شهر از یاد رفته

غزلک! هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

خم و پیچ ِ جاده هایی که سمت ِ سفر را نشانت می داد، بیا کمی رویا ببافیم! ...

کلبه ای میان ِ گمشده گی های ِ جنگل ِ شمال، هیمه های ِ هیزم، تو و روسری ِ گره خورده بر بالاترین شاخه ی ِ درخت، روشن شدن گاه و بی گاه ِ آسمان از غرش ِ ابرها، صدای ِ ناله ی ِ یک نی که نمی دانیم از کدام سمت مان می آید، زمزمه ی ِ نامفهوم  ِ بیتی از خواجه زیر  ِ لب های ِ من، بخار  ِ پنجره از هُرم  ِ نفس های تو، موهای ِ من که قطره های ِ باران را سُر می دهد تا گونه هایم، هم آغوشی ِ بوی ِ خاک و مه ... چه لذت ِ غریبی ست دیدنت پشت ِ پرده ای از مه و بخار  ِ پنجره، بوی ِ تنت آمیخته با بوی ِ باران و خاک و چوب های ِ خیس خورده، لرزش ِ صدایت پیچیده در غرش ِ ابرهای ِ این حوالی و شر شر  ِ باران و ناله ی ِ نی و غزلی از حافظ.

حالا خوب می دانیم خبرهای ِ تمام  ِ روزنامه ها دروغ است، خواب ِ هر شب ِ ما به سحر نرسیده تعبیر می شود، جهان فاصله ی ِ تن من است و تو، که هروقت دلمان خواست میان ِ بوسه های ِ مان پنهانش می کنیم.

به جای ِ این همه زنجیر که بر تنمان بسته اند، بیا کمی رویا ببافیم! به هیچ جای ِ جهان بر نمی خورد...  

 

* عنوان مطلب برگرفته از ترانه ی ((درد ِ عشق و انتظار)) با صدای ِ پروین (مرحوم ایرج بسطامی این ترانه را بازخوانی کرده بود)

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

به بهانه ی ِ بیستم مهرماه، روز بزرگداشت ِ حضرت ِ حافظ

 

1

دوران راهنمایی، دبیر ادبیاتمان ،آقای شمشادی، با آن لهجه ی شیرین کرمانشاهی اش از ما خواسته بود که دو غزل حافظ را معنی کنیم ، یکی از غزل ها ((الا یا ایها الساقی)) بود و دیگری ((زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست)). به عادت دوران مدرسه که البته به دوران دانشگاه هم کشید و فکر می کنم نقطه ی اشتراک بسیاری از محصلین ، لااقل در ایران، باشد، همه چیز را گذاشتم برای شب آخر. مشغول روخوانی غزل بودم که برق رفت. من که با خواندن همان چند بیت اول فهمیده بودم کار، کار  ِ من نیست و عقل ِ ناقص مرا چه به فهمیدن ((تاب  ِ جعد  ِ مشکین)) و ((بوی ِ نافه)) دیوان را بستم و دراز کشیدم کنار فانوس. پدر که در همان نور  ِ کم فانوس مشغول خواندن کتاب بود، پرسید: چرا نمی نویسی؟ و من گفتم به معلمم می گویم برق رفته بود، نشد که بنویسم. پدر گفت: می خوای بگی یه هفته برق نداشتیم؟ قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم: اصلن شعرای این آدم شرابخوار مگه معنی هم داره؟!

نگاه خشمگین پدر زیر  ِ نور  ِ فانوس  ِ آن شب را هیچ گاه از یاد نمی برم.

انگار با نگاهش می گفت: ای مگس! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست...

 

2

سال اول دانشگاه فکر راه اندازی یک نشریه ی دانشجویی که درباره ی ادبیات و هنر باشد مثل خوره به جانم افتاده بود، انگار نه انگار رشته ای که در آن درس می خواندم هیچ ارتباط  ِِ منطقی و غیر منطقی با هنر و ادبیات نداشت. با دو نفر آدم دیوانه تر از خودم، محسن و فرزین، نشریه ای راه انداختیم که نامش به پیشنهاد من شد ((حافظ))

در تمام دوران دانشگاه ما را با نام حافظی ها می شناختند.

شوق  ِ لبت برد از یاد  ِ حافظ

درس  ِ شبانه، ورد  ِ سحرگاه

 

3

فال حافظ بهانه ای بود برای خواندن شعرهایش، هر کدام از بچه ها که می خواست فال حافظ بگیرد یک راست می آمد سراغ من. یک شب چند نفری بودیم و فال حافظ می گرفتیم، یکی از بچه ها که آن شب مهمان خانه مان بود گفت برای من هم فال بگیر. گفتم فلانی همه چیز در این دنیا به اعتقاد است، تو که اعتقاد نداری بی خیال شو. از او اصرار و از من انکار تا بالاخره به حکم میهمان نوازی قبول کردم. چند بیتی از غزل را که خواندم شروع کرد به دست انداختن ما، مصرع آخر غزل را که خواندم تمام خانه ساکت شد. قیافه ی آن دوست دیدن داشت:

زان که دیوانه همان به که بود اندر بند

 

4

با امین و ابی و مجید رفته بودیم شیراز، سال ِ آخر  ِ دانشگاه بود. علی نعمتی هم بود، صبح را طبق  ِ معمول ِ همه ی ِ سفرهای مان به شیراز رفتیم به پاسارگاد و نقش رستم و تخت جمشید، عصر علی از ما جدا شد و در شهر  ِ خودش، مرودشت، ماند و ما 4 نفری رفتیم به سعدیه و مثل  ِ همیشه غروب را رفتیم به حافظیه. شب بوی ِ نارنج های ِ حافظیه و صدای ِ شجریان، آدم هایی که عقل  ِ درست و حسابی داشتند را هم دیوانه می کرد چه برسد به ما، که بی بهانه هم سیم مان می زد.

از آن سال ها و آن روز تنها چند عکس مانده و گاهی تلفنی و پیامی

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس نــدارد ذوق مستی، میگساران را چه شــــد؟

 

5

سفری دو روزه به شیراز، دیوان خواجه که با وحید از آرامگاه سعدی خریدیم و سهم  ِ تو شد، نمی دانم می خوانی اش یا میان ِ روزمره گی هایت از یادت رفته است؟ تو هم گاهی به یاد  ِ پله های ِ سنگی  ِ دانشکده می افتی یا نه؟ من اما هنوز هروقت دیوان ِ خواجه را باز می کنم ابتدا یک راست می روم سراغ  ِ ((آن یار کزو خانه ی ِ ما جای ِ پری بود)).

یاد باد آن روزگاران، یاد باد

 

6

این بیت ِ حافظ عجیب حکایت ِ این روزهای ِ ماست:

اسب ِ تازی شده مجروح به زیر  ِ پالان

طوق  ِ زرین همه بر گردن ِ خر می بینم

 

 

پانوشت:

 

 

بشنو ای سنگ  ِ بیابان، بشنوید ای باد و باران

با شما هم رازم اکنون، با شما دمسـازم اکنون

 

مرضیه، بانوی ِ آواز  ِ ایران، هم به خاطره ها پیوست...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

حریم شخصی افراد تا اطلاع ثانوی محدود می شود به سایز سینه برای بانوان و فاصله ی بیضه گاه تا ختنه گاه برای آقایان. آن هم در صورتی که مسوولین محترم بخواهند در اختیارشان قرار داده خواهد شد.

(رجوع شود به اطلاعیه مدیر محترم پرشین بلاگ در خصوص قراردادن اطلاعات شخصی افراد در اختیار مسوولین محترم)

 

متن اطلاعیه جهت تنویر افکار عمومی!!!

 

+ تغییر در متن توافقنامه پرشین بلاگ

از امروز ١٧شهریور 1389 متن توافقنامه پرشین بلاگ در یک مورد تغییر پیدا می کند:

 

قبل از تغییر:

مشخصات و اطلاعات مربوط به کاربران سایت و هرگونه مطالب مربوط به کاربران که روﻯ سرور پرشین بلاگ ذخیره شده است، محرمانه بوده و در اختیار اشخاص دیگر قرار داده نخواهد شد 

 

بعد از تغییر:

مشخصات و اطلاعات مربوط به کاربران سایت و هرگونه مطالب مربوط به کاربران که روﻯ سرور پرشین بلاگ ذخیره شده است، محرمانه بوده و در اختیار اشخاص دیگر قرار داده نخواهد شد مگر طبق دستور مقامات مسئول


 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

نه این که دیگر یادم رفته باشد بانو، نه ! حضور  ِ این همه ترانه میان ِ خلوت ِ پنج شنبه شب ِ آخر  ِ مرداد، قاب خالی مانده از عکس ِ تک نفره ات، حتا این کوچه ی ِ پشت ِ پنجره که رد  ِ گام هایت را هیچ گاه نفس نکشیده، با هرم  ِ شرجی ِ این شهر که شبیه ِ شهر  ِ شما نیست، خواب ِ ناتمام  ِ عصر  ِ پنج شنبه با صدای ِ گریه ی ِ شاهین و مرور  ِ هزار باره ی ِ ((دوباره از همان خیابان ها)) ی ِ نجدی، همه می دانند بعد از تو، دیگر هیچ چیز  ِ این زندگی شبیه ِ گذشته ها نیست ... حتا سیگارم کلفت تر شده بانو ... فقط دیگر دلم نمی آید نبودنت را به رویت بیاورم... تنها گاهی زیر  ِ لب زمزمه می کنم : ساده بودم، تو نبودی، باران بود... !

به جان ِ هر دوی مان، به همین ساده گی ...

 

ü      عنوان ِ مطلب برگرفته از ترانه ی ِ ((بهار من گذشته شاید...)) با صدای  ِ مخملی  ِ عماد رام است.

نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

غروب- داخلی – کافه

درب کافه باز می شود. زن 1 وارد می شود، می ایستد و به کافه نگاه می کند. دنبال ِ کسی می گردد.

 

مرد 1 پشت میزش نشسته، روزنامه می خواند و قهوه می نوشد. ساعت دیواری پشت ِ سرش عدد 5 را نشان می دهد.

 

مرد 2 پشت میزش نشسته و به رو به رو خیره شده است.

 

مرد 3 فنجان قهوه اش را دو دستی گرفته، سرش را به پایین انداخته و به قهوه اش نگاه می کند.

 

زن 2 پشت ِ میز رو به پنجره نشسته و با فنجان قهوه اش بازی می کند. گاهی زیر چشمی به بیرون نگاه می کند.

 

غروب – خارجی – خیابان

مرد 4 سیاه پوشیده، مضطرب و بی قرار به نظر می رسد، پشت درختی خود را پنهان کرده و کافه را زیر نظر دارد.

 

غروب – داخلی – کافه

مرد 2 (در حالی که کمی از قهوه اش می نوشد)- تو این پنج سال، هر پنج شنبه ساعت ِ پنج این جا بودم. پنج یه قلبه که سر و ته اش کردن.

 

زن 1 – چه قدر شکسته شدی

مرد 1 (روزنامه را می بندد) – هنوز قهوه بدون شکر

مرد 2 سیگاری آتش می زند.

زن 1 – هنوز سیگار می کشی؟

تلفن همراه زن 2 زنگ می خورد. زن 2 به شماره نگاه می کند، رد تماس می زند و گوشی را روی میز می گذارد.

مرد 1 (سیگار می کشد) – تمام ِ این مدت فقط به این فکر می کردم که چرا؟

مرد 3 – هیچ نشونه ای؟ ردی؟

 

غروب – خارجی – خیابان جلوی کافه

مرد 4 بی قرار است. چمباتمه می نشیند کنار دیوار و به کافه نگاه می کند.

 

غروب – داخلی – کافه

زن 1 – همه گفتن مُردی!

مرد 2 – فقط مرگه که می تونه امیدو از آدم بگیره

مرد 1 – دوستش داشتی؟

( زن 2 داخل کیفش را می گردد.)

مرد 3 – هیچ وقت نتونستم اینجور عشق ها رو درک کنم.

(زن 1 اشکش را با دست پاک می کند)

مرد 2 – اون شب، اون باد، اون بارون ... (بقیه جمله اش را زیر لب زمزمه می کند و در فکر فرو می رود)

زن 1 – هنوز سیاه ِ تو تنم بود.

 

غروب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

(مرد 4 با گوشی همراهش شماره می گیرد.)

 

غروب – داخلی – کافه

(گوشی زن 2 زنگ می خورد. باز به شماره نگاه می کند و رد تماس می زند. )

مرد 1 – یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد، خون جلوی چشمامو گرفت.

مرد 2 – اولش فقط یه اتفاقه، بعد یه اتفاق دیگه، انگار یه نفر داره همه چی رو برات آماده می کنه، اما یه جایی ولت می کنه... درست وقتی که داری از پرواز لذت می بری، می فهمی که چتر نجاتت باز نمی شه...

زن 1 – می گن آدمی که چشم ِ یکی دیگه دنبال زندگیشه هیچ وقت خوشبخت نمی شه.

مرد 3 – دریغا عشق  که شد و باز نیامد.

زن 2  (مشغول صحبت با گوشی اش) – آره مامان! آشتی کردیم... الآن نشسته رو به روم. امشب می ریم خونه ی خودمون، منتظرم نباش

مرد 1 – پدرش زل زد تو چشمام و گفت، می فهممت چون خودمم مَردم.

مرد 2 – بهترین لحظه های ِ عمرمو این جا گذروندم، انتظار سخته اما شیرینه، هروقت ناامیدی می افتاد تو جونم به خودم می گفتم کافیه یکی از این پنج شنبه ها دلش هوای ِ این جا رو بکنه... یا اصلن نه... ببینمش که دست ِ بچه ش تو دستشه و داره از جلوی ِ کافه رد می شه، بعد یه لحظه سرشو برگردونه سمت ِ کافه...

زن 1 – تو منو نمی فهمی، چون زن نیستی

مرد 3 – همیشه تو دلم تحسینت کردم اما اعتراف می کنم نفهمیدمت!

(مرد 3 بلند می شود ، دستش را می گذارد روی ِ شانه ی ِ مرد 2 ، با او خداحافظی     می کند و از کافه خارج می شود)

مرد 1 – دیگه نمی تونم برگردم اون محل... نگاه ِ مردم مث بختک می مونه... امشب راهی ام...

(مرد 1 از جایش بلند می شود، ساکش را که روی ِ زمین است برمی دارد)

زن 1 – کاش می شد دوباره...

(مرد 1 بی تفاوت راهش را می گیرد و از کافه خارج می شود، زن 1 هم به دنبالش از کافه خارج می شود)

 

شب – خارجی – خیابان ِ جلوی کافه

( زن 2 از در کافه خارج می شود و آرام آرام از کافه دور می شود)

( مرد 3 به مرد 4 ملحق می شود، سیگاری آتش می زند)

مرد 4 – گفتی؟

مرد 3 – (سرش را به علامت نفی تکان می دهد) اون همه ی زندگیش انتظارشه...

( مرد 1 جلوی تاکسی را می گیرد و سوار می شود.)

(زن 1 به رفتن مرد 1 نگاه می کند، مرد 2 از کافه بیرون می آید)

 

پانوشت:

1- این متن اولیه ی ِ فیلم نامه ای ست که قرار است بسازم . تا زمان ِ ساخته شدن تغییرات ِ زیادی خواهد کرد. شادمان می شوم اگر برای ِ انجام  ِ تغییرات موردی به ذهن تان می رسد در بخش ِ نظرات بنویسید. سعی می کنم بعد از نهایی شدن استوری بورد آن را هم این جا بگذارم.

 

2- بعد از مرگ ِ دختر خاله ام، دلم نمی خواست ایلام را ببینم، شاید این گونه قرار بود به خودم بقبولانم که او هنوز هست و کابوس ِ نبودنش تنها یک شوخی ِ بی مزه بوده، برای ِ سالگردش اما باید می رفتم... رفتم ولی بعد از 21 ساعت در راه بودن تنها مجال پیدا کردم که کمتر از 12 ساعت در ایلام بمانم، کار  ِ فوری ای پیش آمد و سفری که قرار بود 4 روزه باشد به نیمه روزی تمام شد. غروب از گورستان یک سره به ترمینال رفتم و برگشتم.

مهدی ِ عزیز ! قرارم با خودم این بود که چیزی از آمدنم نگویم تا غافلگیرت کنم اما انگار خودم غافلگیر شدم... ببخش که بدون ِ دیدنت بازگشتم...

 

3- دریغا دیه گوی ِ بزرگ که آرژانتین چون تویی میان ِ زمین نداشت!

 

4- افاضات ِ جناب ِ فرج الله سلحشور در رابطه با سینما خواندنی ست، کارشناسان ِ بزرگی چون ایشان و جمال ِ شورجه که عمری را در این راه گذاشته اند بی گمان می توانند در بزرگ ترین دانشگاه های ِ دنیا رشته ی ِ سینما را تدریس کنند، آن وقت همه گان خواهند فهمید که اورسن ولز ، هیچکاک ، برگمان و تروفو عمری را در گمراهی به سر کرده اند و خسر الدنیا و الآخره شده اند و به جای ِ مراجعه به همشهری کین و سرگیجه می نشینند و مثل ِ بچه ی ِ آدم یوزارسیف می بینند.

 

5- قرار است پرشین بلاگ را واگذار کنند... درست مثل ِ این می ماند که خانه ات را ویران کنند تا اتوبانی از آن بگذرد ...

 

6- بغض ِ این ترانه را با صدای ِ خود ِ شاهین باید بشنوید. پیشنهاد می کنم پیدا کنید و بشنوید، در روزگار  ِ قحطی ترانه و صدای ِ خوب غنیمتی ست شنیدنش...

 

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی ِ چمدانی که عازم ِ سفر است

من از نگاه ِ کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت ِ درختان ِ باغ مان تبر است

...

به کودکانه ترین خواب های ِ توی ِ تنت

به عشق بازی ِ من با ادامه ی ِ بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس ِ جنون

به بچه ای که توام در میان ِ جاری ِ خون

به آخرین فریادی که توی ِ حنجره است

صدای ِ پای ِ تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی ِ تخت ِ یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به هرگزت که سووالی شد و نوشت کدام

به دست های ِ تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن ِ یک مرد آن ور  ِ گوشی

به شعر خواندن تا صبح ِ بی هم آغوشی

به بوسه های ِ تو در خواب ِ احنمالی ِ من

به فیلم های ِ ندیده، به مبل ِ خالی ِ من

به لذت ِ رویایت که بر تن ِ کفی ام ...

به خسته گی تو از حرف های ِ فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از سعدی

به چای خوردن ِ تو پیش ِ آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من، به همین شاعر  ِ تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای ِ خط خطی ام

دوباره بر می گردم به شهر  ِ لعنتی ام

به بحث ِ علمی ِ بی مزه ام در  ِ گوش ات

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوش ات

به آخرین رویامان به قبل  ِ کابوس  ِ

دوباره برمی گردم به آخرین بوسه

 

(ش ا ه ی ن – ن ج ف ی)

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

* برای ِ اتابک و فرهود که طعم  ِ خوب ِ ترانه و رفاقت را می دانند

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

چند روزی ست اصلاح می کنم

و چشم به سپیده ها دارم.

وقتی دستانم را برای ِ دست بند زدن بالا می آورم،

گوش به صدای ِ آن سوی ِ دیوارها دارم.

دل تنگ ِ مرگم و – دیوانه وار – عاشق ِ زنده گی.

ای کاش می توانستم عمرم را نثار کنم به مادری

که قلبش را در مشت می گیرد و آسیمه می دود

به خاطر  ِ پسرش

و به خاطر  ِ نثار کردن به سرزمینش.

جوانم و مغرور.

آرزوهایم به شماره در نمی آیند.

کودکم را به هم سنگرانم می سپرم،

با بغضی سر باز کرده بر گونه هایم.

 

به قهرمانان بیندیش! مادرم!

به پیرسلطان، شیخ بدرالدین، بورک لوجه...

به انسان ها بیندیش و دل آرام دار!

تا هنگامی که انسانی به روزهای ِ خوب می اندیشد

یوسف ها را رخصت ِ تولد هست!

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

وقتی در هر سپیده ستاره گان ِ سرزمینم به زیر کشیده می شوند،

من می نشینم و خون ِ دلمه بسته ی ِ خود را می نوشم.

مرگ چه حس ِ غریبی ست! مادر!

به یاد می آورم تمام  ِ دخترانی را که بوسیده ام!

بی شک مرگم بی ثمر نخواهد بود.

قلم و کاغذ بر میز  ِ پشت ِ سرم می گریند.

مادر! مرا ببخش!

اگر نامه ای که سزاوارش هستی را برایت ننوشتم!

 

نخواستم چیزی بنویسم که به دست ِ نااهلان بی افتد!

نخواستم به بوسیدن ِ نامه ام دل خوش باشی و

چشمانت با دیدن ِ آن بارانی شوند!

نخواستم سال ها با خود حملش کنی!

تنها بدان زنده گی وبال ِ گردنم شده بود،

اگر چه می خواستم مانند ِ ترانه هایم زنده گی کنم!

بر لبه ی ِ تاریکی ایستاده ام!

کفن جیب ندارد! آغوشم را لبریز  ِ ستاره کن!

بیایید! بچه ها! رسیدن ِ سحر آزارم می دهد...

 

خلاصه این که ... مادر  ِ زیبایم!

پژمرده کردن ِ گلی که فکر می کند، خطاست!

خندیدن به او، یا امید بستن به نامه هایش نیز ...

با چشمان ِ باز می خوابم!

دیگر نمی توانم – با ناخن های ِ شکسته ام –

شعری پر امید بر دیوار  ِ سلول حک کنم

و با امید، چشم بر سقف ِ سلولم بدوزم!

هرگز پدر نخواهم شد!

خاک شدن چیز غریبی ست!

 

دنبال ِ من نگرد! مادر!

نام ِ مرا بر زبان نیاور، مقابل ِ در  ِ این زندان!

این جا دنبال ِ من نگرد!

ستاره افتاده بر گیس ِ تو ! نَکَن آن را خسته و گریان!

 

بعد از این در هر نزاعی خواهم مرد!

در هر میدانی پرچمی به دست خواهم داشت!

دلتنگی هایت را به من بده!

دردها و حسرت ها و عشق هایت را به من ببخش!

منتظر بمان! مادر!

یک صبح که برای ِ جارو کردن ِ دل تنگی هایت

در را باز می کنی، مرا می بینی

که با نامی دیگر،

با صدا و صورتی دیگر ...

سرزمینی پر گل برایت هدیه می آورم!

 

 

 

* ترانه ای از احمد کایا خواننده ی ِ کرد تبار  ِ ترکیه که در پاریس درگذشت و در پرلاشز دفن شد. این ترانه بر اساس ِ وصیت نامه ای که مادر  ِ یک اعدامی به او هدیه کرد سروده شد.

 

برگرفته از کتاب ((دیوارها سخن نمی گویند)) ترجمه ی ِ ((یغما گلرویی و آیدین آقاخانی))

 

 

 

 

 

 

پانوشت:

 

درست در آخرین ساعت های ِ سی و یک مین سالگرد  ِ تولدم آرژانتین با پیروزی اش بر یونان هدیه ی ِ تولدم را داد.

در همین یکم تیرماه بود که دیه گو آرماندوی ِ بزرگ با ٢ گل ِ استثنایی در سال ِ ١٩٨۶ نسخه ی ِ انگلستان را پیچید و انتقام ِ شکست ِ سیاسی کشورش بر سر  ِ جزایر  ِ فالکلند را از روباهان بریتانیایی گرفت.

 

ممنون جناب دیه گوی ِ عزیز.

 

 * عنوان ِ مطلب هم نام  ِ یکی دیگر از ترانه های ِ کایا ی ِ بزرگ است.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

1

برای ِ درد ِ من آخر، دوا شدی بانو

شروع ِ تازه ای از ماجرا شدی بانو

 

دوباره ساحل  ِ آرام و پرسه و دریا

و تو، شبیه ِ همان روزها شدی بانو

 

و باز می شود از تو، ترانه ای نو ساخت

دوباره آینه ای از صدا شدی بانو

 

گرفته بود دلم از خدا و از دنیا

دلیل  ِ آشتی ام با خدا شدی بانو

 

دو رد ِ پای ِ موازی، دو دست ِ هم بستر

سرت به شانه ی ِ من، بی حیا شدی بانو !

 

نفس نفس تن  ِ تو در میان ِ بازوهام

و زنگ ِ ساعت و صبح و ... جدا شدی بانو ...

 

* مدت هاست فضای ِ شعرهایم به گونه ای ست که کمتر می توانم در وبلاگ بیاورمشان، دغدغه هایم این روزها رنگ و روی ِ دیگری گرفته اند. این غزل آخرین غزلم در حال و هوای ِ گذشته است که بی هیچ ویرایشی این جا آورده ام.

 

 

 

 

 

 

2

جام جهانی آغاز شد. بیست و چهار سال از زمانی که نخستین بار با دیدن ِ اشتیاق ِ پدر کنجکاوی ام گل کرد و دم ِ صبح پا به پایش نشستم تا یکی از بازی های ِ جام جهانی را ببینم می گذرد. آن وقت ها ایران مسابقات را به صورت مستقیم پخش نمی کرد و ما که در بوشهر بودیم از تلویزیون کویت بازی ها را دنبال می کردیم. مسابقات در مکزیک بود و به خاطر  ِ اختلاف ِ ساعت ِ زیاد، برخیِ بازی ها به وقت ِ ایران نزدیک ِ صبح برگزار می شد. آن وقت ها به خاطر  ِ پلاتینی، استوپیرا، تیگانا و ژول باتس من یکی از طرفداران ِ فرانسه بودم اما حرکت های ِ یک کوتاه قد ِ آرژانتینی مرا مبهوت می کرد. آرژانتین قهرمان و مارادونا برایم اسطوره شد، اسطوره ای که علیرغم  ِ اتفاق هایی که سال ها بعد برایش افتاد برای ِ من اسطوره باقی ماند.

24 سال می گذرد و من بارها با فوتبال ِ آرژانتین به اوج ِ لذت رسیده ام، از آن گل ِ کانی گیا به برزیل در جام 90 تا پیروزی آرژانتین در پنالتی ها برابر  ِ انگلستان در جام جهانی 98، اما بارها تا آستانه ی ِ گریه پیش رفته ام، چه آن زمان که در جام جهانی 90 داور  ِ مکزیکی در 10 دقیقه ی ِ پایانی آن پنالتی ِ مشکوک را برای ِ آلمان اعلام کرد و گوچه آ هر چه کش آمد نتوانست پنالتی بره مه را بگیرد، و چه وقتی که در ضربات ِ پنالتی در سال ِ 2006 ، آلمان، آرژانتین را حذف کرد.

امسال اسطوره ی ِ من روی ِ نیمکت آرژانتین نشسته است، هنوز پوستری از او در اتاقم هست که عاشقانه جام 86 را بالای ِ سر برده است، انگار آن لحظه را حاضر نیست با تمام  ِ دنیا عوض کند. امسال آرژانتین باز یک شماره ی ِ 10 دارد که وقتی توپ به او می رسد، به قول ِ ونگر ، مربی ِ بزرگ ِ آرسنال، انگار پلی استیشن بازی می کند. انگار مارادونایی دیگر متولد شده است که تنها روی ِ سر بردن ِ جام جهانی را کم دارد.

عاشقانه چشم می دوزم به ساق های ِ مسی و حرکت های ِ مارادونای ِ بزرگ در کنار  ِ زمین، شاید امسال سال ِ آرژانتین باشد...       

 

* عنوان ِ مطلب ترکیبی ست از ترانه ای با عنوان Cry For Me Argentina) ) که Madonna اجرا کرده و ترانه ای  از داریوش با عنوان (نعره کن ای سرزمین  ِ جان سپردن)

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط بامداد نظرات ()

 

1

23 خرداد ماه امسال شصت و دومین سال روز  ِ میلاد ِ یکی از معدود خواننده گان ِ سال های ِ پیش از انقلاب است که در زمینه ی ِ موسیقی تحصیلات ِ آکادمیک داشت. او همسر  ِ مسعود کیمیایی ،یکی از کارگردان های ِ صاحب سبک ِ سینمای ِ ایران، بود و حاصل  ِ ازدواج شان پولاد است که اینک بازیگر  ِ ثابت ِ فیلم های ِ کیمیایی ست.

گیتی پاشایی در زمان مرگ تنها 47 سال داشت. معروف ترین ترانه اش گل مریم است با این آغاز:

گل مریم سر  ِ راه ِ تو پرپر کردم / ندانستم، قسم های ِ تو باور کردم

پدربزرگش جعفر منصوری استاد ِ تار بود، او نوازنده گی تار و سه تار را به دخترش آموخت و گیتی از این طریق با موسیقی آشنا شد. او ردیف های ِ موسیقی سنتی را نزد ِ استاد فرامرز پایور، مهدی فروغ و محمود کریمی آموخت. پس از آن که دیپلمش را در ایران گرفت به آمریکا رفت و به تحصیل در رشته ی ِ معماری پرداخت و در سیاتل آمریکا لیسانس هارمونی و ارکستراسیون گرفت.

پس از بازگشت به ایران فعالیتش را در رادیو و تلویزیون به عنوان خواننده آغاز کرد. از دیگر ترانه های ِ او که در ذهن ِ مردم مانده است می توان به ترانه ی ِ ( دل بوالهوس) اشاره کرد با این آغاز:

دل نگو، بچه بگو، بلای ِ جونم شده

یه شب آروم نداره، تشنه به خونم شده

تا چشم مستی می بینه، عاشق میشه دوباره

هر روزی دنبال ِ یکی، هر شب یه عشقی داره...

در دهه ی ِ پنجاه تغییر رویه داده، به عرفان و تصوف روی آورد و بر روی ِ اشعار  ِ شاعران بزرگی چون اخوان ثالث، احمدرضا احمدی و محمد علی سپانلو آهنگسازی و اجرا نمود.

او در فیلم (سفر  ِ سنگ) به کارگردانی کیمیایی، به عنوان بازیگر حضور یافت که این تنها حضور او به عنوان بازیگر در سینمای ِ ایران است اما ماندگاری او در سینمای ِ ایران به سال های ِ پس از انقلاب باز می گردد که او آهنگ سازی فیلم های ِ (تیغ و ابریشم) ، (سرب) و (گروهبان) ، هر سه به کارگردانی کیمیایی، را انجام داد. او پیش از آن به آلمان رفته بود و در هامبورگ یک دوره موسیقی کلیسایی و ترانه های مذهبی را در نوریک هوخ شوله گذرانده بود.

او در اواخر  ِ عمر دچار  ِ افسرده گی ِ شدید شده بود، برای ِ معالجه به آلمان رفت اما معالجه را نیمه کاره رها کرد و به ایران بازگشت. بسیاری نیمه کاره رها کردن ِ معالجه اش را از دلایل ِ اصلی ِ مرگ زودهنگام او می دانند. در وب سایت شخصی او دلیل ِ بیماری افسرده گی و نیمه کاره رها کردن ِ معالجه اش باخبر شدن از رابطه ی ِ همسرش با بازیگر – خواننده ی ِ مشهور پیش از انقلاب آمده است.

پس از مرگ ِ گیتی این دو نفر با هم ازدواج کردند!

 

گیتی پاشایی در هفدهم اردی بهشت 1374 بر اثر  ِ بیماری سرطان و در ایران درگذشت.

 

 

2

مشتی گره کرده، برافراشته و محکم

یا دستی گشوده به خواهش، دراز و منتظر

انتخاب کن:

 

زیرا روزی به یکی زین دو می رسیم.

 

                                                                    کارل سندبرگ 

 

3

همه ی ِ عشق‌ها معلول ِ چند حادثه ی ِ پیش پا افتاده‌اند. اگه من اسهال نگرفته بودم تا سر از بیمارستانی که تو توش دکتر بودی دربیارم و اگه تو از من نپرسیده بودی که شغلم چیه و اگه من نگفته بودم که شاعرم و اگه تو نگفته بودی که به شعر علاقه داری، الان بین من و تو جدایی صورت نمی ‌گرفت. تو خودت گفتی عشق‌ها جز اون که اتفاق می ‌افتند هیچ معنایی ندارند. نه دل بستن دو دلداده چیزی ‌رو در جهان عوض می ‌کنه، نه جدایی دو دلداده چیزی رو از جهان می ‌کاهه. این‌ها حوادث پیش پا افتاده بشریه. همه ی ِ عشق‌های ِ تاریخ  ِ جهان به اندازه سوارخ شدن لایه ازن بر زمین اثر نگذاشته. پس از عشق، یک ایدئولوژی نساز. عاشقی به عشق باید دوام داشته باشه نه به وفاداری.

 

از دیالوگ های ِ فیلم جنسیت و فلسفه

                                                              محسن مخملباف

 

پانوشت:

دلیل ِ غیبت ِ این روزهایم بر می گردد به فیلم نامه ای که مشغول ِ تکمیلش هستم و قرار است در مهرماه بسازمش، فیلم نامه ای کوتاه که به محض ِ تکمیل و نهایی شدن آن را در وبلاگ خواهم گذاشت تا بتوانم از نظرهای ِ شما استفاده کنم، یک طرح هم آماده کرده ام که پس از ثبت در این جا خواهم آوردش. ممنونم از دوستانی که هنوز به این خانه سر می زنند.

 

 

* عنوان مطلب برگرفته از یکی از ترانه های ِ گیتی ست...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط بامداد نظرات ()




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت