شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

1

 

گاهی وقت ها فکر می کنم سایه ای که به دنبالم می آید از خودم خوشبخت تر است زیرا همیشه در سایه قرار دارد و خورشید ِ تفدیده را به هیچ هم قبول ندارد. فقط نمی دانم اوقاتی را که له له زنان به سایه پناه می برم او به کجا می رود، شاید خنکایی را که از نشستن در سایه در وجود ِ خود احساس می کنم، مربوط به سایه ی  ِ خودم باشد که درون گرا می شود. اگر این طور باشد، چرا حتا یک بار، سایه ام به من نگفته است که رفیق ِ نیمه راه نیست؟!

بزرگ و کوچک شدن او چه معنی دارد؟ کوچکی او در ظهر هنگام که گرسنه گی فشار می آورد و بلندای  ِ وی در غروب چه چیز را فریاد می زند؟ شب ها که چشم، چشم را نمی بیند، او کجاست که رهنما باشد؟

اگر این کارهای  ِ مجنون وار  ِ او نبود، شاید دوستش می داشتم و یقین می کردم که او همراه و هم گام من است، ولی مطمئنم که او رفیق ِ نیمه راه است. در تاریکی  ِ قبر که نیاز به هم صحبتی  ِ او دارم، تنهایم می گذارد. یادم باشد وصیت کنم، روزنه ای در قبرم تعبیه کنند. رفیق ِ نیمه راه را این گونه باید به دام انداخت!

دوست دارم آن بدبختی را که سایه ام را با تیر می زند ببینم و به او بگویم تا وقتی که اصل هست، فتوکپی چرا؟ تازه مگر نمی دانی که سایه ام رویین تن است! کار  ِ بیهوده چرا؟!

برای ِ اولین بار حس کردم که مرجع تقلید ِ سایه ام هستم، هر کاری می کنم او نیز تکرار می کند. وقتی می لنگم، سایه ام تماشایی تر می شود.

سایه ام از خودم ثابت قدم تر است، این را بارها تجربه کرده ام، به هر طرف که می چرخم او از جایش جُم نمی خورد. شاید لج بازی کودکانه ام نیز محصول ِ سایه ام باشد.

هر وقت تن به آب می زنم، سایه ام نیز به زیر  ِ آب می رود، تلاش ِ من برای ِ خفه کردن ِ او، نزدیک بود که به مرگم منتهی شود.

سایه ام با عطر و ادکلن میانه ی ِ خوبی ندارد، حیف ِ آن پول هایی که صرف ِ خرید ِ آن ها می کنم، زیرا سایه ام اگر چه ممکن است بی خاصیت نباشد ولیکن مسلمن بی بوست.

از رو به روی ِ خورشید ایستادن زود خسته می شوم، زیرا سنگینی ِ سایه ام را نمی توانم تحمل کنم، پشت به خورشید می ایستم تا روی ِ سایه ام سوار شوم!

آن قدر تحمل دارم که وقتی کسی پا روی ِ سایه ام بگذارد، فریاد نزنم!

هیچ وقت در روشنایی گریه نمی کنم، زیرا می ترسم سایه ام خیس شود. در تاریکی گریستن، لذت ِ تنهایی گریستن را هم با خود دارد!

ظهر  ِ روزهای ِ تابستانی، سایه ام رفیق ِ کفش هایم می شود! قدم های ِ سایه ام بی صداست.

وقتی در آیینه می نگرم، سایه ام از ترس ِ دورویی ِ من، پشت ِ سرم قایم می شود!

رقص ِ سایه ام در آب، باعث شد که در گزینش مردود شوم!

می ترسم سایه ام تا آخر  ِ عمر مجرد بماند، زیرا آن قدر خجالتی است که وقتی به سایه ی ِ دیگری می رسم، او پنهان می شود.

سایه ی ِ مودبی دارم، زیرا هر وقت به احترام ِ کسی کلاه از سر بر می دارم او هم کلاهش را بر می دارد.

سایه ام از خودم افتاده تر است!

سایه ام به لباس ِ تیره علاقه ی ِ بسیار دارد.

برای ِ این که با سایه ام حرف بزنم مجبورم ادای ِ لال ها را در بیاورم!

سایه ام بارها خود را به زیر  ِ اتومبیل های ِ عبوری انداخت تا از شر  ِ من راحت شود!

 

* این نوشته را با دست خط ِ پدر پیدا کردم، نمی دانم از نوشته های ِ خود ِ اوست یا از جایی گرفته است، هر چه هست شبیه ِ کاریکلماتورهای ِ پرویز  ِ شاپور است و خواندنی

 

2

 

در میهن ِ من

روزنامه به هنگام تولد لال است.

رادیو به هنگام تولد کر است.

تلویزیون به هنگام تولد کور است.

و آنان را که بخواهند، اینان همه سالم زاده شوند

لال شان می کنند و می کُشند،

کر می شوند و می کُشند،

کور می شوند و می کُشند،

در میهن ِ من!

آه! میهن ِ من!

 

شیر کو بی کس – شاعر  ِ کرد  ِ عراقی

 

3

 

و ((بسیار چاپ شده ها))

می گویند:

(( - که ما مردم

      نه می توانیم عوض بکنیم

      و نه، می توانیم عوض بشویم

...

چه می شود کرد؟

زندگی همین است

 

 

((عادت می کنیم))!...

 

مفتون امینی

 

پانوشت:

 

1-

 این روزها نه حرف ِ چندانی برای ِ گفتن دارم و نه دستم به قلم می رود. بیشتر دوست دارم بخوانم و ببینم، هرچند بعضی دیدنی ها اعصابم را به هم می ریزد. امشب تماشای ِ یک فیلم تمام بغض هایم را آوار کرد. دریغا زن!  که همیشه ی ِ تاریخ مظلوم بوده ای. دریغا مادرم! خواهرم! گلم! ... مرد بودنم را ببخش!

2-

این ترانه را دوست دارم، بی آن که هیچ خاطره ای پشتش نشسته باشد و یا چهره ی ِ کسی را به یادم بیاورد.

 

شکسته می رم امشب بانو! خدا نگهدارت

اگرچه می شکنه اون دل ِ سبز و سپیدارت

 

واسه من که پنجره یه آرزوی ِ مبهم بود

ولی تو پنجره باش و تموم ِ دیوارت

 

ببخش منو اگه بوی ِ زخم ِ چرکینم وُ

ضجه های ِ کبودم، می شه موجب ِ آزارت

 

دیگه صدای ِ گریه ی ِ بی وقتم نمی شکنه

سکوت سرد و پر از انبساط ِ افکارت

 

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیایی

باز برای ِ بدرقه م، با اون لباس ِ گلدارت

 

و دل خوشم کنی با یه دروغ ِ مصلحتی

که می شه شاید بازم بیام برای ِ دیدارت

 

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود

صدای ِ خاطره هامون که نکرد بیدارت

 

می گن روزه گرفتی و دیگه غزل نمی نوشی

بمونه این اخرین غزلم واسه افطارت

 

شکسته می رم و خاطرات ِ سبز  ِ تو رو

به یادگار می برم امشب، خدا نگهدارت...

 

3-

از دوستانی که به خاطر  ِ نبودنم نگران شان کردم عذر می خواهم، به خصوص دوست ِ عزیزی که شاید خودش هم نداند، بودنش در این فضای ِ مجازی چه دل گرمی ِ بزرگی ست برای ِ من. اگر هنوز این جا هستم و می نویسم، به خاطر  ِ شماست که تمام ِ دل تنگی هایم را مهربانانه تاب آورده اید و هم بغضم شده اید. کاش بتوانم جواب گوی ِ این همه مهرتان باشم...

4-

اگر ایران به جز ویران سرا نیست

من این ویران سرا را دوست دارم... 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

 ١

 

یاران ِ ناشناخته ام

چون اختران ِ سوخته

چندان به خاک ِ تیره فرو ریختند سرد

که گفتی

دیگر

زمین

همیشه

شبی بی ستاره ماند.

آن گاه

من

که بودم

جغد ِ سکوت ِ لانه ی ِ تاریک ِ درد ِ خویش،

چنگ ِ ز هم گسیخته زه را

یک سو نهادم

فانوس برگرفته به معبر درآمدم

گشتم میان ِ کوچه ی ِ مردم

این بانگ با لب ام شرر افشان:

(( - آهای !

از پشت ِ شیشه ها به خیابان نظر کنید !

خون را به سنگ فرش ببینید ! ...

این خون ِ صبح گاه است گویی به سنگ فرش

کاین گونه می تپد دل ِ خورشید

در قطره های ِ آن ...))

 

          احمد شاملو ((الف – بامداد))

 

2

 

قفس ِ خالی، قناری ِ مرده، و یک سرزمین پر از قناری، که صدای ِ آوازشان، سیلاب ِ رودخانه ها را می مانست.

مادر گفت: جای ِ پسرم خالی. فصل ِ آواز  ِ قناری هاست.

خاله جان گفت: یعنی برنمی گردد؟

پدر جواب داد: برگشته است. صدای ِ آوازش را نمی شنوی؟

 

              نادر ابراهیمی- غزلداستان های ِ سال ِ بد

 

3

 

راستین ِ چند و چون ها بشنو از نقال ِ امروزین

قصه را بگذار،

قهرمان ِ قصه ها با قصه ها مرده ست.

دیگر اکنون دوری و دیری ست

کآتش ِ افسانه افسرده ست

بچه ها جان ! بچه های ِ خوب !

پهلوان ِ زنده را عشق است.

بشنوید از ما، گذشته مرد،

حال را، آینده را عشق است.

بشنوید این پهلوان ِ زنده را عشق است

ای شمایان دوستدار  ِ مرده گانی ها،

دیگر اکنون زنده گی ما، زنده مایانیم

ما، که می بینید و می دانید

ما، که می گویند و می خوانید

و ای شمایان دوستدار  ِ پهلوانی ها،

سام ِ نیرم، زال ِ زر ماییم،

رستم ِ دستان و سهراب دلاور نیز،

ما فرامرزیم، ما برزو

شهریار  ِ نام گستر نیز ...

 

       مهدی اخوان ثالث

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

صحبت از پژمردن ِ یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند.

دست ِ خون آلود را در پیش ِ چشم ِ خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آن چه این نامردمان با جان ِ انسان می کنند !

                                               فریدون مشیری

 

قرآن بر سر  ِ نیزه کرده اید، روز  ِ عاشورا روسپیان را بزک کرده به خیابان می فرستید، عکس ِ امام را پاره می کنید و بعد خود گریبان می درید. افسار پاره کرده اید شب زده گان ! بتازید که تاختن تان شما را هر روز به هلاک نزدیک تر می کند ...

ندا را کشتید و ایران ندا شد، ترانه را کشتید و حنجره های ِ مان لبریز  ِ ترانه شد. فردا لشگر  ِ بلاهت تان را به خیابان ها بریزید، بر سر  ِ همان روسپیان چادر کنید تا فریاد ِ وا اسفا سر دهند، قمه کشان تان را که به حریم  ِ امام هم رحم نکردند و شیشه های ِ حسینیه اش را شکستند به خیابان بیاورید، بچرخید تا بچرخیم، بگردید تا بگردیم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

 

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

 

 

حسینیان را می کشند و تو باز سکوت کرده ای و افسوس می خوری که چرا روز  ِ عاشورا نبودی تا حسین را یاری کنی ؟

اگر حسینی هستی این گوی و این میدان، اگر یزیدی هستی به آن سمت برو که تمام ِ مقام ها و منصب ها و غنیمت ها را آن جا قسمت می کنند و اگر حتا عرضه ی یزیدی بودن هم نداری کفشت را بردار و فرار کن، چراغ های ِ خیمه خاموشند...

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

1

 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت ِ پنهان شدن نبود، تو بردی

 

من که به پیروزی ِ تو غبطه نخوردم

چون که شکستم، چرا دریغ نخوردی؟

 

دست ِ تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست ِ مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه ی ِ قصه ی ِ تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره ها رفته اند! خاطره ی ِ من

پس تو چرا مثل ِ خاطرات نمردی؟

 

فاضل نظری

 

2

 

چهارم دی ماه 1306 در شهر  ِ بم، شهر  ِ ارگ و خرما، که سال هاست نامش برای مان دریغی جاودانه را زنده می کند، پسری به دنیا آمد که با آن که تنها سی و یک سال مجال زیستن داشت اما در همین مدت ِ کوتاه یادگارهایی از خود به جا گذاشت که اینک بعد از نیم قرن هنوز شنیدنی اند.

ترانه های ِ زهره،  گلنار و شب ِ انتظار ماندگارترین آثار  ِ داریوش رفیعی اند.

پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ی چهاردهم مجلس ملی نماینده ی بم بود، به همین خاطر به تهران رفتند. برای ِ جوان ساده و بی آلایش ِ شهرستانی تهران دام بود. اسماعیل نواب صفا در کتاب ِ خاطرات خود می نویسد:

قامتی رسا و متناسب داشت، چهراه اش مصداق ِ سبزه کشمیر بود که صدها دل را به زنجیر  ِ عشق کشیده بود. با لهجه غلیظ و شیرین ِ کرمانی سخن می گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت.

توسط بدیع زاده به رادیو رفت و هنگامی که حدود ِ بیست سال بیشتر نداشت در رادیو ملی برنامه اجرا می کرد. در دبیرستان دارایی درس می خواند اما وقتی بیشتر درگیر  ِ موسیقی شد درس را رها کرد. به خواندن اشعار  ِ محلی رغبت ِ زیادی داشت و در ارکسترها اکثرن ضرب را خودش می گرفت، به همین خاطر ضربی خواندنش خوب بود. صدایش گرفتگی خاصی داشت و در آواز تحریرهایش کم بود.

اکثر  ِ کارهای ِ موفق او را مجید وفادار ساخته، کسی که مرا ببوس را برای ِ گل نراقی و عاشقم من را برای ِ دلکش ساخت.

نواب صفا می نویسد:

پدر داریوش بعد از دوره چهاردهم دیگر نماینده نشد و تا آن جا که به یاد دارم مدت کوتاهی بعد از دوره چهاردهم درگذشت. مادر داریوش بانوی ِ بزرگوار و متشخصی بود. سه پسر داشت که در میان ِ آنان به داریوش بیش از همه علاقه مند بود. او محیط آلوده تهران را نمی شناخت و مسلمن نمی دانست که فرزندش روزی در خوانندگی به شهرت می رسد و نمی دانست که این شهرت، برای ِ عزیزترین فرزندش چه ارمغانی خواهد آورد.

با خصوصیاتی که داریوش داشت زنان و دختران ِ بسیاری به دورش پرسه می زدند ولی او محیط ِ آلوده ی تهران را نمی شناخت و صداقت و پاکی ِ مردم بم را به تهران ِ مخوف آورده بود.

کم کم پایش به میهمانی های ِ شبانه باز شد و روزی به خود آمد که نصیحت ِ همه عالم به گوش ِ او باد بود و دیگر تذکر  ِ خیرخواهان که در راس ِ آن ها مادر  ِ شریف و بزرگوارش قرار داشت در او تاثیری نمی گذاشت. ابتدا به الکل پناه برد و بعد که الکل آتش ِ درونش را خاموش نکرد به دام ِ اعتیاد افتاد. نقش ِ زنی هرزه در این اعتیاد وجود دارد.

سرانجام بر اثر  ِ تزریق ِ آمپول ِ آلوده ی ِ مرفین به کزاز مبتلا شد، تشخیص ِ اشتباه ِ دکتر  ِ معالجش نیز بازی ِ تقدیر با او را کامل کرد تا در دوم بهمن ماه 1337 در عنفوان ِ جوانی صدایش برای ِ همیشه خاموش شود.

او را در ظهیرالدوله به خاک سپردند، سال ها بعد مادرش را نیز در کنارش دفن کردند تا بتواند فرزند ِ دوست داشتنی اش را تا همیشه در آغوش بگیرد.

 

خاطره ای از او به نقل از پرویز  ِ خطیبی:

 

حدود ساعت ِ 10 شب، من در دفتر  ِ روزنامه ام مشغول ِ کار بودم، برف ِ سنگینی می بارید، ناگهان حس کردم که کسی به پشت ِ پنجره می زند، پشت ِ پنجره که مشرف به خیابان بود داریوش را دیدم سر و پا برهنه، بدون ِ کت و شلوار و کفش. با عجله در را به روی اش باز کردم. مست ِ مست بود، روی ِ یک صندلی افتاد. صورت و سر و بدنش خیس بود و جوراب هایش گل آلود شده بود. از او پرسیدم: این چه وضعی است؟! گفت: همین جا سر  ِ میدان ِ فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود، من هم کت و پالتو و کفشم را به او بخشیدم، فورن از توی کمد خودم برای اش پیراهن و شلوار و جوراب درآوردم و حرارت ِ بخاری را بیشتر کردم تا بلکه زودتر بدنش خشک شود.

 

3

 

الا ! بارها برای ِ دل تنگی هایت نوشتم، بارها نوشتم و پاک کردم، هنوز نمی توانم چیزی بگویم، هنوز نمی توانم بگویم صبح ِ جمعه با خواندنت چقدر شوکه شدم، دوست داشتم به بازی ِ مان گرفته باشی، دوست داشتم آخرش بگویی همه اش یک خواب بوده، یک کابوس ِ وحشتناک، اما حالا خوبی، خوبی چون کابوس تمام شده و بیدار شده ای، دوست داشتم آخرش بخندی که چه خوب به بازی مان گرفته ای،  اما الا بغض ِ واژه هایت روی ِ سرم حقیقت را آوار می کرد.

الا ! الا ! الا ! چه قدر درد داری تو دختر؟ چه قدر واژه هایم حقیرند برای ِ آرام کردنت، بگویم صبوری کن؟ بگویم مرگ همیشه هست ؟ چگونه بگویم با مرگ ِ مادر کنار بیایی وقتی می دانم جهان بدون ِ مادران جهنم است، جهنم است الا !

بیا به آسمان نگاه کنیم، تو به جای ِ مادرت، من به جای ِ مادربزرگ، هر دو بغض می کنیم و زار می زنیم، شاید کسی آن بالا دلش برای ِ ما سوخت الا ! شاید مجال مان دادند برای ِ یک بار  ِ دیگر دیدن، به اندازه ی ِ لمس دستی حتا، به اندازه ای که باورمان شود هنوز این جایند، هنوز دل شان شور می زند مبادا دیر به خانه برگردیم… الا ! الای ِ کوچک ! مگر دل ِ تو چه قدر جا دارد دختر ؟! …

 

 

پانوشت:

 

1- هوا ابری ست، قرار بود تعطیلات را بروم محمودآباد اما بعد از تعطیلات مهمان دارم، دیدم بهتر است خانه را جمع و جور کنم، نظافت خانه یک طرف، وسواس ِ من در چیدمان ِ وسایل ِ خانه یک طرف، روزی دو بار وسایل را جا به جا می کنم و تنها نیم ساعت از چیدمان ِ جدید راضی ام. کلی هم فیلم هست که باید ببینم و خیر  ِ سرم درباره شان بنویسم، این آخر  ِ عمری دوباره مثل ِ بچه ها تکلیف می نویسم، حالا تکالیف ِ خودم کم است یکی از بچه ها هم گیر داده که برای اش چند عکس از مراسم ِ محرم بگیرم، من هم که عادت ندارم به این مراسم بروم توی ِ رودربایستی قرار گرفتم و حالا مجبورم بعد ِ چند سال دوباره صبح  ِ عاشورا به خیابان بروم.

 

2- کافی ست یک نفر بمیرد تا ما از او بت بسازیم، بدون ِ این که یادمان بیاید پیش از مرگش درباره ی ِ او چه می گفتیم، رییس جمهور  ِ آمریکا هم که منتظر است تا پیام تبریک و تسلیت بفرستد، احتمالن پیش از رییس جمهور شدن مسوول ِ صفحه ی پیام های ِ تبریک و تسلیت یک روزنامه بوده، آمریکایی ها هم نوبرند با این رییس جمهور انتخاب کردنشان، می گویند سریال ِ 24 ساعت جوگیرشان کرده و به اوباما رای داده اند، ما هم در ادامه ی ِ تقلید ِ کورکورانه از غرب در دوره ی ِ بعدی به جومونگ رای می دهیم البته اگر تا آن زمان کره ای ها یک ابر قهرمان ِ دیگر رو نکنند !!!

 

3- فیلم نامه ای کوتاه را برای ِ ممیزی ِ اولیه به شخصی در ارشاد دادم، کلی از آن تعریف کرد و بعد گفت فقط این موارد را رعایت کنید و این چند خط را حذف کنید و این جا این کار را بکنید و … آن وقت می توانید برای ِ ساختش روی ِ ما حساب کنید. دیدم  شیر  ِ بی یال و دم و اشکمی از آن باقی مانده، گفتم فدای ِ سرتان، کسی که می خواهد این فیلم را ببیند حتمن آن قدر فهم دارد که بفهمد این تار  ِ موها بازمانده ی ِ  محاسن ِ یک شیر است نه اوران گوتان ولی لطفن به کسی دیگر بدهید آن را بسازد. و با این تغییرات ِ گسترده که از فیلم نامه ی ِ اولیه تنها چند بود و است باقی مانده می توانید نام ِ خودتان را هم زیرش به عنوان ِ نویسنده بیاورید.

 

4-

از من عاشق تر نیست، اون که اومد از راه

همه چی رو میشه، همین امروز، فردا

از من عاشق تر نیست، اون که گل گفت با تو

من کمی مغرورم، نمی گم حرفامو

از من عاشق تر نیست، اون که خامت کرده

من که دل دادم، اون، چی به نامت کرده؟

اگه من دستاتو کم نوازش کردم

در عوض از عکست تو رو خواهش کردم

اگه من چشمامو از تو می دزدیدم

توی قلبم عشقو به تو می بخشیدم

از من عاشق تر نیست …

 

((؟))

نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت