی: تو هم سرت را بگذاری روی ِ شانه ام، بعد من بهار نارنجی بگذارم لای ِ موهایت، کاش باران هم بیاید و من همان روز توی ِ رویاهایم تمام ِ حافظیه را با تو قدم زدم، خیس ِ خیس... یادت هست وقتی خبر ِ قبولی ام توی ِ کنکور را به تو دادم بغض کرده بودم؟ گفتم شیراز قبول نشدم، باید بروم شمال و تو سر به سرم می گذاشتی و می خندیدی:

 - یه جوری میگه انگار باید بره خارج! یا این که بره شمال اون جا می بندنش... و بعد دلداری ام دادی که اسفند هرطور شده می آیی شمال دنبالم تا برویم شیراز. قرار گذاشتیم با قطار برویم چون می دانستی من عاشق ِ قطارم...

مهر تمام نشده بود که آمدی شمال، گفتم قرار بود اسفند برویم شیراز، گفتی دلم برایت تنگ شده ، قرار ِ اسفند سر ِ جای ِ خودش... یادت هست آن روز کنار ِ دریا... می گفتی کاش می شد یک نمایش این جا اجرا کنم و بعد دیالوگ های ِ در انتظار ِ گودو را بلند بلند تکرار می کردی... آن قدر مسخره بازی درآوردیم که ماهی گیران ِ شمالی دیگر هواس شان به دریا نبود و خیره خیره به ما نگاه می کردند، بعد تو رفتی سمت شان و راضی شان کردی بیایند بنشینند تا تو برای شان نمایش اجرا کنی. یادت هست یکی شان بعد از نمایش از تو پرسید کی تلویزیون نشانش می دهد و تو خندیدی و گفتی معلوم نیست، باز بی خیال نشد و پرسید کانالِ چند و تو انگشت هایت را بالا آوردی و با دست هایت 2 را نشان دادی و گفتی کانالِ 2 ؟

یادت هست غروب ها می رفتیم کنار ِ راهبند و برای ِ مسافران دست تکان می دادیم؟ بعضی های شان با مهربانی سر از پنجره بیرون می آوردند و جواب ِ دست تکان دادن ِ ما را می دادند، شاید هم توی ِ دل شان فکر می کردند ما دیوانه ایم و دل شان برای ما می سوخت. یک بار هم رفتی روی ِ ریل ِ قطار ایستادی و گفتی : این جا هم برای ِ اجرا بد نیست و من خندیدم:

- می ترسم آن قدر درگیر نقش بشوی که قطار بیاید و از رویت بگذرد، بعد مردم هم فکر کنند این جزیی از نمایش است و هیجان زده دست بزنند و سوت بکشند.

و تو خندیدی: - چه هیجان انگیز، اوج ِ هنر ِ نمایش اینه که بیننده باورش کنه، با همه ی ِ وجودش...

ولی من باور نمی کنم، تو همیشه خوب نقش بازی می کنی، حالا احتمالن جایی این اطراف ایستاده ای و داری به من می خندی. به من که دارم کنار ِ این تل ِ خاک اشک می ریزم. الآن می آیی جلو و مثل ِ همیشه می خندی و گونه ات چال می افتد و خوش حالی که توانسته ای آن قدر خوب نقشت را بازی کنی که اشک ِ مرا در بیاوری. تو قول داده بودی با هم برویم حافظیه، تو هیچ وقت زیرِ قولت نمی زنی...   

 

 پانوشت مربوط:

 

 تاریکه بازار: بازاری سنتی در کرمانشاه که به دلیل سرپوشیده بودن به

 آن تاریکه بازار (بازار  ِ تاریک) می گویند.

 

پانوشت های ِ نامربوط:

به زودی اضافه می شود!

 

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت